|
چند شعر کوتاه از آرش اشکان
روباه
از کوير خسته وعاشق دريايت گشتيم روباه
تاريخ نخوانده مچذوب لسانت گشتيم روباه
اين است سزای بی سوادی و نادانی وکوری
از حول حليم در ديگ، دامت گشتيم روباه
کنايه
زنبوری عسل به گلی گفت
گل تو چه خوشبو و زيبايی
در دلش خنده کنان گل گفت
زنبور تو فقط بهاران ميايی
خرد
گل سخنی ز بلبل گلستانت پيداست
زيبا بينشی ز دريچه نگاهت پيداست
خاموش مکن شمع دلت را هرگز
پروانه صفتی ز فروغ افکارت پيداست
نادان
ای که رفته بودی و دوباره باز گشتی
ناخنت به سم و ريشت به دم مبدل گشتی
هشيارترند ز تو اين مردم دانا
بوکه بهشت می ماندی و همدم حوريان می گشتی
|