ويديو کليپ فقط از شمال ايران

ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
http://www.shomaliha.com

من و پچ پچهای ذهن...

ه . ليله کوهی


ديشب به تماشای فيلم زندگی اديت پياف آوازه خوان بزرگ فرانسوی نشسته بودم . تمام شب ذهنم را صحنه های فيلم پُر کرده بود.
صبح که می شود، همچنان در گير فلاش بک های فيلم هستم . لحظه ای رهايم نمی کند. لباس می پوشيم و سوار ماشينم می شويم . فاصله ی خانه تا محل کارم با هم گرم گفتگو هستيم .
اغلب روزها اين فاصله را نيم ساعته طی می کنم ، اما امروز تا ابديت ...
می روم توی جلد سيمون ، دوست و دستيار خانم پياف در محله ای شلوغ از پاريس ، کلاهم را از سر بر می دارم، با دستی چسبيده به تيرک چراغ برق دست ديگررابا کلاه جلوی زنان و مردان در حال عبور می گيرم و جرينگ جرينگ سکه ها را می شنوم . با پاسبانی که مانع از خواندن خانم پياف می شود دهن به دهن می شوم . می گويد ، سيمون برای امروز بس است . بال به بال می شويم و از کوچه های باريک سنگ فرش محله های پاريس که نم باران خيس شان کرده می گذريم. به کافه ی لوگرنی می رسيم. کافه مملو از آدم است ، از لابلای ميز ها ودود سيگار که رقص کنان بطرف سقف کافه در پروازند عبور می کنيم . پشت بار می نشينيم ، اولين پيک مارتينی را سفارش می دهيم . پيک دو سه، ده و يازده. مست و تلو تلو خوران از کافه می زنيم بيرون .با باج گيرمان شاخ به شاخ می شويم . باقی مانده ی انعام آوازه خوانی را دو دستی تقديم رئيس باج گيرها می کنيم . تازه ، مثل هر شب می شويم آس و پاس . دست از پا دراز تر به خانه بر می گرديم .
فردا، باز روز را با آوازه خوانی اديت شروع می کنيم . امروز به محله اشراف پاريس می رويم . بر خلاف ديروز ، پول ها اسکناس اند و ازشان صدايی بلند نمی شود . از ديدن اسکناس ها شادم و سرخوش ،شادی تمام پهنای صورتم را پوشاند.
اديت در دنيای آوازش غرق است ، پادام ... پادام ... پادام ...
مسيو لويی دوپله امروز خانم پياف را کشف می کند . به کاباره مون مارتر دعوت می شويم . مارا به آهنگ ساز بزرگ مسيو ريمون آسو معرفی می کنند .
خانم پياف بزرگ می شود . بزرگ ، بزرگ ، بزرگ . جهانی می شود .
***
ها چی ! ضبط صدا ببخشيد ! يادم رفته بود سر کارم هستم . مشتری مرا صدا می کند چيزی می خواهد . بخودم می گويم کاش حالا نمی آمد و مرا با پستوی ذهنم تنها می گذاشت . يک جوری محترمانه دست به سرش می کنم . دوباره بر می گردم پاريس نزد خانم پياف .
زوايای فيلم را مرور می کنم ضعف ها و کاستی ها ی شخصی و تند خويی اين آوازه خوان بزرگ ، و نگاه مردم فرانسه به ارزش های ملی شان .
هنر را از دو سو به ارث برده بود: مادری آوازه خوان دوره گرد و پدری آکروبا تيست . کودکی خانم پياف پُر بود از درد و رنج . مهر مادری را نه از مادر واقعي، بلکه از خانه ی زنان ، از تی تين و گرمای تن آن زن خود فروش که حسرت داشتن فرزندی مثل اديت را دارد .بی شک آن روزی که با اديت خود را در يکی از اتاق های فاحشه خانه زندانی کرد و اصرار می ورزيد که من از اين پس خود فروشی نخواهم کرد وبا آن آرايش عجيب و غريب خواست به صورت فقر تف گنده ای بپاشد .
