ويديو کليپ فقط از شمال ايران

هوشنگ ابتهاج(سايه) به روايت
سيمين بهبهانی

کوراشيم (کجا می ريم) ؟
نوروزی از نوع ديگر
همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من
ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
سالار مشکات
از منظری ديگر

هموطن عزيزی در رابطه با نوشته من تحت عنوان «حافظه ی تاريخی ما» نقدگونه ای طولانی نوشته و برايم ارسال نمودند که بخشی از آن شامل عباراتی چون « خيانت به تاريخ / قلم به مزد/ خزعبلات می نويسد/ دروغ و جعليات/ مگس/ اهل کلک/ شياد و نيرنگ باز/ قلم زن " خودی"/ احمق/ فکر عليل و ناخوش / خود را به کوچه علی چپ نزن و مردم را نفريب» خطاب به من می باشد. بخشهايی از نوشته ايشان که مستقيما به موضوع مربوط می باشد را در زير می خوانيد
رضا اشکوری
*****

آقای رضا اشکوری در سايت شماليها در کنار عکس مرحوم حسی حسينعلی سالار مشکوة بهمراه همسرشان, عنوانی را بنام : حافظه تاريخی ما چاپ نمودند تا به ظن خود نوشته اش را برای خواننده معتبر جلوه دهد. ذيل همين عنوان چند سطری مرقوم می دارد که همين جا عين آنرا برايتان می نويسم: " جايی که از اسناد و و شواهد مطمئن تاريخی خبری نباشد و يا اينکه در دسترس همگان نباشد حدسيات تاريخی, افسانه سرايی و گاه دروغپردازی , جايگزين تاريخ نويسی خواهد شد." و بعد خواننده را به صفحه سوّم حوالت می دهد .الحق که به عنوان مقاله (حافظه تاريخی ما) وفادارمی ماند!!! و به جای اسناد و شواهد تاريخی مطمئن، بی آنکه حضور ذهن داشته داشته باشد ويا شايد خود بداند، خود به دروغ نويسی و افسانه سرايی می گرايد وآنچنان تقوّد می کند که خواننده را از شواهد " مطمئن تاريخی" دور و گمراه می کند و به هيأت يک مدّعی نه يک محقّق بی طرف ، خود به خيانت به تاريخ آلوده می شود.

نميدانم آقای رضا اشکوری در مقاله مزبور که نه تنها مبتنی بر هيچ سندی نيست، لاجرم سرشار از دروغ و جعليات، چگونه به خود اجازه و جرأت می دهد که ترکيب پر معنای " شواهد مطمئن تاريخی" را بر زبان آورد تا چه رسد در باب آن قلم بزند!
ای مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما ميداری
تهی دستي، دروغپردازی و شيّادی آقای رضا اشکوری او را رسوا می کند و نشان می دهد يک قلم زن " خودی" است. زيرا آنچه را که مورد نظر و خواست کسانی است که بقول خودشان مردم را از اسناد موجود در بايگانيها بی خبر نگه ميدارند بعلّت عدم وجود اعتماد به مردم از آنان مخفی نگه می دارند و .......... ، شيادانه بلندگوی همان کسانی می شود که مردم را از اسناد و حقايق تاريخی بی خبر نگه می دارند و خواننده را رهنمون گمراهه ای می کند که مورد طلب و ميل آنانی است که به نوشته اشکوری " به مردم اعتماد ندارند و حقايق را از آنها مخفی نگه می دارند". کيست که نداند اگر هر کسی در گيلان زمين به آنجايی برود که اين اسناد در آنجا خاک می خورند و بگويد که ميخواهم در باب سالار مشکوة طاغوتی و خدمتگزار! رژيم پهلوی تحقيق و حقايق جنايت های ايشان را پيدا و برای مردم فاش کنم ، مورد استقبال و تسهيلات قرار ميگيرد. منتهی آقای اشکوری به حدی تهی دست و درمانده است که قادر به بهره گيری از آن تسهيلات نبود و بيش از اين يعنی کم از بسياررا نتوانست استخراج کند فلذا به گدائی تسلّای خاطر از مردم پر صفا ودرست- انديش گيلان زمين دست می يازد.

