يه وجبی
قصه ای از مادربزرگ های گيلانی برای همه بچه های ايرانی
يکی بود يکی نبود، زير گنبد کبود، يه پسر کوچولويی بود که همه بهش ميگفتن يه وجبي، آخه خيلی ريزه ميزه بود. يه وجبی بچه خوب و مرتب و حرف شنويی بود. اما يه روز نميدونم شيطون تو جلدش رفته بود يا چيز ديگه، وقتی ديد باباش داره پرچين باغ رو درست ميکنه و مادرش هم مشغول وجين(کندن علف های هرز باغچه و شاليزار) باغچه سبزيها بود و حواسشون به يه وجبی نيست بدون اجازه شون رفت از باغ بيرون. رفت و رفت و رفت ، تا اينکه رسيد به يک درخت بزرگ انجير که از بس ميوه داده بود شاخ هاش حسابی خم شده بودند. يه وجبی که کمی دله هم بود نتونست جلوی شکمشو بگيره و رفت رو درخت. هنوز دو سه تا انجير بيشتر نخورده بود که يه آقا ديوه که از اون طرف رد ميشد اونو ديد و اومد زير درخت انجير و گفت:
- سلام يه وجبی! يه انجير واسه عمو ميندازي؟
يه وجبی نگاهی به پايين انداخت و آقا ديوه رو که خودشو به شکل آدمها درآورده بود نشناخت. فکر کرد حتما يکی از آشناهای باباش هست که اسمشو بلده. يه انجير براش انداخت. آقا ديوه گفت:
- اون شاخه پهلويی انجيراش رسيده يکی از اونا رو هم واسه عمو بنداز.
همينطور چندبار آقا ديوه اين شاخه آن شاخه گفت و يه وجبی هم واسه اش انداخت. تا اينکه يک بار که ميخواست رو شاخه ديگه ای بره پاش در رفت و افتاد پايين. آقا ديوه يه وجبی را بلند کرد و گذاشت توی کيسه ای و سرش رو با نخ بست و گذاشت رو کولش و راه افتاد طرف جنگل که خونه اش بود.
آقا ديوه نيم ساعتی که راه رفت تشنه اش شد. ديو ها هم که تشنه شون بشه حتما بايد برن لب رودخونه آب بخورن. اون نزديکا رودخونه ای نبود وتا نزديکترين رودخونه نيم ساعت راه بود. پيش خودش گفت: بهتره کيسه رو پای يک درخت بگذارم و برم آب بخورم و بيام برش دارم. کيسه رو که يه وجبی توش بود گذاشت زير يک درخت و خودش رفت که آب بخوره .
آقا ديوه که رفت يه وجبی خودشو هی تکون تکون ميداد که از کيسه بياد بيرون. چندبار که اين کار رو کرد ديد نه نميشه. ياد حرف باباش افتاد که بهش گفته بود هر کاری ميخوای بکنی اول روش فکر کن. مدتی فکر کرد و بعد انگشتش را با فشار فرو کرد توی دهنه کيسه جايی که آقا ديوه با نخ بسته بود. آنقدر ور رفت تا اينکه سوراخ کوچکی درست شد که ميتونست دوتا انگشتاش را از کيسه بيرون بياره. خلاصه آنقدر ور رفت تا اينکه سر کيسه باز شد و اومد بيرون. چندتا سنگ و کمی خاک ريخت توی کيسه و سرش رو دوباره با نخ بست و برگشت طرف خونه، نه ببخشيد، همانطور که گفتم يه وجبی کمی دله بود و باز نتونست جلوی شکمشو بگيره، پس دوباره رفت سراغ درخت انجير.
آقا ديوه که از لب رودخونه برگشت کيسه رو برداشت و کول کرد و رفت طرف خونه اش. فکر ميکرد يه وجبی تو کيسه هست. خونه که رسيد و سر کيسه رو باز کرد با تعجب ديد کيسه پر سنگ و خاکه. با دو دستش زد تو سر خودش و بعد از خونه بيرون اومد و شروع کرد به دويدن. دويد و دويد و دويد، تا اينکه رسيد به همان درخت انجير. اين دفعه خودشو به شکل يه زن در آورد و مثل دفعه قبل يه وجبی رو گول زد و دوباره گذاشت تو کيسه و راه افتاد طرف خونه.