اولين باورهای آسمانی را تی تين به او القاء کرد. وقتی چشم های اديت کوچولو دچار آسيب شد اورا به کنار آرامگاه مادر ترز می برند و از او می خواهند زانو بزند و التماس کند و اين باور را اديت تا پايان عمر با خود داشت . کودک بود، اما شعله ی ايمان را از درون شعله های آتش شعبده باز سيرک وهمکار پدرهم می ديد و با او رازو نياز می کرد. ضربه های کوچک و بزرگ يکی پس از ديگری در تمام زندگی بر پيکر لاغر و نحيف او وارد می شد. خودرا به جای سيمون می بينم در لحظه ای که پليس به خواست خانواده ام مرا بزور از او جدا می کند . بعد ها سخت گيری ريمون آسو و مهربانی های خانم مارگريت مونو پيانيست مشهور از پياف ، خواننده ی خيابانی ، که هيچگاه پا بند نظمی نبود ، آوازه خوانی جهانی ساخت . پاداش اين تربيت را بار ها حضوري، با قدر دانی مردم فرانسه، دريافت کرد و پس از مرگ نيز.
خود را سر ميز کنار اديت پياف می بينم ، آن شب که خانم مارلين ديتريش پس از کنسرت سر ميزمان آمد و به اديت گفت من سالها حس خيابانهای پاريس را گم کرده بودم و تو امشب با آواز هايت مرا به کوچه پس کوچه های پاريس بردي، و او لحظه ای دست و پايش را گم کرده بود . نمی دانست در جواب چه بگويد . من فقط در آن لحظه به چکه چکه های شامپاينی که با دستپاچه شدن اديت روی ميز واژگون شده بود و روی کفش هايم می ريخت فکر می کردم ...
***
به خانه می رسم . صدای ضبط بلند است . فارسی می خواند : وطن کيه ، وطن چيه ، لالايی بچگيه ،... زبان مادری مونه ،مارو بهم می رسونه ... تصوير اديت پياف با خطوط چهرۀ ديگران در هم می شود . مرضيه را می بينم . برای خواندن که عشق زندگی اش بود، مجبور به بالا رفتن از تانک و شعار دادن و تبليغ سازمانی می شود . دلکش را می بينم . خسته و بيمار با صدايی گرفته آمده برای هموطنانش بخواند .لچک سرش کرده اند . برايش دست می زنم . فرياد می کشم . می خواهم صدايم رابشنود و بداند آنجا هستم ، در ميان انبوه جمعيت در سالن فولکس هوخ شوله ِ کُلن . روسری ليز می خورد و دلکش می خواند : خاطرات کودکی بر نگردد، دريغا ! شور و حال کودکی بر نگردد ، دريغا! اديت و دلکش يکی می شوند، دست هم را می گيرند برای مردمشان می خوانند. گوگوش را می بينم اشکهايش را وقتی پس از بيست سال سکوت توانست برای آنها که جوانی شان را با او زندگی کرده بودند بخواند .
چهره ها آنچنان در هم فرو رفته اند که ديگر قادر به تشخيص کسی از ديگری نيستم . اينجا سيمين غانم ، آنجا پريسا . احساس می کنم همه شان برای من می خوانند. چقدر سپاس ، قدردانی و دلجويی از صدايی که از خانه ی خود تبعيد شده دشوار است . مردم فرانسه برای اديت پياف دست می زنند، بلند می شوند کلاهشان را به هوا پرت می کنند . در ميان آنهايم، فريادم را می شنوم، بلند تر و روی صحنه چهره ها ، زبانها ، رنگها با هم سر فرود می آورند . انگار همه شان می دانند چه می خواهم بگويم .
نهم فوريه 2008 دوسلدورف
نظر شما - Comments

در سوگ آرشورپور نوشته ی ليله کوهی را اينجا بخوانيد
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد