"باشه ها" و " گيل ننه"                  
دو داستان کوتاه از
محمد رضا پورجعفری

دو داستان کوتاه "باشه ها" و " گيل ننه" از مجموعه داستان "ردپای زمستان" اثر محمد رضا پور جعفری(*), را برگزيده و جهت آشنايی خوانندگان تارنمای شماليها با اين نويسنده و مترجم خوب گيلان زمين درج می کنيم. از وی تاکنون سه مجموعه داستان "رد پای زمستان", " ديوارها و آن سوی ديوارها", " تورهای خالی" و رمانهای " دهم خرداد 59" و "ساعت گرگ و ميش" منتشر شده اند. داستان باشه ها در سال 1344 و گيل ننه در سال 1366 نوشته شده اند
http://www.shomaliha.com

-------------------------------

گيل ننه

گيل ننه, آن شب هم مثل شبهای ديگر برای شب پايی به شاليزار رفت. چادری مثل شال به کمر بسته بود و کلافی از پشم و يک دوک نخ ريسی پر چادرش گذاشته بود. در دستی فانوس و در دست ديگر چوبدست ازگيل داشت. وقتی به مزرعه رسيد, بوی خوشه های سنگين شالی که به طرف زمين خم شده بودند به مشامش خورد. در شاليزار گشتی زد و بعد به طرف کتام (چهار پايه سقف دار بلندی که برای استراحت شبانه ی شب پاها درست می کنند) رفت . فانوس را روی شاخه ی ستون کتام گذاشت و دوک و پشم را روی تخته بند آن نهاد. بعد, از جاپای کنار کتام که کار پله را می کرد بالا رفت و چوبدستی را به سقف کلش پوش آن فرو برد.
از مزارع همسايه ی دور و نزديک, صدای های و هوی و گاه آواز گيلکی می آمد. صداهايی که مدام در جواب يکديگر سر می دادند. اما گيل ننه هميشه خاموش می ماند. شب پايی کاری مردانه بود. او نمی توانست ديگران را با صدی زنانه اش بخواند و يا به آنان پاسخ گويد. اما می توانست به شب و صداهای مقطع و تند شب پاها گوش فرا دهد. در زير نور فانوس, دوکش را به دست گرفت و شروع کرد به ريسيدن. دوک تازه سه بار چرخ خورد بود که نخ بريد و مانند شاقولی به پايين افتاد و در زمين فرو رفت. گيل ننه فکر کرد که حتما نخ پوسيده است. از کتام پايين آمد و دوک را از زمين کند و دوباره بالا رفت و به ريسيدن ادامه داد. باز هم چيزی نگذشته بود که دوک افتاد و به زمين فرو رفت. گيل ننه فکر کرد که جادويی, چيزی, در کار است. بار سوم امتحان کرد, باز هم دوک در زمين نرم فرو نشست. گيل ننه با خود گفت: " لعنت خدا بر جان شيطان " و از دوک دست کشيد. کلاف پشم را سر دوک گير داد و نوک دوک را در جای چوبدستی گذاشت. با چوبدست و فانوس از کتام پايين آمد و دور شاليزار به گشت پرداخت. سر خودش را می ديد که مانند سبدی بزرگ بر گردنش, جلوتر از او پيش می رود. چهار قدم به عقب برداشت. سبد هم با او آمد. چند کرت دورتر از او, صدای پوزه ای که خاک را به هم می زد و جرق جرق شکستن ساقه های برنج می آمد. گيل ننه, چوب را بلند کرد و پيش دويد. فرياد زد: "بلا وارث!"
اما گراز, عوض آنکه بترسد به طرف فانوس دويد. گراز, زير وزن سنگينش در زحمت بود. گيل ننه مهلت نداد. با دست چپ, فانوس را به طرف کله گراز پرت کرد. اين بار حيوان رميد. گيل ننه, يک "های" بلند برای شب پاها ی ديگر فرستاد. فانوس را که بر زمين افتاده بود برداشت. فکر کرد حتما حضور گراز در شاليزار باعث شده که نتواند دوک بريسد. تصميم گرفت وقتی به کتام رسيد به دوک زنی بپردازد. تاپ و توپ دويدن گراز و های و هوی شب پاها به گوش می رسيد. در پای کتام, دوکش را ديد که بر زمين فرو رفته است. بلند گفت: "لعنت خدا بر جان شيطان شکاک". خواست دوک را بردارد ولی يادش آمد که شب جمعه است.