و امّا حقيقت واقع از زندگی سياسی و امنيتی و اضافه کنم و به آقای اشکوری بگويم : و نيز خدمات فرهنگی شادروان حسينعلی سالار مشکوة را از من بپرس که فرزند يکی از روستائيان آن مرحوم است و به مدد استعداد خدا دادی و تسهيلاتی که آن مرحوم برای دانش اندوزی و تحصيلات عاليه اش فراهم آوردند ( چنانکه برای همه فرزندان روستائيان عموماً و برای بچه های باهوش خصوصاً و به ويژه معمول می داشتند تا آنجا که هيچيک از فرزندان روستائی قاسم آبادی وشرق گيلان واجب التحصيل او از نعمت سواد محروم نماندند و بعدها بمناصب عاليه و مصدر خدمات به ميهن شدند) باری و آری از من بپرس که حيّ و حاضرم و بتو بگويم که جهان بينی و عقيده سياسی و عملی من کاملاً در جهت مخالف وابستگی سياسی و جهان بينی مرحوم سالار بود که هزينه آنرا سالها در محبس شاه دادم و جايت خالی طی ساليان " پذيرايی" شدم .
امّا از زندگی سياسی و امنيتی سالار که به درستی نوشتی : " حتماً به وفور در آرشيو هاست "- تنها همين يک جمله از مقاله ات درست است- و در اختيارت با پهن کردن فرش قرمز گذاشته شد تو مطالبی را برگزيدی که جعل مطلق و ساختگی است نه مقبول طبع يک محقق بی طرف و نويسنده آزاد انديش. قبل از آنکه شمه ای کوتاه از زندگی آن شادروان بنويسم ، بايد برايت بگويم ، ايشان به يکی از دودمانهای کهن و عصر قاجاريه تعلق دارد ( رجوع شود به کتاب دودمانهای قديمی گيلان تأليف مرحوم جهانگير خان سرتيپ پور) دوره ای که بر اساس ماترياليسم تاريخی و ره- آوردهای مطالعات و پژوهشهای دانشمندان مورخ و جامعه شناسان جهان شناس به آن دوره فئوداليسم يا به زبان ساده دوره ارباب رعيتی می گويند که بر اساس جبر تاريخ و تصورات و صورت بندی ناگزير اجتماعی بعد از دوره برده داری و دوره سرواژ پديد آمد . دوره هايی که در شکل گيری و صورت بندی آن آدميان به تنهايی نقش نداشتند بلکه مولود جبر تاريخ اجتماعات بشری است از زندگی ابتدائی و جوامع اوليه بشر ( جوامعی که به آن نام کلان گذارده اند) تا به امروز.چنانکه بعد از قرون وسطی و در دوره روشنگری و رنسانس تاريخی ، با پيشرفت دانش و تحقيقات علمی ، جوامع صنعتی شد و دوره بورژای پديد آمد.آری ايشان متعلق به آن دوره تاريخی " فئوداليسم " و فرزند مرحوم حاج مشکوة السلطنه هستند که خانه مسکونی مشکوة السلطنه بنام " آقا باغ " واقع در "بند بون" قاسم آباد با آن زيبائی رشک انگيز درختهای سرو و کاج و مرکبات اکنون بوسيله فرزندان و نوادگان روستائيان هم سن و سال مرحوم سالار و ضمناً يکی از منابع اصلی و مطمئن نوشته است با سئوال و کسب اطلاعات موثّق از آنان ، تبديل به مزبله ای شده که مگو و مپرس محل مصرف مواد مخدّر از ترياک و هروئين و شيشه و کراک گرفته تا هزار کوفت و زهر مار ديگر ....

آقای اشکوری اين بچگان ازچگونگی حدوث انقلاب و استقرار آن آگاهی لازم ندارند تا چه رسد به زندگی و شخصيت شادروان سالار و دوره کارکرد و کشاورزی او در قاسم آباد آنهم از هفتاد سال قبل ! آنان اگر هم از گذشته آن روانشاد خبری می داشتند از چشم ترسی و بيم ، هرگز به شخص شما پاسخ درست نمی دادند. لاجرم به پرسش گر " خودی " جوابی ميدادند که دچار دردسر نشوند.

