ويديو کليپ فقط از شمال ايران

ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
"سايه ها" رمانی از محمود فلکی شاعر و نويسنده ی رامسری
محمود فلکی متولد 1330(1951) رامسر، فعاليت ادبي‌اش را در 1351 با چاپ شعر در مجله‌ی "فردوسی" و سپس "نگين" آغاز کرد. در ايران، در رشته‌های شيمی و کتابداری تحصيل کرد و ويراستار دانشگاه آزاد در تهران و کتابدار بود. در سال 1362(1983) به آلمان مهاجرت کرد.
در آلمان، در رشته‌های "زبان و ادبيات آلمانی" ( Germanistik ) و ايرانشناسی ( Iranistik ) تحصيل کرده (موضوع پايان‌نامه: " بيگانگی در آثار کافکا و تأثير کافکا بر ادبيات مدرن فارسی " ) و دوره‌ی دکترا در ادبيات را مي‌گذراند.
فعاليتِ ادبی فلکی پهنه‌های شعر، داستان و نقد و پژوهش را دربرمي‌گيرد، که تاکنون نوزده کتاب از او منتشر شده است
محمود فلکی اکنون زبان و ادبيات تدريس مي‌کند. او با همکاری زبانشناسِ آلماني، خانم دکتر کارين افشار، کتابِ درسی فارسی نيز برای آلماني‌زبان‌ها تأليف کرده است
رمان سايه ها که ماجرای آن در جوردی (جواهرده) رامسر می گذرد در سال 1997 در آلمان منتشر شده است. در سال 2003 به آلمانی ترجمه و با استقبال خوبی مواجه شده به طوری که پس از چند ماه به چاپ دوم می رسد
برای مطالعه نقد شهرنوش پارسی پور و تعدادی ديگر از منتقدين درباره اين رمان می توانيد به آدرس زير مراجعه نماييد
http://www.mahmood-falaki.com/Farsi/saayehaa.html
************

بخش نخستِ رُمان ِ "سايه‌ها"
از: محمود فلکی


گمانم پاييز بود، چون پرتقال‌ها زرد مي‌زدند و از ميان برگ‌های هميشه سبز مي‌درخشيدند. شايد به همين دليل است كه در پاييز اين خاطره در من بيدار مي‌شود. خاطره انگار هم‌عرضِ ِ عمر، دراز نمي‌شود؛ سايه‌ی خاطره است كه كش مي‌آيد. سايه‌ی خاطره‌ی پاييزی من‌ آن‌قدر دراز شده كه ديگر به سختی مي‌توانم ابتدايش را ببينم. درست است، پاييز بود. يادم مي‌آيد كه برگ‌های پهن و زردِ انجيربُن، جلوی خانه‌ی عمويم را فرش كرده بود. پلكان چوبی خانه و حتا اتاق‌ها را هم پوشانيده بود. زن عمويم هر روز چند بار به كلفتش دستور مي‌داد كه برگ‌ها را جارو كند. وجود برگ‌های زرد انجير در حياط و روی پله‌ها و توی اتاق‌ها او را به اين عقيده رسانده بود كه "پاييز فصل كثافته".
گمانم شب بود. نمايی از تيرگی آن حادثه را در بر گرفته. شايد هوا مه‌آلود بود. كسی كه آن شب يا در آن هوای مه‌آلود ضربه‌های بي‌شمار و ناشيانه‌ی كارد را در قفسه‌ی سينه، آلت و گلوی عمويم، كربلايی نجف، فرود آورده بود، هرگز شناخته نشد.
من كه تنها كسی بودم كه سايه‌ی قاتل را ديده بودم بايد به كودكي‌ام سر بزنم تا زمان و چگونگی حادثه را دريابم، وگرنه بخش مهم داستانم ناقص بيان خواهد شد و يا اين‌كه هرگز نمي‌توانم آن را به پايان برسانم. بين يازده تا پانزده سالگی دست و پا مي‌زدم. نمي‌دانم مادرم بود يا عمويم كه مي‌گفت: "چه‌قدر زود داره پشت لبش سبز مي‌شه. " از اين حرف نتيجه مي‌گيرم كه نبايستی يازده سالم بوده باشد. بايد به كودكي‌ام كمك كنم تا زنده شود. اما چگونه؟ او كه مرده. خودم كشتمش. با بزرگ‌شدنم، نابودش كردم.
به عكس‌های شش در چهاری كه به ديوار روبه‌رو، بالای ميز كارم، سنجاق كرده‌ام نگاه مي‌كنم. پنج عكس زردشده با چند شكستگی. پنج كودكِ يازده تا پانزده ساله كه توسط مسيو آبرام ثبت شده‌اند. يازده تا پانزده‌سالگي‌ ِ من، وجود عكس باعث مي‌شود كه آدم در بازگويی خاطره كم‌تر دروغ بگويد. خاطره هرزه است، به هرسويی كشيده مي‌شود. آدم چيزهايی را كه دوست دارد پررنگ‌تر و با شاخ و بالِ اضافی تعريف مي‌كند و چيزهای ناخوشايندش را قيچی مي‌كند يا دگرگونه بيان مي‌كند، و يا اصلاً چيزی به نام خاطره مي‌سازد. اما عكس جلوی هرزه‌گويی را مي‌گيرد. وقتی شق و رق، با پنجه‌های چسبيده روی زانوها، در برابر دوربينِ مسيو آبرام روی صندلی مي‌نشستم تا نور، پيكرم را ببلعد و برای هميشه از حركت بياندازد، هرگز فكر نمي‌كردم كه اين تنها جسم من نيست كه ضبط مي‌شود، تكه‌ای از روح من هم هست.
سال‌ها روی اين عكس‌ها كار كرده‌ام تا بتوانم واقعيتِ آن روزها را بيابم. اگر كودكي‌ام برای لحظه‌ای زنده شود، مي‌توانم با او يگانه شوم تا بخشی از احساسش را دريابم و يا ماجرا را از زبان او كه دقيق‌تر است بشنوم. روشی كه سال‌ها روی آن تمرين كرده‌ام و از اين طريق توانسته‌ام گه‌گاه خاطره‌های كودكي‌ام را از ميان لب‌های باريك و بي‌رنگ‌شان بشنوم، به روش هيپنوتيزم شباهت دارد؛ يعنی مدتی به عكس خيره مي‌شوم. البته من كسی را نمي‌خواهم بخوابانم تا از او چيزی بپرسم؛ برعكس، آن‌ها را بيدار يا زنده مي‌كنم. پس شروع مي‌كنم: به عكسِ يازده سالگي‌ام خيره مي‌شوم و بي‌آن‌كه كلامی بر زبان بياورم برايش پيام مي‌فرستم. اين يك پيام درونی است. اين‌گونه پيام را مي‌توانی تنها به عكس‌ها يا آدم‌هايی منتقل كنی كه ادامه‌اش باشی. مثل عاشقی كه ادامه‌ی معشوق است.
از يازده سالگي‌ام پاسخی نمي‌گيرم. مي‌دانستم. هنوز كُركِ پشت لبش به چشم نمي‌آيد. پس حادثه در زمان او رخ نداده. ادامه مي‌دهم. تا چهارده سالگي‌ام، همه بي‌كلام، با گردن‌های افراشته، در من مي‌نگرند. پس قتل در زمان اين‌ها روی نداده. به پانزده سالگي‌ام كه مي‌رسم، حركتی موج‌‌وار در عكس پديد مي‌آيد. موهايش را آلمانی زده است. يك تكه موی بور بالای پيشاني‌اش چسبيده. كُرك‌های پشت لبش اندكی مشخص است. با مردمك‌های ميشي‌اش عبوس در من مي‌نگرد. به او لبخند مي‌زنم. پاسخی نمي‌گيرم. حتا احساس مي‌كنم ابروهای بورش بيش‌تر به سوی چشم‌خانه‌هايش كشيده مي‌شوند. مي‌خواهم سرِ صحبت را باز كنم كه لب‌های كوچك و باريكش را مي‌گشايد و مي‌گويد:
ــ "چه فايده داره؟"
صدايش كودكانه نيست. حتا لرزش پيرانه دارد. مي‌خواهم بپرسم "چي، چه فايده داره؟"، ولی او فرصت نمي‌دهد و مي‌گويد:
ــ "دست كردن در ماجرايی كهنه چه فايده داره؟"
مي‌گويم: "مي‌خواهم داستانش رو بنويسم. آخه من نويسنده شدم! "
‌مي‌گويد: "فقط بوی گندش اول از همه خودت رو آزار مي‌ده و بعد هم خواننده‌هات رو! "
مي‌گويم: "من كه بوی گندی حس نمي‌كنم. "
مي‌گويد: "تو خيلی از آن زمان دور شدی. چند ساله كه منو ادامه مي‌دي؟ بيست سال؟ سی سال؟ تو بايد بهتر بدونی. "
مي‌گويم: "هي، همين حدود. "
مي‌گويد: "من هنوز هم نمي‌تونم از بوی گندش آرامش داشته باشم. اصلا تو واسه چی مي‌خواهی اين چيزها رو بنويسي؟ نويسنده‌ها وقتی ديگه چيزی برای آفريدن ندارند، خاطره مي‌نويسند. "
مي‌گويم: "نه، اين‌طور نيست. من نمي‌خواهم خاطره‌نويسی كنم. مي‌خواهم داستان بنويسم. و اين حادثه هم فقط مايه‌ی كار منه. "
مي‌گويد: "پس چرا ديگه به وجود من نياز داري؟ از خودت بساز! "
مي‌گويم: "اين‌ها به من كمك مي‌كنه تا دقيق‌تر و راحت‌تر بنويسم. "
مي‌گويد: "نه، تو مي‌خواهی بگويی كه هنوز وجود داری. همه همين‌طورند. يه روز از مشدي‌حسين بقال، يادت كه هست؟ نخودچی خريده بودم. توی روزنامه‌ای كه نخودچی توش بود، عكس يه مرد چاپ شده بود كه كاردی توی دستش بود و مي‌خنديد. اون يه نفر رو كشته بود. مي‌دونی كه چرا؟"
مي‌گويم:‌ "نه، يادم نيست. "
مي‌گويد: "فقط واسه اين كه عكسش توی روزنامه چاپ بشه! اون هم مي‌خواست بيش‌تر وجود داشته باشه. مي‌خواست خودش رو بيش‌تر به ديگران نشون بده. "
مي‌گويم: "شايد درست مي‌گی. بچه‌‌ها هر كار كوچكی كه مي‌كنند مي‌خواهند به همه نشون بدهند. آدم‌بزرگ‌ها هم همين‌طورند، ولی يك نوع ترس يا شرم ابلهانه مانع از بروز وجودشان مي‌شه. اما اين‌ها كه در مورد اين كار من صادق نيست. راستی تو اين چيزها رو از كجا مي‌دوني؟ من اگه همين جمله‌ها رو از دهن تو، از دهن يه بچه‌ی پانزده ساله نقل كنم، كچلم مي‌كنند، كه اين حرف‌های گنده در حد يه بچه‌ی پانزده ساله نيست. "
مي‌گويد: "اين‌قدر بچه‌بچه نكن! من كه ديگه بچه نيستم. مثل اين كه يادت رفته كه سال‌هاست با خودخواهی تمام منو بالای ميزت به ديوار صليب كردی و مرتب مي‌نويسی يا با خودت حرف مي‌زنی يا چيزهايی رو با صدای بلند مي‌خونی. من هم از تو ياد گرفتم. اين هم يادت باشه كه تو ادامه‌ی منی. اگه من نبودم، تو هم وجود نداشتي، تنها با منه كه تو كامل مي‌‌شی. "
مي‌گويم: "ها، تو هم كه داری خودت رو نمايش مي‌دي، ""من" خودت رو! "
مي‌گويد: "ولی من ترسی از گفتنش ندارم. آخه من مُرده‌ام"
مي‌گويم: "خُب، حالا اين حرف‌ها را بگذاريم كنار! بحثش اين‌جا نيست. نمي‌خواهم با اين حرف‌ها خواننده رو خسته كنم. بگو ببينم، كی بود كه كارد به دست از پله‌ها رفته بود بالا تا عموي‌مان، كربلايي‌نجف را بكشه؟"
ولی او درحالي‌كه جمله‌ی "خسته‌ام" را تكرار مي‌كند، ساكت مي‌شود.
بيان خاطره، آن‌هم وقتی كه مي‌خواهد شكل داستان به خود بگيرد ساده نيست. وقتی هم پانزده‌سالگی داستان‌گو كمكی نكند و همه‌اش حرف‌های گنده‌تر از دهانش بزند، وضع دشوارتر مي‌شود. ولی من مي‌كوشم آن لحظه‌هايی را كه به خاطر دارم بنويسم و برای نگارش لحظه‌های مه‌آلود و مبهم از او ياری بخواهم. زياد هم نمي‌توانم خسته‌اش كنم، چون مي‌ترسم برای هميشه از من بگريزد و ديگر قادر نباشم داستانم را به پايان برسانم. تازه حضور او و ديگران، هرچند كوتاه، شهامت تعمير خاطره‌هايم را در من بيدار مي‌كند.
من كه سايه‌ی قاتل را ديده بودم، تنها شاهد قتل به حساب مي‌آمدم. وقتی پدرم مرد، مادرم مي‌گفت كه عمويم مي‌خواهد اموال ما را بالا بكشد. خبر مرگ پدرم با صدای زنبورها آمده بود:
گرما و تنهايي، ميل بازی را در يازده‌سالگي‌ام فروخورده بود. تن را با بي‌حوصلگی بر پهنای چمن رها كرد و در سايه‌ی ضخيم درختِ گردوی پير كه شاخه‌هايش را بر فراز چمن بي‌درختی چتر كرده بود. به پشت دراز كشيد. در شكم درخت مي‌توانستم خودم را از نگاه ديگران دور نگه‌دارم. آن‌جا با كرم‌ها و سوسك‌‌ها بازی مي‌كردم، گاهی هم همان‌جا خوابم مي‌برد. ولی از وقتی كه مشدی قدرت، كه بعدها فهميدم قدرت جفت‌گيری ندارد، به من گفت كه ,اين درخت جن داره,، مي‌ترسيدم داخل حفره‌ی شكمش بشوم. هرچند از بازي‌نكردن با سوسك بنفش و براقی كه در آن حفره زندگی مي‌كرد دل‌‌گير مي‌شدم، ولی مشدی ‌قدرت طوری از جن‌هايی كه شب‌ها زير آن درخت مي‌خوابيدند حرف مي‌زد كه من مجبور شدم تا مدتی آن سوسك بنفش و براق را فراموش كنم. مشدی قدرت نوك دماغ گنده و هميشه سرخش را به سمت مادرم مي‌گرفت و مي‌گفت:
"مگه عبدالله شب‌پا نبود؟ شب اون‌جا خوابيد، صبح هم مُرده‌ش رو پيدا كردن. بسم‌الله. "
بعد سه بار بسم‌الله مي‌گفت، انگشت‌های شست و اشاره‌اش را از هم مي‌گشود، نرمه‌ی بين دو انگشت را گاز مي‌گرفت و سه بار روی خاكستر اجاق تف مي‌انداخت و مي‌خنديد. مادرم كه چهار زانو نشسته بود و سرش را برای پاك كردن برنج روی َبرپاچ خم كرده بود، بي‌ آن‌كه حرف مشدي‌ قدرت را تكذيب كند، مي‌‌گفت:
"پيش بچه چی مي‌گي؟ باز شروع كرد. پاشو، پاشو برو از چشمه آب بيار! "
يازده‌‌سالگي‌ام به پشت كه دراز كشيد، پنجه‌هايش را پس سر قلاب كرد و نگاهش را از روزن ميانه‌ی برگ‌ها به آبی آسمان دواند. برگ‌های درخت گردوی پير چنان بي‌جنبش بودند كه گويی به رؤيا فرورفته‌اند. آفتاب كه چشمش را تيغ كشيد، با انگشت‌ها و پلك‌ها، باريكه‌ی نورِ گريزان از برگ‌ها را از نگاهش پراكنده كرد. تكه ابر كوچكي، آبی آسمان را خال‌دار كرده بود. با بازی انگشت‌ها، شكل‌های گوناگون از برگ‌ها و آسمان پديد مي‌آورد. از آن‌ها قصه مي‌ساخت: شغال‌های برگ، راه را بر خرگوشِ ابر بستند. چوب‌دستی انگشت‌هايم شغال‌‌ها را از سر راه خرگوش كنار زد. گوش‌های خرگوش با هاله‌ای از نور به گيسوی طلايی پری زيبايی تبديل شد. پری به من لبخند زد و دست‌های سفيدش را به سوی من دراز كرد. غول‌های برگ به سوی پری هجوم آوردند و من تا بيايم با گرز انگشت‌هايم غول‌ها را بتارانم، پری تبديل به تخته‌سنگ شده بود. گمان بردم كه او از صدای پای چند نفر كه نزديك مي‌شدند، ترسيده باشد. چند زن كه زير پشته‌ی هيزم كمانه كرده بودند با خس‌خس بازدم نفس‌هاي‌شان، بي‌آن‌كه در سايه‌‌ی درخت دمی بايستد، مانند سايه‌ای از كنارم گذشتند. بعد هم لَج‌حسن با آن قد ديلاقش به ميدان نگاه يازده‌سالگي‌ام رسيد. الاغ پيرش را كه زير بار كوزه، شكمش به زمين نزديك شده بود و با نگرانی و نااميدی تپه‌ی روبه‌رو را مي‌‌نگريست، با چوب بلندی پيش مي‌راند. وقتی الاغ گام برنمي‌داشت، فحشش مي‌داد، تشويقش مي‌كرد، التماس مي‌كرد. پرگويي‌اش، لقب ,لج, را مثل داغ كپل الاغش، برای هميشه در پيشانی اسمش ماندگار كرده بود. دلم مي‌خواست پای گرگ خورده‌اش را ببينم. جوان كه بود شب‌پای باغ مركبات جهان‌شاه خان‌جواهرآبادی بود، كلبه‌ای كه در آن مي‌خوابيد آن‌قدر كوچك بود كه وقتی دراز مي‌كشيد، پاهايش از در كلبه بيرون مي‌زد. يك شب كه خوابيده بود، احساس مي‌كند كه چيزی او را با خودش مي‌كشد. تا به خود بيايد، انگشت‌های پای راستش رفته بود و خودش هم در پنجاه متری كلبه افتاده بود.
فكر كردم لَج‌حسن هم مثل گالِش‌ها و دهقان‌هايی كه از روستاهای مجاور، كالاي‌شان را برای فروش به جوردی مي‌آوردند، در سايه‌ی درخت گردو نفسی تازه مي‌كند، بار الاغش را به زمين مي‌گذارد، با دست‌های كبره بسته‌اش به جوركردن بارش مي‌پردازد و در تمام مدت يك لحظه هم از حرف زدن باز نمي‌ايستد. بعد به درخت تكيه مي‌دهد، چپقش را از جيب قبای پشمي‌اش بيرون مي‌كشد. با هر قلاجی كه به چپقش مي‌زند، در حالی كه ريش چند روزه‌اش را مي‌خارد، به زمين تف مي‌كند، نوك دماغ عقابي‌اش چنان بر لب بالايی فرود آمده بود كه هنگام پك زدن، دماغ و چپق يكی مي‌شدند و به نظر مي‌آمد كه آتش از سوراخ دماغ وارونه‌اش گر مي‌گيرد و دود از آن بلند مي‌شود. و بعد در حالی كه همه چيز را به دشنام مي‌گرفت، الاغش را بار مي‌كرد. تنها يك تپه‌ی كوچك در پيش رو داشت. از آن‌جا تا ميدان روستا، راه هموار و كوتاه بود. فكر كردم وقتی دود از دماغ لَج‌حسن به هوا مي‌رود، پرسش هميشگی "مشدی حسن، تازه چه خبر؟" را كه مردم جوردي، مثل يك بيماری مزمن از لَج‌حسن مي‌كردند، از او بكنم تا پاسخ هميشگی "الذين و والذين، روزبه‌روز بدتر از اين" را بشنوم، ولی او بي‌آن‌كه بايستد، غرغركنان دور شد. صدايش را مي‌شنيدم كه به التماس از الاغش مي‌خواست تا از آخرين شيب تپه بالا برود.
هنوز پلك‌های يازده ساله‌ام، آسمان و برگ‌ها را از او ندزديده بود كه خلوتم با صدای سُم‌دستِ ناميزان و شتاب‌زده‌ی حيوانی آشفته شد. هراسان سر برداشتم. گوساله‌ی زنبور گزيده‌ای در حالی كه پاهای پسين را ناشيانه و تندتند به سوی محل گزيدگی مي‌پراند، در جست‌جوی سايه‌بانی به درخت گردو پناه آورده بود. با خشمی ترس خورده برخاستم، سنگی را از زمين واكندم و به سوی گوساله پرت كردم، با چند هي‌هی او را از آن‌جا راندم و دوباره دراز كشيدم. تازه پلك‌ها را فرود آورده بودم كه تاخت و تاز مگس‌هايی كه گوساله را همراهی كرده بودند، آغاز شد. چندبار مگس‌ها را از روی چهره و دست‌هايم پراندم و سپس با نمايی از خشم، ساعدم را بر بام پلك‌ها و گونه‌هايم چتر كردم و بي‌حركت ماندم. چندان نپاييد كه خواب مقاومت‌ناپذير كودكي، مرا از ميان مگس‌ها، گوساله، لج‌حسن و درخت گردو ربود.
صدايی مثل هجوم دسته جمعی زنبورانی كه وحشی و كور درپی ملكه پرواز مي‌كنند، پلك‌هايم را واگشود. با گوشه‌ی چشم‌ها دوسوی خود را به وارسی پاييدم. در چند قدمی من گاوی دراز كشيده بود و پوزه‌اش به نشخوار مي‌جنبيد. چنان بي‌تفاوت در من مي‌نگريست كه گويی به تخته سنگی نظر داشت. دو مرد و يك زن گالش، درحالي‌كه به پشته‌ی هيزم‌هاي‌شان تكيه داده بودند، بي‌اعتنا به من گپ مي‌زدند. رطوبت خاك و علف، شانه و زانوهايم را كرخ كرده بود. جريان خنكی روی پوستم دويد. درخت گردو سايه‌اش را از روی من جمع كرده بود، و حالا بي‌رمق بر تنها صخره‌ی تپه كه معلوم نبود چگونه در ميان آن‌همه چمن سر برآورده بود، خوابانده بود. نيم‌خيز شدم و پنجه‌ها را دور زانويم قلاب كردم. گالِش‌ها بلند شدند و پشته‌ی هيزم را به ياری يك‌ديگر بر شانه هموار كردند و با كوزه‌های ماست آويزان بردست به سوی تپه روان شدند.
بار ديگر صدای پرواز گروهی زنبوران را شنيدم. سر بلند كردم و پيرامون را نگريستم، ولی چيزی جز پرنده‌هايی كه شتابان، خورشيدِ رنگ‌باخته بر فراز كوه وَژِگ را هاشور مي‌زدند، نديدم. وَژِگ با جامه‌ی مخمل و سينه‌ی سنگي‌اش بر فراز كوه‌هايی كه جوردی را در محاصره‌ی ابدی خود گرفته بودند، مغرورانه گردن كشيده بود. صدای پايی نگاهم را به سوی تپه كشاند. فرامرز را ديدم كه بدو به طرفم، سرازير شده بود. وقتی به من رسيد، نتوانست خودش را كنترل كند. چند قدم دورتر ايستاد. دوباره برگشت و نفس‌زنان چيزهای بريده‌بريده‌ای بيرون داد كه چندان برايم روشن نبود. لب‌های سيزده‌ساله‌ی فرامرز تندتند مي‌جنبيد. بي‌تفاوت نگاهش مي‌كردم. حتا از جايم بلند نشدم، هنوز بي‌حسی پس از خواب از تنم واكن نشده بود. فرامرز دست‌ها را اهرم زانوها كرد و گفت:
ــ كجا بودي؟ همه‌جا دنبالت گشتم.
ــ اين‌جا خوابم برده بود.
ــ خوابم برده بود! خبر نداری مگه؟ اسب بابات برگشته.
پدرم برگشته بود. اين‌كه عجيب نبود. كله‌ی سحر با تفنگ و اسبش برای سركشی سِرِه به وَژِگ رفته بود. وَژِگ دو سه ساعت راه با جوردی فاصله داشت و تا حالا بايد برگشته باشد. در يك لحظه ذهنم به سوی گريز چندساعته‌ام خيز برداشت. فكر كردم با گِله‌ی مادرم، پدرم پي‌ام فرستاده است. وقتی قلوه سنگ تيركمانم به پای مرغ گل باقلايی و كرچ فرود آمد و قدقد دسته جمعی مرغ‌ها به هوا رفت، مادرم هرچه دشنام داشت بر سرم ريخته بود و با انبر دنبالم كرده بود. هر چه گفته بودم كه مي‌خواستم خروس كربلايی نجف را كه هر وقت پيدايش مي‌شد، خروس‌مان را فراری مي‌داد و كينه و حسادتم را بر مي‌انگيخت، از آن‌جا برانم، مادرم با ديدن پای لنگ مرغ كرچ بيش‌تر گر مي‌گرفت. "پدرت كه بالا سرتان نيست. سايه‌ش رو دور ديدي، باز چموش شدي؟ بذار برگرده... " از جا كنده شدم و پرسيدم:
ــ آقا جونم برگشته؟ خب، خب...؟
ــ نه خل خدا، تو چه‌قدر خنگی! اسبش برگشته.
ــ اسبش برگشته؟
ــ آره، اسبش برگشته، ولی خودش هنوز نيومده! رفتن دنبالش.
يازده‌سالگي‌ام اين‌بار صدای زنبورها را روشن‌تر شنيد. نگاه رميده‌ام لحظه‌ای در نگاه فرامرز گره خورد و ناگاه هردو به‌سوی تپه دويديم. از ميان پاره‌ی درو شده‌ی گندم‌زار كه هنوز در يك سوی آن خوشه‌های درهم گندم سرهاي‌شان را به سوی زمين خم كرده بودند، عبور كرديم . به راه باريكه‌ای رسيديم كه درختان فندق در دوسوی آن با سنگ‌چينه، از هم جدا مي‌شدند. صدای زنبورها با نخستين خانه‌هايی كه لت‌های شيرواني‌شان از فراز برگ‌های فندق سياهی مي‌زدند، آشكارتر شد. به انتهای سنگ‌چينه كه رسيديم، صدای زنبورها به شكل شيون درآمد. مردم، دور و بر پرچين حياط خانه‌مان، سنگ‌وار ايستاده بودند. سرها به سوی كوه وَژِگ، يله شده بود.
مادرم را ديدم كه هيكل گوشتالود خود را روی زمين پهن كرده بود. با ناله چيزهايی مي‌گفت و مشت بر سينه مي‌كوفت. چند زن او را در ميان گرفته‌ بودند. ماه‌بانو، خواهر بزرگ‌ترم، گريه‌كنان دست‌های مادر را از كوفتن به سينه‌اش بازمي‌داشت. منديل مادرم، باز شده بود. موهای حنا بسته‌اش، نيمی از چهره‌اش را پوشانده بود. كچلی سكه مانند كاسه‌ی سرش كه هميشه آن را با دقتی بيمارگونه از نگاه ديگران دور نگه مي‌داشت، سوسو مي‌زد.
داستانم به اين‌جا كه مي‌رسد، پانزده‌سالگي‌ام عبوس و با همان زلف چسبيده بر بالای پيشاني‌اش در برابرم ظاهر مي‌شود و مي‌گويد:
"تو خجالت نمي‌كشی كچلی مادرمون رو رو مي‌كني؟"
مي‌گويم: "نويسنده بايد به واقعيت وفادار باشه. من كه نمي‌تونم فقط... "
حرفم را قيچی مي‌كند و مي‌گويد: "وفاداری به واقعيت! چه حرف احمقانه‌ای. داستان‌نويسی كه به واقعيت وفادار باشه، اصلاَ نويسنده نيست. تازه تو كه قرار بود ماجرای قتل كربلايی نجف رو بنويسي، حالا چی شد كه داری از مرگ پدرمون مي‌گي؟"
مي‌گويم: "خاطره هرزه است، به هرسويی كشيده مي‌شود. تازه اين‌جوری مي‌خواهم شخصيت‌های داستان رو معرفی كنم. تو هم كه نگفتی كی بود... "
هنوز حرفم پايان نيافته كه او باز در قالب عكسش فرو مي‌رود.
كربلايی نجف، روی هِرِه نشسته بود و تسبيح شاه مقصودش را مي‌گرداند. دود سيگار اشنو از سبيل پرپشت و لبه‌ی كلاه شاپوش بالا مي‌زد. ماه‌بانو تا چشمش به من افتاد، دست‌های مادرم را رها كرد و شيون‌كنان به سويم دويد. مادرم، هيكل سنگينش را به كمك زن‌های ديگر از جا كند و درحالي‌كه دم گرفته بود "پسرم، شاه پسرم، كاكل به سرم" و مشت بر سينه مي‌كوفت با دست‌هايش چنان مرا در بر گرفت كه گويی اين من بودم كه با اسب به سره رفته بودم.
شيون زن‌ها اوج گرفت. كربلايی نجف، به سرعت از پله‌های چوبی پايين آمد و به ميان زن‌ها افتاد و ناسزاگويان، مرا از زير دست و پای زن‌ها بيرون كشيد.
"خجالت نمي‌كشين؟ هنوز كه خبری نشده... بچه رو ترسوندين. آباجی خانم، آروم بگير! از شما بعيده! استغفرالله... استغفرالله... عجبا... عجبا... "
كربلايی نجف دستم را كه از ترس مي‌گريستم گرفت و برد بالا، روی هره پهلوی خودش نشاند. گوشه‌های سبيلش را با دو انگشت تاب داد، سيگاری آتش زد، تسبيحش را از دور مچش باز كرد و با انگشت‌های دست راستش دانه‌های تسبيح را تندتند پی هم فرستاد.
فرامرز آهسته از پله‌ها بالا آمد و درحالي‌كه زير چشمی به پدرش نگاه مي‌كرد، كنار ما روی هره ايستاد. وقتی ديد كربلايی نجف توجه‌ای به او ندارد، به آرامی خواست بنشيند كه ناگاه با هم‌همه و هجوم نگاه‌ها و گام‌ها به سوی راه وَژِگ، زمزمه‌ی "آوردنش، آوردنش" مثل صدای ضربه‌های آغازِ بارش باران بر برگ‌ها، تمام جمعيت را به تدريج پوشاند. كربلايی نجف از جا كنده شد و از پله‌ها پايين رفت. فرامرز به دنبالش راه افتاد. يازده‌سالگي‌ام سرپا ايستاد و دست‌هايش را به نرده‌ی هره گره زد. احساس مي‌كردم پاهايم را نمي‌توانم حركت بدهم. زن‌ها كه اندكی آرام گرفته بودند، دوباره گلوله شدند و ناله‌كنان به سر و سينه‌شان كوفتند. دايره‌ای از جمعيت، پشت پرچين، باز و بسته مي‌شد و گرد و خاك از وسط آن به هوا برمي‌خاست. دو پسر بچه در مركز دايره در هم گره خورده بودند و روی زمين غلت مي‌زدند. كربلايی نجف از اين سوی پرچين داد زد:
ــ جداشون كنين اين مادر قحبه‌ها رو! خجالت نمي‌كشين؟ برين سر خونه زندگي‌تون! اين‌جا كه حلوا پخش نمي‌كنن. استغفرالله... عجب گيری افتاديم...
چند نفر دست و پای دو پسربچه را كه هم‌رنگ خاك شده بودند از هم جدا كردند. روی لب يكی از آن‌ها شياری از خون تا چانه‌اش كشيده شده بود. كربلايی نجف دوباره آمد بالا و روی هره نشست. چين بين ابروهايش بيش‌تر شده بود. زير لب فحش مي‌داد. بعد رو به فرامرز كه از پله‌ها بالا مي‌آمد كرد و گفت:
ــ "به مشدی قدرت بگو يه چايی بياره... "
فرامرز از پله‌ها كه آمد بالا، نگاهی به من كه هنوز با پنجه‌هايم به نرده چسبيده بودم انداخت و روی لبه‌ی ايوان ايستاد. مشدی قدرت قوز كرده كنار اجاق دوزانو نشسته بود. با دو زن گالِش حرف مي‌زد.
ــ "بابام گفته يه چايی ببری براش. "
دود هيمه‌ها به سوی مشدی قدرت يله شد. پلك‌هايش را هم‌آورد. از روزن پلك‌ها نگاهی به فرامرز انداخت و گفت: "چشم آقا! الان! "
وقتی فرامرز از نظر افتاد، مشدی قدرت زير لب گفت: "توی اين هير و وير، بيا منو بغل گير! " زن‌ها ريز خنديدند. مشدی قدرت چند لاش از خركِ دود زده‌ی بالای اجاق برداشت و بين نيم‌سوزها جا داد، استكان و نعلبكی را از رف بالای اجاق برداشت، دستمال چهارخانه‌ی يزدي‌اش را از قبايش درآورد و قوری را از روی خاكستر به جلو كشيد. سرش را به سوی آتش خم كرد، لپ‌هايش را پر هوا كرد و آتش زير سه پايه را فوت كرد. كتری سياه شده از دود را روی سه پايه محكم كرد. بعد به چشم‌هايش كه از دود پر اشك شده بود، دست كشيد و گفت:
ــ "امسال هرچی هيزم آوردن، همه‌ش تره. مردم چه‌قدر متقلب شدن. خدا بيامرزه حاج‌ آقا‌بزرگ رو، تا وقتی زنده بود، خدا به سر شاهد، چارپادارها چه هيزمی مي‌آوردن... بَه بَه... عين كبريت. حالا بد دوره‌ای شده... "
سپس صدايش را پايين آورد و گفت: "مختارخان كه... زياد هم به فكرِ... "
ــ "بابام مي‌گه، چايی چی شده؟" فرامرز بود كه تو حرفش دويد.
ــ "الان مي‌آرم آقا! الان... "
قوری را با غيظ روی خاكستر اجاق جا داد، توی دستمالش پرصدا فين كرد و با كف دست روی رانش كوفت و گفت:
ــ "ديدی چی شد؟ حواس كه برای آدم نمي‌ذارن. به مرغ‌ها دان ندادم. الان گشنه مي‌رن لانه. "
با عجله استكان چای و قندان را توی سينی گذاشت و به سوی هره راه افتاد. سينی چای را جلوی كربلايی نجف گذاشت، چند لحظه نگاهش را به مردمی كه پشت پرچين يا خاموش ايستاده بودند و يا روی زمين چمپاتمه زده حرف مي‌زدند، دوخت و گفت:
ــ "لج‌حسن هم معركه گرفته. زير هفت طبقه‌ی زمين هم آب رو مي‌بينه. اين‌جا امروز شده بازار شام... "
من كه تا آن لحظه بيش‌تر چشمم را به حركات مادرم دوخته بودم، متوجه‌ی لج‌حسن شدم كه كوزه‌هايش را روی زمين پهن كرده بود و مرتب بچه‌ها را كه چوب در ماتحت الاغش مي‌كردند، با تشر از آن‌جا مي‌راند. دو – سه جوان با ده‌شاهي، لب گود بازی مي‌كردند و گه‌گاه صداي‌شان كه به هم پرخاش مي‌كردند، اوج مي‌گرفت. صدای ناله‌ی زن‌ها فروكش كرده بود. گويه‌های مادرم كه با پاهای دراز شده روی زمين نشسته بود، بريده‌بريده و بي‌معنی مي‌نمود. تنها گه‌گاه نام جهان‌شاه خان كه در نفرين و دشنام پيچيده مي‌شد، روشن‌تر شنيده مي‌شد، حركت دست‌هايش از ميدان تسلط او خارج شده بود. گاه بر ران و زانويش فرود مي‌آمد، گاه هوا را خط مي‌انداخت و گاه سر و سينه‌اش را مي‌نواخت. نام جهان‌شاه خان‌جواهرآبادی كه از لب‌های مادرم مي‌گريخت، مرا به ياد حرف‌هايش انداخت كه پس از كور شدن چشم چپ پسر جهان‌شاه خان گفته بود:
ــ "آن‌ها ساكت نمي‌شينن. "
پدرم، انگشت‌های درازش را از تاباندن سبيل بورش واگرفته و تشر زده بود:
ــ "چی مي‌گی زن؟ تو هم همش نفوس بد بزن! "
مادرم كه غبغبش برجسته‌تر از هميشه مي‌نمود، سرش را به‌سوی زمين خم كرده، انگشت‌هايش را بر گل‌های قالی دوانده بود و گفته بود:
ــ "همه‌اش زير سر اين جاده‌ی لعنتي‌يه. خدا كنه هرگز هم ماشين‌رو نشه. "
پدرم استكان چای را از لبش واكنده، آن را محكم به نعلبكی كوبيده بود و گفته بود:
ــ "زن، تو اصلاً مي‌فهمی چی داری مي‌گي؟ اگه راه جوردی ماشين رو بشه، زمين‌های اين‌جا قيمتش مي‌ره بالا. "
و مادرم در هق‌هق فروخورده‌ای گفته بود:
ــ "خب، به چه قيمتي؟ پسر جهان‌شاه خان كه سر دعوای زمين كور شده