زادروز يک حماسه
خسرو گلسرخی
اهل رشت
دوم بهمن 1322 روز تولد
پنجم بهمن 1352 حکم اعدامش رسما ابلاغ می شود
بيست و نهم بهمن 1352 تيرباران می شود
خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی : من به خاطر جانم چانه نمی زنم ، زيرا فرزند خلق مبارز و دلاور هستم.
سرهنگ غفارزاده رئيس دادگاه :فقط از خودتان دفاع کنيد . حاشيه رفتن و تبليغات مرامی را کنار بگذاريد
گلسرخی: از حرفهای من می ترسيد ؟
سرهنگ غفارزاده با عصبانيت:به شما دستور می دهم ساکت شويد . بنشينيد!
خسرو گلسرخی با صدائی بلندتر: به من دستور ندهيد . برويد به سرجوخه ها و گروهبانهايتان دستور بدهيد. خيال نمی کنم صدای من آنقدر بلند باشد که بتواند وجدان خفته ای را بيدار کند. خوف نکنيد.می بينيد که در اين دادگاه باصطلاح محترم هم سرنيزه ها از شما حمايت می کنند.
|
 |
حماسه ها از چه زمانی زاده شدند ؟ شايد از همان موقع که بشر زندگی ابتدايی و مشترک قبيله ای را ترک گفته و منافع فردی جای منافع مشترک قبيله ای را گرفت و بی عدالتی و نابرابری ظهور کرد. از همان دم که اولين چپرها و پرچين ها دور آب و دام و چراگاهها و کشتزارهای «من» کشيده شد تا آنها را از دستبرد
« آن ديگران» که کمتر داشتند و يا نداشتند دور نگاه دارند. چاره ای هم نبود. توسعه جوامع بشری و ضرورت بازدهی بيشتر کار و زمين گذر از زندگی قبيله ای به شيوه های کاراتر را طلب می نمود. زمانی که بی عدالتی چيره شد برای دفاع از آن زور، چماق، زندان، شلاق و اعدام نيز مجاز گرديد و آزادی هم به بند کشيده شد. از همان زمان نيز آزاديخواهان، مساوات طلبان و عدالتجويان تازيانه می خورند، زندانی می شوند، پوستشان زنده زنده کنده می شود، به دار آويخته شده و تيرباران می شوند. اسپارتاکوس، مزدک، برونو، جهانگير صور اسرافيل، ميرزا کوچک خان جنگلی ، مارتين لوترکينگ و خسرو گلسرخی و ... نمونه هايی می باشند از هزاران و شايد ميليونها انسان در جستجوی آزادی و عدالت که قربانی افزون خواهی مستبدانه ی « چپر داران » شده و می شوند
رضا اشکوری
«
مرثيه برای بره های معصوم » که يک سال قبل از اعدامش در کيهان منتشر شد را
اينجا بخوانيد
----------------------
سه شعر از سروده های خسرو گلسرخی
تو ...
تن تو كوه دماوند است
با غرورش تا عرش
دشنه ی دژخيمان نتواند هرگز
کاری افتد از پشت
تن تو دنيايی از چشم است
تن تو جنگل بيداری هاست
هم چنان پابرجا
كه قيامت
ندارد قدرت
خواب را خاك كند در چشمت
تن تو آن حرف ناياب است
كز زبان يعقوب
پسر جنگل عيارى ها
در مصاف نان و تيغه ی شمشير
ميان سبز
خيمه مى بست براى شفق فرداها
تن تو يك شهر شمع آجين
كه گل زخمش
نه كه شادی بخش دست آن همسايه است
كه براى پسرش جشنی برپا دارد
گل زخم تو
ويران گر اين شادی هاست
تن تو سلسله ی البرز است
اولين برف سال
بر دو كوه پلكت
خواب يك رود ويران گر را می بيند
در بهار هر سال
دشنه ی دژخيمان نتواند هرگز
كاری افتد از پشت
تن تو
دنيايى از چشم است
----------------------------
شعرى بى نام
در سينه ات نشست
زخم عميق كارى دشمن
اما
اى سرو ايستاده نيفتادى
اين رسم توست كه ايستاده بميرى
در تو ترانه هاى خنجر و خون
در تو پرندگان مهاجر
در تو سردو فتح
اين گونه چشمهاى تو روشن
هرگز نبوده است
با خون تو، ميدان توپخانه
در خشم خلق، بيدار می شود
مردم ز آنسوى توپخانه بدين سو
سرازير می كنند...
نان و گرسنگى به تساوى تقسيم می شود
اى سرو ايستاده
اين مرگ توست كه می سازد
دشمن ديوار می كشد
اين عابران خوب و ستم بر
نام تورا، اين عابران ژنده نمى دانند
و اين دريغ هست، اما
روزى كه خلق بداند
هر قطره خون تو محراب می شود
اين خلق، نام بزرگ تورا
در هر سرود ميهنى اش
آواز مى دهد
نام تو، پرچم ايران
خزر به نام تو زنده ست
----------------------------