ويديو کليپ فقط از شمال ايران

کوراشيم (کجا می ريم) ؟
نوروزی از نوع ديگر
همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من
ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
سيزده ی آن سال
شب سيزده بدربا چندتا از همولايتی ها جايی مهمان بوديم. قرار شد هرکدام از ما خاطره ای از نوروز يا سيزده بدر تعريف کنيم. آقای ميان سالی به اسم گيليار که اون هم مهمان بود خاطره ای تعريف کرد که بد نيست از زبان خودش بشنويم:

هشت يا نه سالم بود و دو سه سال قبل از انقلاب. تو روستای ما «لاجوکنار» که جمعيتش اون موقع زياد نبود يک بقالی بود و قهوه خانه آقای اوشيانی . در قهوه خانه اوشيانی از ميز و صندلی خبری نبود. سه ضلع ديوار با چند تکه تخته و چوب سکو يا نيمکت مانندی درست کرده بود که مردم رويش می نشستند . هرچه بود ميعادگاه اصلی مردان ده بخصوص در فصل بيکاری بود. هيچ پنجره ای نداشت ، برق هم که آن موقع تو ده ما نيامده بود و اوشيانی برای صرفه جويی فانوس يا چراغی آنجا نمی گذاشت. تنها راه عبور نور و روشنايی در ورودی قهوه خانه بود. يادمه بعضی وقتها که اونجا ميرفتم دو سه دقيقه ای بايد صبر ميکردم تا چشمم عادت کنه و بتوانم چيزی را ببينم. البته من نمی رفتم که اونجا بشينم يا چايی بخورم. اصلا بچه ها رو نمی گذاشتند تو قهوه خانه بشينند. اونجا ميرفتم تا پيغامی از مادرم را به پدرم برسانم ، مثلا موقع امدن به خانه نان ، شکر يا چيز ديگری بخرد. گاهی هم ميرفتم از پدرم پول تو جيبی بگيرم.از شما چه پنهان، بهترين موقع برای چاپيدن پدرم وقتی بود که تو قهوخانه نشسته و تعداد ديگری هم آنجا بودند. وقتی ميگفتم: «بابا يک قران (يک ريال) بده بادام بخرم» ، بيچاره پدرم تو اون شلوغی جلوی ديگر مردها روش نميشد به من جواب رد بده. يکی دوبار هم خونه گوشم رو کشيد که هيچوقت برای گرفتن پول به قهوخونه نيام. اما من باز هم اين کار را می کردم. اوشيانی تو ده ما از هم فقيرتربود و قهوخانه و دو جريب باغ پرتقال تنها دارايی اش بودند. چهارتا بچه داشت، دخترش گُلی يک سال و نيم از من بزرگتر بود. نمی دانم آدمها از کی عاشق ميشن و دل به ديگری می بندند، شايد هم از همان روز تولد، نمی دانم. تا اونجايی که يادمه از شش هفت سالگی عاشق گُلی بودم. هروقت که ميديدمش اگر تو جيبم نخودچي، بادام يا خوردنی ديگه داشتم بهش ميدادم. قايم موشک بازی که می کرديم دوست داشتم با گُلی يک جا قايم بشيم. چند بار هم به پيشنهاد من زير يک زنبيل بزرگ چايی چينی قايم شديم. کيف ميکردم وقتی زير زنبيل خودمون رو جمع ميکرديم و بهم می چسبيديم . چندبار بغلش کردم اما هيچوقت نمی گذاشت ببوسمش. هرچه سعی کردم بيفايده بود. مدتی بهش نخودچی و بادام ندادم. تاثيری نکرد. مدتی باهاش حرف نزدم و بيشتر با بچه های ديگه بازی ميکردم . تا اينکه يه روز ديدم تو حياط ما هست ، تا منو ديد گفت: «بيا يه چيزی نشونت بدم» با هم رفتيم پشت خونه شون توی باغ پرتقال. زير يک درخت ايستاد و چشمهاشو بست. پرسيدم : «کجاست ؟ چشاتو چرا بستي؟» گفت: «زود باش ديگه، مگه نمی خواستی منو ببوسی» معطل نکردم، حسابی بوسيدمش و هرچه بادام تو جيبم بود دادم بهش. حدود نُه سالم بود که عهد بستيم وقتی بزرگ شديم با هم ازدواج بکنيم.

تابستان همان سال بخت سراغ آقای اوشيانی اومد و سی هزار تومن با بليط بخت آزمايی برنده شد. سی هزار تومن اون موقع پول خيلی زيادی بود. اول از هر کاری رفت يک جيپ خريد و شد دومين نفر توی ده ما که ماشين داشتند . يک نفر ديگر هم بود که يه وانت داشت و باهاش بارکشی و مسافر کشی می کرد. اما جبپ اوشيانی صد در صد شخصی بود و برای تفريح. اگر روزی قرار بشه تاريخ ده ما را بنويسند اسم اوشيانی بعنوان اولين نفری که ماشين شخصی داشت حتما ذکر خواهد شد. چه عشقی ميکردند بچه هاش ، گرچه ما کمی حسودی مان ميشد اما در مجموع ما هم حال ميکرديم. هروقت اوشيانی با جيپش از شهر يا دهات اطراف برميگشت و از حدود دويست متری ميشد ماشينش را ديد بچه هاش داد ميزدند: ماشين بابا ماشين بابا، همه بچه های ده جمع ميشديم و ميدويديم طرف ماشين. معمولا بچه های اوشيانی ماشين رو می شستند و تمام بچه های ده دلشون می خواست تو اين کار شرکت کنند . اما خيلی ها اين آرزو به دلشون موند. گرچه پسر بزرگ اوشيانی از من خوشش نمی اومد و نمی خواست دست به ماشينشون بزنم، اما چند بار گُلی پارتی من شد و تو ماشين شوری شرکت کردم، البته فقط شستن چرخها رو به من می دادند. اون موقع تو ده ما خيلی کم ماشين می اومد. اما زمستونا فصل حمل پرتقال که ميشد روزی حداقل يک کاميون که ما بهش "انترناش" می گفتيم به ده ما می اومد. يکی از تفريحات ما اين بود که دنبالش بدويم و يا خودمون را بهش آويزو کنيم . جاده گلی و پر از چاله چوله بود ، خدا خدا ميکرديم که کاميون موقع عبور از شيب تند بعدار از رودخونه ی کنار ده که اسمش "آو لاوجو" بود تو گل گير کنه و تفريح چند ساعت مون جور بشه.

سوای هزينه يک مسافرت خانوادگی به مشهد برای زيارت و خريد دوتا ميز و هشت تا صندلی فلزی بقيه پول را اوشيانی صرف قمار و مشروب کرد. چندماه بعد روز سيزده بدر يادمه نزديکهای غروب بود که صدای داد و فرياد و گريه و ناله شنيدم. از طرف خونه اوشيانی بود، خبر آورده بودند که اوشيانی که از ظهر سيزده مست و نيمه هوش بود نزديکای بخش تصادف کرده و ماشينش چندتا ملق زده و بردنش بيمارستان. شکر که زنده ماند.

گرچه سيزده اون سال برای اوشيانی نحس بود و يک پا و يکی از دنده هاش شکست و بدتر از همه جيپش را از دست داد ، اما برای من سيزده خوبی بود. راستش گُلی تو اين دوره چندماهه ماشين داری باباش اندکی با من سرسنگين شده بود. اون روز بعداز اوراق شدن ماشينشون رابطه ما بهتر شد.

آقای گيليار به اينجای داستان که رسيد پا شد و رفت از کتش که آويزون بود بسته سيگار و فندکش را آورد و سيگاری روشن کرد. ما منتظر بوديم که بقيه داستان رو تعريف کنه. دو سه دقيقه ای گذشت و ديديم نه، خبری نيست و شروع کرد به صحبت از هوا و وضعيت بد کشاورزی و نابود کردن جنگل و از اين حرفها. تازه می خواستم ازش خواهش کنم که بقيه ماجرا رو بگه که يکی پيش دستی کرد و پرسيد: «گُلی کارش به کجا کشيد آقای گيليار؟ » گيليار لبخندی زد و سرش رو به طرف آشپزخونه کرد و بلند صدا زد : «گُُلی جان، يه لحظه می تونی بيای اينجا »!
ناوران
نظر شما - Comments

در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد