آی نيما زادۀ مازندراني، آی ريکا، آی ريکا...
به خانم الاهه بقراط
دراين چهارسطر ناتوان الفبايي، خانم بقراط. اجازه دهيد شما را الاهه خطاب کنم.
الاهه عزيز، باوجوديکه هر روز صبح که از خواب بيدار می شوم با خود پيمان می بندم از لابلای غبار ِ غم ِ هر روزه،
راهی باز کنم ودر جاده صاف و زيبای دور از اندوه ودلتنگی راه بروم، کمتر ميسر می شود.
يک روز خبررفتن پدر،
پنج سال بعد صدای زنگ تلفن لعنتی بی وقت، نصف شب به صدا در می آيد. اين بار گيلزادکم
برادر زاده پانزده ساله ام که بخاطر شب تولدش با شصت ودو نفر ديگر از هم سن وسالانش در کلوپ جوانان هنگام رقص وجشن با آتش ديوانه ای جزغاله می شوند.
سه سال بعدتر ده، پانزده روزی از تولد پنجاه سالگيم گذشته است. پشت فرمان ماشين، گلناز، کنارم نشسته يواشکی خبر مرگ مادرم را می دهد. بيست وپنج شش کيلو متری تا خانه راه در پيش داريم. پرده سينمای زندگی پنجاه ساله ام باز می شود. با چشم های خيس ونم دارمادرم را می بينم جوان، با قامتی افراشته زيبا وپُرتوان، مادر ِ9 فرزند است. هوای همه را دارد بويژه پسر ها را، بيشتر از همه من او را اذيت می کنم زياده خواهی هايم تمام شدنی نيست. پول برای سينما، پول برای خريد شلوار تازه، پول برای ساندويچ و بستني، پول برای... مهمتر از همه لاپوشانی ِ شيطنت های روزانه که مجازات آن يکی دو روزی بر سر سفره غذا با جمع نبودن ويا تلخ نگاه کردن های آقاجان که از هر کتکی بدتر بود.
مادرم راپس از شانزده سال دربدری در سالن فرودگاه فرانکفورت از لابلای مسافرين ايرانی می بينم. پيرومچاله شده است. نه از آن قامت افراشته چيزی باقی مانده! نه از شادابی در آن سالهای بچگی ام. سه ماهی نزدما ماند. باز مثل آن سالهای از دست رفته هوايم را داشت. می خواست اين پانزده شانزده سال را يکجا جبران کند. می گفتم مادر عزيز، حالا نوبت منه توبشين انگار می دانست نه خودش ديگر به آلمان سفر خواهد کرد ونه ما بخانه بازگشتنی هستيم.
يادم می آيد عصر ها از کار ِ روزانه خسته باز می گشتم پس از چرت بعداز نهار چای را کنار دستم می گذاشت
آب نبات ِ ترش مزه ای را که من دوست داشتم دور از چشم ديگران قائم می کرد که نکند بچه هايم آنها را کش بروند.
خلاصه منی که ديوانه محبتش بودم ديوانه تر کرد ورفت وديگر باز نگشت...
صبح زود ِ روز شنبه ای با پسر بزرگم پولاد سر کار بودم ساعت هنوز به هفت نرسيده بود. باز صدای شوم اين تلفن لعنتی ... اينبار خبر رسان از سوئد، خبر را می رساند.
تير خلاص وسط قلبم را نشانه رفت. هادی فرخنده وزری هر سه در تصادف رانندگی در جاده های شمال. خبر وحشتناک بود. نمی شد باور کرد در جا پاهايم سُست شد به زمين نشستم. باور کنيد هنوز پس ازگذشت چهار شهريور باورش برايم سخت است. زری وهادی همه چيز ما بودن غصه ها وشادی های ما را عصر های شنبه وقتی از کار هفتگی به خانه باز می گشتيم بوسيله تلفن با آنها تقسيم می کرديم و آن دل دريايی زری از آن سوی سيم تلفن خنده هايش چنان انرژی می داد که نگو ونپرس.
چهار پنج روزی بعلت بيماری قلبی از دنيای کامپيوتر دوربودم. امروز جمعه با باز کردن کامپيوتر پس از نگاه وپاسخ به تعدادی از پيام ها. سايت ژورناليست را باز می کنم. مطلب ِ آی ريکا، آی ريکای الاهه را بالای صفحه می بينم .
پس خبر! را شنيد. چه کسی توانست خبر را برساند؟ رضا اين پا وآن پا می کرد دنبال چطور وچگونه اش می گشت.
خلاصه خبر به تو رسيد. الاهه عزيز من ريکای مادر بزرگت را نديده بودم ولی با نوشته ات چنان او را می شناختم انگار سالها با او دوستم. شايد در آن ماشين بلند کردن و به بهانه نان خريدن بهمراه آن دوست ديگرش در آن سفر زهدان با اتومبيل پدرت با او هم سفر بودم. وگرنه دليلی نداشت اشکم امانم را ببرد، اگر سرم را از روی صفحه تايپ کامپيوتر نمی دزديدم اين مطلب پاک شده بود!
يک چيز را خانواده ات درست گفتند آنجا آنها همه با هم اند در مرگ عزيز از دست داده با هم گريه می کنند به همديگر دلداری می دهند ما اينجا بايد در خلوت خود گريه کنيم.
هادی جواهری لنگرودی جمعه 12 سپتامبر.2008