وسط های راه که رسيد چون زياد دويده و عرق کرده بود باز تشنه اش شد. اما به خودش گفت: اين دفعه اون دفعه نيست. اول ميرم خونه و اين رو تحويل مادرم ميدم و بعد ميرم آب می خورم. يه وجبی تو کيسه ياد اشتباهاتی که کرده بود افتاد و خيلی لجش گرفت از اينکه وقتی دفعه اول از دست ديوه در رفته بود راست نرفت خونه. ايکاش همانطور که باباش گفته بود قبل از هرکاری اول فکر ميکرد.
آقا ديوه به خونه که رسيد مادرش که عجوزه ای زشت و بد ترکيب بود دم در منتظرش بود. يه جبی رو از کيسه بيرون آوردند. آب از لب و لوچه عجوزه سرازير شد و حسابی هوس گوشت بچه آدميزاد کرد. يه وجبی وقتی قيافه زشت و موهای بلند و کثيف، ناخنهای دراز و چشمان خون آلود عجوزه رو ديد خيلی ترس ورش داشت و نزديک بود بزنه زير گريه. آقا ديوه به مادرش گفت تو اين را درست کن تا من برم آب بخورم.
يه وجبی که گوشه اتاق نشسته بود مادر ديوه رو ديد که ديگ بزرگی رو گذاشت رو اجاق هيزمی و توش آب و نمک و پياز و سيب زمينی ريخت تا بپزه. آب که حسابی جوش آمد مادر ديوه ملاقه بزرگی رو برداشت و هم زد و می خواست کمی بخوره و ببينه اگر نمکش مناسبه يه وجبی رو زنده زنده بندازه توش. آخه ديوها فکر ميکنن گوشت بچه آدميزاد رو اگر زنده بندازند تو ديگ و بپزند خوشمزه تر ميشه. مادر ديوه ملاقه رو پر کرد و آورد جلوی دهانش که بچشه، ديد خيلی داغه شروع کرد به فوت زدن. يه وجبی که تو اين مدت همش فکر ميکرد چه بکنه، ناگهان چيزی به فکرش رسيد. يواشکی بلند شد و خيلی آروم رفت طرف عجوزه که پشتش به او بود و جلوی ديگ ايستاده و داشت مزه خورش را امتحان ميکرد. يه وجبی آهسته اومد و اومد و اومد، درست لحظه ای که نيم قدمی اش رسيد تمام زورش رو جمع کرد و مادر ديوه رو هول داد و انداخت توی ديگ. عجوزه که توی ديگ افتاد خواست جيغ بکشه که نصفش را کشيد و نصفه ديگر جيغش با خودش توی آب جوش پُخت.
آقا ديوه که از لب رودخونه برمی گشت وقتی نزديک خونه رسيد بوی غذا همه جا پيچيده بود ، گشنه بود باز هم گشنه تر شد و سريع رفت تو خونه سراغ ديگ عذا. ديد مادرش نيست، هوس کرد ناخنکی بزنه، ملاقه را برداشت و گذاشت توی ديگ و خورش رو که هم زد ديد سر پخته مادرش اومد رو. با سر زد توسرش و شروع کرد به گريه و ناله و فغان. آقا ديوه بعداز آن روز ديگه هرگز سراغ بچه آدمها نرفت و دانست هرقدر هم که زرنگ و حيله گر باشد به پای آدمها نميرسه.
يه وجبی وقتی خونه رسيد فهميد که پدر و مادر و همسايه ها همه جا دنبالش گشتند و ديگه داشتند از پيدا کردنش نااميد می شدند. خودش را انداخت بغل مادرش که گوشه حياط نشسته و گريه زاری ميکرد. بعداز آن قول داد هرگز بی خبر بيرون نره و بدون فکر کردن کاری نکنه.
قصه ما بسر رسيد ديوه به چاشتش نرسيد
گردآوری و تنظيم از رضا اشکوری
ديگر قصه های مادربزرگ را اينجا بخوانيد:
- شغال، هلوی من پخته؟
- نرگس ماشل (خاله نرگس)
- يه وجبی