-------------------------------

باشه ها

لاشه, لب رودخانه افتاده بود. باد کرده بود و پوستی کشيده و مات داشت. مگسها توی آن را می کاويدند. سگهای محله از هر طرف به آن نزديک می شدند. سگ سياه در چند قدمی آن ايستاده بود و سگ خط مخالی قهوه ای رنگ را که در آن سوی لاشه چمباتمه زده بود می پاييد. سگ سياه يک قدم جلوتر رفت. سگ روبرو غرشی خفه سر داد. سگ قهوه ای خط مخالی آماده ی جنگيدن بود. آنگاه از جا بلند شد يک قدم به لاشه نزديکتر شد. سگ سياه که اين را ديد يک قدم پس رفت. حالت دورخيز گرفت. سگ خط مخالی ترسيد و از ترس برای ترسانيدن رقيب, حالت تهاجم به خود گرفت. مگسها از روی لاشه پريدند و در هوا, بر فراز لاشه به گردش درآمدند. هوا داغ بود و خورشيد از لا به لای برگهای توسکا, سايه روشنی کمرنگ بر لاشه می انداخت. رودخانه از کنار لاشه می گذشت و کمی پايينتر شيب تندی بر می داشت و صدای آب زلال قاتی صدای خواب آور سيرسيرکها می شد. سگ سياه دندانهای سفيد تيزش را نشان داد. سگ خط مخالی غرشی کرد. سگهای ديگر دورتر ايستاده بودند و آن دو سگ را که داشتند بر سر لاشه می جنگيدند تماشا می کردند. از زبان شان که در گرمای نيمروز آويزان بود بزاق گرمی بر سنگهای داغ و صيقل خورده ی کنار رودخانه می چکيد. گاهی سگی از دسته سگهايی که نمی جنگيدند زوزه کشداری سر می داد. سگهای ميدان دار صحنه همچنان با احتياط با هم گلاويز می شدند و زود جدا می شدند و می ايستادند به تماشای يکديگر. سگ خط مخالی پنجه ی سفيد خالدارش را که دو خال قهوه ای رنگ داشت روی لاشه گذاشت. سگ سياه غريد. چنگ بر لاشه انداخت. سگ خط مخالی که پشت به رودخانه داشت از بالای لاشه ی باد کرده ی متعفن روی سگ سياه پريد. آن سوی لاشه دو سگ نيرومند با هم می جنگيدند. سگهای ديگر از ترس آن دو سگ خود را پس می کشيدند و با نگرانی جنگ آنها را تماشا می کردند. از کشاله ی ران سگ خط مخالی و گردن سگ سياه خون می چکيد, اما آنها هنوز در دو سوی لاشه نگران يکديگر همچنان آماده جنگ به هم نگاه می کردند. حالا سگ سياه پشتش به رودخانه بود و سگهای ديگر را که دورتر ايستاده بودند و جنگ آنها را می پاييدند نگاه می کرد. چند باشه بر فراز سر آنها در هوا چرخ می زدند و سايه هاشان روی زمين افتاده بود و آنجا که رودخانه بود سايه ی باشه ها در موج آب, چين می خورد و پهن تر می نمود. سگها نه باشه ها را می ديدند و نه سايه هاشان را که روی لاشه می افتاد. دو سگی که با هم می جنگيدند حالا با دقت بيشتری در پی فرصت بودند. سگ خط مخالی گردن کشيد تا توجه سگ سياه را که از گردنش خون سرخی روی قلوه سنگهای شسته ی تميز رودخانه می چکيد به پشت سرش جلب کند. اما سگ سياه زوزه ای کشدار کشيد. پشت سرش فقط رودخانه بود که آرام می گذشت. سگ سياه چرخی