مردمان صالح و آزاد انديش را " کفش گردانی " کن و از يادها و خاطرات آنان مدد و بهره جو! ديگر برايت بگويم مرحوم سالار هيچ گونه نزديکی با رضا شاه نداشت و خدمتی به او نکرد بلکه مورد غضب شخص رضاخان بود. يکی از مهمّات اين غضب آن بود وقتی که احمد شاه به رضا خان لقب سردار(سردار سپه ) داد، چندی بعد از آن به زنده ياد حسينعلی سالار مشکوة لقب "سالار " بخشيد از آن زمان ايشان بنام سالار مشکوة ناميده می شود. اعطای اين عنوان موجب ناراحتی رضا خان می شود و به احمد شاه اعتراض می کند پس از اعطای لقب سردار سپه به من نمی بايستی لقب سالار به شخص ديگری می دادی, آری اين واقعه سبب تضاد و کدورت او نسبت به شادروان حسينعلی سالار مشکوة . دليل دوّم نقار حتی دشمنی رضا شاه با مرحوم سالار آنست که وقتی که سردار سپه به شاهی می رسد طبق سنّت حرص مال اندوزی همه شاهان ، طالب املاک مرغوب و اراضی حاصلخيز از جمله قاسم آباد از شخص سالار می شود که پيش کش او کند. سالار نمی پذيرد و از اطاعت اوامر ملوکانه سرباز می زند و رضا شاه در صدد توقيف او می افتد. اين زمان موقعی است که زنده ياد سالار همدرس و همکلاس سپهبد زاهدی در مدرسه نظام بود. ناچار در صدد مخفی شدن و فرار می افتدو سالها در آباديها و ييلاقات پشت کوههای قاسم آباد و رامسر : از رانکوه، جواهر دشت گرفته تا روستاهای ييلاقی ، مرّبو ، اسک سوئيل و .... مخفی می شود و رضا شاه املاک قاسم آباد را تصرف می کند . حدود جنگ بين الملل دوم و عزل رضا شاه و تبعيد او توسط متفقين و باز شدن فضای اجتماعی و سياسی از اختناق رضا شاهی ، سالار ياغی و فراری سوار بر اسب و مزين به تفنگ و فشنگ و لباس محلی و کلاه قاسم آبادی از مخفی گاه خود خارج و روستا به روستا مورد استقبال مردم واقع می شود و به قاسم آباد می آيد و در خانه پدری ( آقا باغ ) ساکن می شود. پدرم برايم تعريف و نقل کرد که آنروز چنان ولوله و شعفی در قاسم آباد پديد آمد که مانند او را نديدم. کليه قاسم آباديان از پير و جوان رقص کنان و اشک شوق ريزان به همراه ساز و دهل و نقاره آنچنان از سالار استقبال و پذيرايی کردند که مگو و مپرس. آقای رضا اشکوری ببين چقدر از مرحله پرتی و بضاعتی حتی مزجاة نداری و به خود اجازه ميدهی کسی را که رضا شاه به خونش تشنه بود خدمتگزار او معرفی نمائی ! چه بايد کرد از کوزه همان برون تراود که در اوست.

بعد از جنگ جهانی دوّم و بر سر کار آمدن محمد رضا بعنوان پادشاه ايران ، چون شاه جوان فاقد تجربيات و قدرت پدر بود و نيز با توجّه به فضای سياسی آن زمان که در آن کم کمک نسيم آزادی می وزيد و پيدا شدن احزاب سياسی و اجتماعات آزاد، برای آنکه جايگاه اجتماعی سلطنت را قرص کند ناچار به دلجوئی از مردم شد. از جمله اراضی غصب شده را به صاحبان اصلی آن پس داد ( متوجه باش ايران ، در اين دوره تاريخی هنوز و همچنان در دوره فئوداليسم است ) و از آن زمان فضای کدورت با سلطنت در شخص سالار به نرمی گرائيد . چون در اين دوران احزاب کمونيست ، توده فرقه آذربايجان يکّه تازی می کردند مرحوم سالار بنا به تعلقات سياسی خاستگاه طبقاتی خويش چون همه مالکان به مبارزه با کمونيست ها می پردازد و به حزب جنگل کمک می کند آنهم نه به اندازه و شرح کشّافی که آقای اشکوری تصوير می فرمايند!
هم ايشان ( زنده ياد سالار ) است که حتی پيش از بهمن سال 42 از شاه می خواهد که موافقت کند اسناد مالکيت قاسم آباد بدست شاه به رعايا داده شود که شاه در پاسخ می گويد: تومی خواهی از من پيشتر گام برداری ! سياست ما آنست که "ما" می خواهيم املاک پهلوی را به کشاورزان ببخشائيم کار تو يک نوع رقابت با سياست "در بار ماست" .

که باری مرحوم سالار اراضی باز پس گرفته را براساس شرع و قانون بين برادران و خواهران تقسيم وبا خريدن اراضی ساحلی ملک اباعن جدّی خويش از بنياد پهلوی, آنها را هم بر مبنای حقوق شرعی بين وراث تقسيم می نمايد. از کوه کره دشته و ويلای سالاريه نوشتی . چون نمی دانی برايت بگويم آن ناحيه نيز از زمين های موروثی بود نه آنکه بنا به نوشته ات : " تمام اراضی مرغوب و زيبا با تهديد و توسل به زور از جمله کوه کره دشته که ويلايی بنام سالاريه در آن درست کرد به تصرف خود آورد. اتفاقاً اين قطعه کوه از باير ترين قطعات آن ناحيه بود که مقابل خانه پدری " آقا باغ " واقع است.. در تابستان بيش از 70 سال پيش که من کودکی دبستانی بودم و"بابا سالار" معمولاً اين ايام را در قاسم آباد می گذرانيد ( کودکان قاسم آبادی وی وملاک رشت ايشان را باباسالار و بزرگان معمران آن روزگار آن شادروان را بنام آقا سالار خطاب می کردند) در آن سفر مرا و خواهرانم را- اين سفر زمانی است که خود ايشان دارای فرزند و اولاد نبودند- و او ما را طبق معمول چنان چون فرزندان خويش به سير و سفر می برد. روزی با ايشان سوار بر ترک اسب از "گلشن " به ناحيه کره دشته رفتم بياد دارم که تمامی کوه کره دشته از دامنه تا به بالای کوه پر از سنگهای ريز و درشت و هرچه بالاتر می رفتی درشت و درشت تر و گاه به وزن 60 تا 70 کيلو بود تو گويی که ساختمان بسيار عظيمی است که دست طبيعت سطح بيرونی آنرا با سنگ موزائيک کرده که در بعضی جاها تا عمق 5 يا بيشتر ادامه داشت. ناگاه به فکر سالار افتاد که اينجا را آباد کند از آن زمان بيش از مدّت 10 سال ( می شنوی آقای اشکوری بيش از 10 سال ‍! ( با وسايل ابتدايی ( بيل و کلنگ و گرباز به کندن و تلنبار سنگهای زمين کوه پرداخت و زمين اين کوه يا درست تر بگويم کوهک را از صورت سنگلاخ و گمار و خارستان بشکل زمينی مستعد آبادی در آورد و با استفاده از همان سنگها به همّت يکی از معماران چيره دست خانه ای ساخت بنام سالاريه و تمامی سطح کوه را تا دامنه آن مرکبات کاشت و دردو طرف جاده ای با سربالائی تند که خود با استفاده از همان سنگها ساخت درختان سرو و کاج های زيبا و باغچه های گل از رأس کوه تا جاده بندبون کاشت و احداث نمود. نتيجه اين کار آن شد که کوه کره دشته بسبب سنگلاخ بودن زمان در زمان خارستان بود و باير ، داير و آباد گردد تبديل به يک آبادی رشک انگيز و يکی از بهترين باغات مرکبات آن ناحيه گردد.

ضمناً آقای رضا اشکوری نمی داند که بعد از" اصلاحات ارضی" تمامی درآمد آن زنده ياد از املاک قاسم آباد کمتر از يک روستائی خورده مالک بود و هنگامی که نام از جاده ای می برد بنام جاده مشکوتی که هنوز هست که به ده بندبن می رسد, نمی داند که همان جاده خاکی را مرحوم سالار پيش از احداث سالاريه برای راحتی قاسم آباديان می سازد و بعد از بهمن 42 و خارج شدن املاک از دست مالکان آن مرحوم پيشقدم در آسفالت جاده شوسه احداثی خود می شود و سهم و درصد قابل ملاحظه ای برای آسفالت اين راه می پردازد که مقدم آقای اشکوری را به قاسم آباد گرامی بدارد و پامال لاستيک ماشين و قدوم مبارک ايشان هم بشود.

اين قسمت از نوشته ات کاملأ درست است که : واقعيت اين است که رقص قاسم آبادی از ماندگارهای فرهنگی اقوام گيلانی ازسده های پيشين است که بجا مانده و سده هاست در مراسم جشن وعروسی اجرا می شود. ولی وقتی که پای خودرا درازتر از حد خود می کنی به پريشان گويی می گرايی و می نويسی نمی دانم چه کمکی سالار به رشد و توسعه آن کرده است لذا تو را می آگاهانم. سالار طی سالهای سال به کرّات با برپايی جشن ها و دعوت وجوه مردم شهرهای گيلان و نقاط ديگر کشور به معروف شدن اين هنر کمک بسيار کرد طوری که سالها و بتدريج در تمام سرزمين ، اين رقص نام آور شد. بعدها که صاحب تلويزيون شديم ، زيب برنامه های هنری آن شد و به خانه تهران و ساير شهرهای ايران راه يافت آن روزگاران پيش از آمدن تلويزيون, مرحوم سالار از طريق موافقت و دعوت کمپانيهای فيلم سازی به ساختن و پياده کردن سناريوی فيلم خود در قاسم آباد و پذيرايی شخصيت های بازی و اصحاب ساختن فيلم و با پيشنهاد دست بردن به سناريوی فيلم بعنوان يک تم فرعی که خود بخود تبديل به تم اصلی فيلم می گرديد آنان را مشروط می کرد که صحنه هايی از مراسم سنتی و رقص قاسم آبادی را به فيلم اضافه کنند که مورد قبول و استقبال قرار می گرفت. آنگاه با ايجاد مراسمی سنتی بهمراه عقد و ازدواج دو سه نامزد جوان قاسم آبادی و تدارک جهيزيه و مراسم پذيرايی ( ناهار خوران ) به هزينه شخصی و بالضروره برپايی رقص قاسم آبادی با آن لباسهای زيبا و دل انگيز دختران و پسران قاسم آبادی و ساز و دهل و نقاره ونی و فيلم برداری از آن مراسم در ميدانچه مقابل خانه خود فيلم تمام می شد و بعد در سراسر شهرهای ايران از ارس تا چابهار ، هرجايی که سينمايی داشت به اکران می آمد و مردمان ، با ديدن اين فيلمها سالها قبل از تلويزيون به اين هنروزيبائيهای رقص قاسم آبادی آشنا شدند با اين کار رقص قاسم آبادی و نيز قاسم آباد سرسبز واقع در گوشه ای از گيلان در تمامی سرزمين ايران شناخته و معروف شد. نگاه کنيد به اولين فيلم هنرمند هميشه ماندگار ميهن مازنده ياد بانو دلکش بنام "عروس فراری" بيش از 65 سال پيش و دهها فيلم نظير آن که مردمان بيشماری از شهرهای سراسر ميهن به تماشای آن به سينما می رفتند و بدينوسيله نام قاسم آباد شهره شهرهای ايران شد و مرحوم سالار با اين قبيل اقدامات بسيار پيشتر و دهها سال زودتر از تأسيس وسائل ارتباطی که آنزمانها بکندی صورت می گرفت نسبت به شناساندن قاسم آباد و رسوم و سنت های آن و هنرهای دستی و بومی آن ناحيه کمک می کرد.

امّا از " باغ گلشن " ( کنار جاده کناره ) که سرسوزنی از تاريخچه و مالکيت آن نميدانی برايت می گويم:در يکی از مسافرتها ازرشت به رامسرقريب به هشتاد سال پيش- قبل از عمران ناحيه سالاريه ? زنده ياد سالاربهمراه همسرش آن بانوی نيکورو و پر مهر و بخشاينده ( از اهالی رشت) و ثروتمند ترين بانوی شهرستان رشت در محل باغ گلشن فعلی که قهوه خانه ای بود با ساختمانی کهنه و دارای چند اتاق و اتاقکهائی برای پذيرايی مسافران اطراق ميکنند و بعد تصميم به خريداری آن ميکنند.ساختمان آن قهوه خانه و زمينهای جلو و پشت سر آن را خريداری می کنند که اسناد اين معامله- طبق روال مرسوم آن زمان- به نوشته ومهر روحانی محل و معمّران با اثر انگشت دربايگانی مراجع مسئول کلاچای موجود است و خاک می خورد. بعد از خريد رسمی و محضری اين ناحيه است که سالار جوانمرد و کارآفرين با خراب کردن آن قهوه خانه و ساختمان و بهره گيری از مصالح آنها خانه ای معمولی ( يا بقول محقق ويلا) در آنجا می سازد و به آبادی زمينهای خارستان می پردازد و با احداث باغ چای و ساختن جاده و پياده رو های پر از گل و گياه وغرس درختان هميشه سبز و شاداب کاج و سرو در دو سوی جاده و پياده روها ، آن ناحيه را تبديل به گلستان و انبوهه ای از بوته های سرسبز چای می کندوبه باغستان چای تبديل می نمايد و آن زمينهای خارستانی را به يک زيبايی رشک انگيز در می آورد و نام آنرا " گلشن مشکوة " ميگذارد. آقای محقق کجای اين کار عيب دارد؟ آيا اين کار و خدمت به آبادانی وتوسعه کشاورزی شايان تقدير نيست ؟ تو بگو ! ميخواهم از زبان و قلم و ارزيابی توآگاه شوم و بدانم! چنانکه هم زمان در رشت جنب آبگير عينک نيز دست به اين کارمی يازد و حدود 100 هکتار از زمينهای پر از گمار و خارستانی موروثی را با احداث جاده و خيابانها و راهروهای پر از گل و گياه و غرس درختان آزاد، کاج ، تبريزی و ماگنوليا با آن عطر و بوی دل انگيز تبديل به گلستان و باغات چای ميکند. خود از اين روی که مردمان آنزمان گيلان زمين به زنده ياد سالار لقب کاشف السلطنه دوم می دهند( کاشف السلطنه اولين چايکار گيلان است که تخم چای رابصورت قاچاق از هندوستان به ايران می آورد و در سرزمين لاهيجان برای اولين بار در ايران دست به چايکاری می زند. مزارع و باغات چای لاهيجان که از شدّت زيبايی رشک انگيز است ، موروث آن نيک مرد هميشه جاويد است ) که مردم حقگزار لاهيجان آرامگاه آن نيک مرد محبوب را در ناحيه ای متصّل به شهر و دردامنه کوهی بنام "شيطان کوه " که نخستين مزرعه چای را کاشف ا لسلطنه درآنجا احداث نمود ، با ساختن بنائی زيبا گرامی داشتند و می دارند.

همانطور که قبلاً به تو تذکر دادم نويسنده اين جوابيه از نظر ايدئولوژی و جهان بينی در قطب کاملاً مخالف سالار بود. امّا ديرگاهی است با حفظ اصالت سوسياليسم با پندگيری و عبرت و بهره گرفتن از واقعيات تاريخی از حصار و بند قفس تعصّب خارج شدم و به آزاد انديشی و دموکراسی گرائيدم.اگر به سن و سال تو بودم ازغربت خارج می شدم و از طفيل محبّت فرزندان دلبندم بيرون می آمدم و به خيل مردم آزاديخواه و دوستدار دموکراسی می پيوستم و به فراخور در اين راستا دست به کاری ميزدم. اما چه کنم که" شکنجه دوران" و بيماريهای متعاقب آن درپيرسالی و ديار غربت، سبب شده که پايم قدرت رفتاراز دست بدهد. جزآغوش گرم فرزندان پناهگاه ديگری ندارم. بقول احمد شاملوشاعر بزرگ و هميشه ماندگار حافظه تاريخ ما: پر پرواز ندارم / امّا دلی دارم و حسرت درناها.

عزّت زياد
کانادا / تورنتو . امضاء محفوظ

مقالات مرتبط:
حافظه ی تاريخی ما
حزب جنگل و حقه های سياسی
نظر شما - Comments

در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد