شغال، هلوی من پخته؟
قصه ای از مادربزرگ های گيلانی برای همه بچه های ايرانی
يکی بود يکی نبود، زير گنبد کبود، يه پير زن مهربونی بود که تنها زندگی می کرد. شوهرش سالها پيش عمرشو داده بود به شما و دخترش هم عروسی کرده و توی ده ديگه ای زندگی ميکرد. تمام ثروت پير زن مهربون باغ هلويی بود که داشت . هرسال هلوها که ميرسيدند و درشت و خوشمزه می شدند همسايه ها برای چيدنشان کمکش می کردند. کار چيدن هلوها که تمام ميشد يه خورده شو ميداد به دختر و نوه هاش که خيلی دوستشون داشت، يه خورده شو برای مهمونهايی که پيشش ميومدند کنار ميگذاشت، يه خورده شو ميداد به همسايه ها، حتی به اونايی که کمکش نکرده بودند. يه خورده شو خودش می خورد و بقيه شونم ميفروخت و با پولش آرد و قند و وسايل خونه ميخريد.
يه سال که هنوز هلوها نرسيده و کال بودند پيرزن ديد هی کمتر و کمتر ميشن، پيش خودش گفت: هلوی کال رو که نميشه خورد، نکنه يکی از همسايه ها با من بده و ميخواد اذيتم کنه. اما ته دلش ميدونست که همه دوستش دارند و هيچوقت اين کار را نميکنند. هرچی فکر کرد نتونست علت کم شدن هلوهاش رو بفهمه. چه کنم چه نکنم. بيچاره شب وروز گريه می کرد و از غصه و ناراحتی حسابی لاغر شده بود. چندروزی که اينطوری گذشت به خودش گفت:
« نه! با آه و ناله کارم درست نميشه! بايد چاره ای بينديشم »
دو سه روزی تو اين فکر بود که چطوری دزده را گير بندازه. فکر کرد و فکر کرد تا اينکه بالاخره نقشه ای به ذهنش رسيد.
توی منقل بزرگی که داشت آتش درست کرد، ذغالها که خوب گرفتند و ديگه دودی بلند نميشد منقل و يک سيخی که قديما وقتی شوهرش زنده بود و مهمون داشتند با اون رون درسته بره رو کباب ميکردند برداشت و رفت توی باغ و لای علفهای بلندی که دوروبر بود نشست و منتظر شد ببينه تا چی پيش مياد. نشست و نشست و نشست، تا اينکه بالاخره بعله! سر و کله ی دزد ناقلا پيدا شد، اين دزد خبيث کی بود؟ کسی نبود جز شغال بدجنس.
شغاله که حسابی خم شده بود تا کسی اونو نبينه تقريبا داشت رو سينه و شکمش راه ميرفت، چند قدم که ميومد سرش رو بلند کرده و دوروبر را نگاه ميکرد و دوباره سينه خيز ميومد طرف درختان هلو. اومد، اومد ، اومد و رسيد زير يه درخت هلو، سرش رو با احتياط بالا آورد و يک بار ديگه دوروبر رو نگاه کرد، پيرزنه رو که لای علفها قايم شده بود نديد. وقتی مطمئن شد هيچکه نيست رفت بالای درخت. هنوزهلوی اولی را نخورده بود که پير زنه از لای علفها بلند شد و با منقل اومد زير درخت و گفت: آقا شغال سلام، يه هلو برام ميندازي؟
شغاله نگاهی کرد و گفت: برو پيرزن وقت ندارم.
پير زنه گفت: آقا شغال خواهش می کنم.
شغاله که بی ادب و دهن لق هم بود گفت: عجوزه ! گفتم وقت ندارم
پيرزن تو دلش گفت:
« دزد پررو! گويا ميخواد از مال خودش ببخشه! عجب زمونه ای شده ها! از دزده بايد خواهش و تمنا کنم تا يکی از هلوهای خودم را به من بده، تازه فحش هم بشنوم »
حسابی لجش گرفته بود و دلش ميخواست با سنگ و چوب بيفته به جون شغاله.
اما دندون رو جگر گذاشت و گفت: آقا شغال فقط يه هلو برام بنداز بعد ميرم .
شغاله گفت: يه دونه بندازم گورت رو گم ميکنی و ديگه مزاحم نميشی ؟
پيرزنه گفت: قول ميدم
بعد يواشکی سيخ رو از رو منقل برداشت.
شغاله دستشو دراز کرد و يک هلو چيد و پرت کرد پائين. پيرزنه ديد نميتونه به شغاله سيخ بزنه. خيلی بالا بود و دستش نمی رسيد، کمی فکر کرد و بعد گفت: آقا شغال منظورم اين هلو درشته رو شاخه پايينی بود.
شغاله که حسابی عصبانی شده بود گفت: اهه، پيرزن سمج، هنوز اينجايي؟
پيرزن گفت: آقا شغال قول ميدم اگه اين هلوی شاخه پايينی رو برام بچينی برم.
شغاله غُری زد و با بی ميلی يک پايش رو گذاشت رو شاخه پاييني، تازه داشت پای دومش رو هم ميذاشت که پيرزنه سيخ داغ رو فرو کرد اونجاش. شغاله زوزه ای کشيد و از اون بالا خودشو پرت کرد پايين و با آه و ناله شروع کرد به دويدن. پيرزنه با صدای بلند پرسيد:
شغال، هلوی من پخته؟
شغاله با عصبانيت جواب داد:
برو پير کفتار ک...ن من سوخته
قصه ما بسر رسيد
شغاله به کامش نرسيد
*********
به توصيه دوستی قرار بود اين قصه را به گيلکی بنويسم. اما بعد منصرف شدم که دليلش را در يادداشتی بزودی در سايت شماليها توضيح خواهم داد
گردآوری و تنظيم از
رضا اشکوری
ديگر قصه های مادربزرگ را اينجا بخوانيد:
- نرگس ماشل (خاله نرگس)
- يه وجبی
- شغال، هلوی من پخته؟