زد و پوزه در زير گردن لاشه فرو برد. سگ خط مخالی به تندی از بالای شکم آماس کرده ی لاشه چنگ در گردن سگ سياه انداخت. باد سبکی وزيد. لکه ای ابر برای چند لحظه سايه ای روی رودخانه و درختهای آن سوی رودخانه انداخت و سايه باشه ها را که در حال چرخ زدن بودند محو کرد. از گوش سگ سياه خون بيرون زد. ستون فقرات لاشه قرمز شد. سگ سياه گردن لاشه را رها کرد و با گردش سر, چنگال سگ خط مخالی قهوه ای رنگ را به دندان گرفت. سگ قهوه ای زوزه کشان دور خود چرخيد و پنجه ی زخمی اش را که آويخته بود از پوزه ی سگ سياه بيرون کشيد. آنگاه با تمام نيرو روی سگ سياه پريد. هر دو سگ تا لب آب غلتيدند. باشه ها خطوطی مورب و متقاطع روی لاشه کشيدند و دوباره اوج گرفتند. سگهای ديگر از آنها فاصله گرفتند و دور شدند و تا کنار درخت عرعری که ساقه کج و خميده داشت رفتند. دو سگ جنگنده از لاشه دور می شدند و گاهی توی آب زلال و سرد رودخانه می ايستادند و دوباره بيرون می آمدند و با هم گلاويز می شدند. لاشه زير آفتاب چنان آرام افتاده بود که انگار جنگ ابدی سگها را نظاره می کند. باشه ها بر لاشه فرود آمده بودند و با منقارهای تيز خود داشتند لاشه را تکه تکه می کردند. سگها هنوز داشتند با هم می جنگيدند و سگهای ديگر از دور به باشه ها نگاه می کردند.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*- پدرم آقای محمدرضا پور جعفری را می شناسد. البته الان نزديک به 30 سال است که همديگر را نديدند. در واقع خارج از زندان هيچ وقت همديگر را نديدند. اما وقتی از خاطرات زندان می گويد, هميشه از او تعريف می کند. اواخر سال 56 و اوايل 57 در زندان قصر هم بند بودند. تعريف ميکرد در اواخر سال 56 که فضای زندانها به خاطر "جيمی کراسی" اندکی بازتر و از فشار بر زندانيان کاسته شده بود, روزی چندتا شمالی از جمله پدرم و محمدرضا پورجعفری در بند 4 زندان قصر در يکی از سلول ها (رفت و آمد به سلولها آزاد شده بود) به مناسبت عيد نوروز نمايشنامه ای را تمرين ميکردند تا در روز اول سال نو اجرا کنند , وسط تمرين بودند و داشتند ديالوگهای نمايشنامه را می خواندند که ناگهان ماموری از جلوی در سلول گذشت و با عصبانيت پرسيد چکار ميکنيد؟ اما هم بند شمالی پدرم که در حال خواندن ديالوگ خود بود بی اعتنا به حضور و سئوال مامور به کار خود ادامه داد و تا انتهای متنی را که در دستش بود خواند. در اين فاصله مامور فرصت کرد تا به "زير هشت" رفته و با گزارش واقعه به مافوق خود , با حدود 20 تا 25 نفر مامور برگشته, بند را قرق کرده و پنج يا شش نفری را که قصد اجرای نمايشنامه را داشتند به " تبعيد" در بندهای عادی و يا سلول انفرادی فرستادند. - ر.اشکوری


نظر شما - Comments
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد