ويديو کليپ فقط از شمال ايران

ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران

توضيح سايت شماليها: دکتر احمد سيف, اهل شهر زيبای آمل مازندران بوده و اينک با سمت استاد اقتصاد دانشگاه در انگلستان مشغول کار می باشند.

http://www.shomaliha.com
----------------------------------
آقای نيما و " تعصب" و داستان " شعر دزدها"
احمد سيف



تازگيها برای كاری داشتم نوشته های منثور نيما را يك بار ديگر می خواندم، ديدم به نيما هر عيب و ايرادی اگر وارد باشد، حداقل يك ايراد بر او وارد نيست كه واعظی غير متعظ بوده باشد. در يكی از نامه هايش به همسايه كه تاريخ ندارد نيما می نويسد:
" در آثار من می بينيد سال های متمادی من دست به هرشكلی انداخته ام مثل اين كه تمرين كرده ام و در شب تاريك، دست به زمين ماليده راهی را می جسته ام و گمشده ای داشته ام. اما هميشه از آغاز جوانی سعی من نزديك ساختن نظم به نثر بوده است. در آثار من چه شعر را بخوانيد و چه يك قطعه نثررا. مرادم شعر آزاد نيست، بلكه هر قسم شعر است".(1)
و حالا، اين گوی و اين ميدان، معلوم كنيد آنچه كه در زير می نويسم، آيا شعر است يا نثر؟
- " مثل اين كه درخت ها در سينه ی من گل می دهند، در جمجمه ی سر من است كه چلچله ها و كاكلی ها و گنجشك ها می خوانند.. "‌ ( شعر، 280)
- " صبح است. در سايه قرار گرفته می خواهم از سبزی برگ ها در اطراف آسمانی آبی رنگ، مثل اين كه در خود آسمان روئيده اند، لذت ببرم، اما حرف شما نمی گذارد. " ( شعر، 182)
- " مثل اين كه استخر حرف می زند. موج های كوتاه و بلند جملات او هستند ..... حرفی كه استخر می زند مرا بياد شعر گفتن خودم می اندازد"‌ ( شعر، 186)
- " شعر دری از بهشت است كه جهنم را در پهلوی خود قرارداده ونشان می دهد و به ياد می اندازد" ( شعر، 429)
- " هنگامی كه شماشعر می گوئيد مثل اين است كه خواب می بينيد" ( شعر، 206)
- " می پرسيد كدام اثر من بهتر است؟
آنكه هنوز ننوشته ام يا در كار نوشتن آنم" ( شعر، 240)
- " اگر جوان بودم آن پيرمرد را راهنمائی می كردم، ولی اكنون انرژی نيست. يا اگر او جوان بود، مرا بسر شوق می آورد. چون هيچ يك از اين دونيست، تابوت مرا بگوئيد بياورند. دل من می خواهد بميرد وذوقی عاطل و باطل در اين قبرستان مانده، كفن آن خواهد بود"‌ ( شعر، 241)
- " به خواندن پرنده های شب قسم"(2)
- " پسند تو، پسند من است. اگر بخواهی با آرزوهای من عمل نكني،‌آن را هم می پسندم, ( نامه ها، 76)
- ,مكتوب تو رسيد، مثل گلی كه در غير موسم خود شكفته باشد" ( نامه ها، 77)
- " تو گلی و گل ها آشيانه ی اشك وتبسمند" (‌نامه ها، 79)
- " گل ها به تحريك روزگار می خندند" ( نامه ها، 81)
- " گل ها با رنگشان دل می برند وبا سرگذشت شان جان می گيرند, (‌نامه ها، 82)
- , عزيزم! تو در وقت نوشتن قلبت را به دست گرفته اشك وتبسم ات را از سر انگشت های كوچكت بيرون می ريزی. به به! " ( نامه ها، 90)
- " قلب من ساز كوك شده ايست كه هر كه به آن دست می برد نغمه ای بيرون می كشد. اما بيشتر طبيعت است كه آن را می نوازد" ( نامه ها، 92)
- " من كه بوده ام؟ اولم سرگرداني، آخرم، افسانه"‌(‌نامه ها،‌94)
- " همه ی حرفها را برای زنده ماندن و انجام وظيفه با دندان می جوم و فرو می برم. انسان جعبه ی حرف است" ( نامه ها، 141)
- " قلم كم از تيشه نيست..... اين جا همه به خواب رفته اند" ( نامه ها، 155)
- " برای تو يك كلاه از گل درست می كنم كه هر چه پروانه هست دور آن كلاه جمع بشود. برای تو پيراهنی بدست می آورم كه در مهتاب ، مهتابی رنگ ودر آفتاب به رنگ آفتاب باشد. اين چه رنگ پيراهنی است؟ اگر گفتی اين وعده ها كه می دهم مثل اين دنيا راست است يا مثل بهشت، دروغ، برای تو از آن اسباب بازی ها می خرم كه دلت بخواهد"‌ (‌نامه ها، 195) .(3)
و اين تازه، به واقع قطره ايست از دريا، چون اين كاره نيستم بحث بيشتر در بارة‌ اين ها را می گذارم برای اهل فن. واما، چون آدم بخيلی نيستم، بهتر ديدم كه كيفی را كه از خواندن اين تكه ها برده ام با ديگران قسمت كنم.
و اما، در ميان نامه های همسايه، دو نامه را انتخاب كرده ام. دراولی نيما به اين پرسش می پردازد كه " كی ها متعصب اند؟ " و دومی نيز مربوط به اين پرسش است كه " شعر دزدها چگونه اند؟". از قضايای پشت پرده، اگر چنين قضايائی بوده باشد، خبر ندارم. ولي، متعصبين به روايت نيما، چند دسته اند:
دسته اول، " پيروپاتال ها" كه اگر چه " منتظر گور وكفن" هستند ولی هم چنان " مقيد به لفظ اند". احمقانه تر اين كه " می خواهند با الفاظ معين ومحدود، برای زندگی امروز شعر بگويند". يعنی كسانی كه با "‌الفاظ كهن" می خواهند " معنی نو" بيان كنند، ودر عقيده ی آنها، زبان و معنی بهم مربوط نيستند.
دسته دوم، " جوانها"، كه اخيرا پس از سی سال، " لفظ و معني، هر دو را عوض كرده اند" ولی با " سبك خام" و نادرست و احيانا " پر از غلط های فاحش زبانی".
دسته سوم: " جوان ترها" كه " طرز كار را عوض كرده اند، در وزن های محدود مقيدند". يكی از اين " جوان تر ها" به نيما می گفت، " قافيه نباشد، اما به وزن دست نزنيد". با چه تضرعی اين را می طلبيد. " مثل اينكه به اس زندگی او دست می زنند".
دسته چهارم، " ديگران" كه " همه چيز، وزن ، شكل، معنی و لفظ را عوض كرده اند" و می گويند به " هرج ومرج خطرناكی دامن زده، تعصب می ورزند".
دسته آخر، خود آقای نيمايوشيج، " من كه دوست توام ای جوان عزيز: متعصبم به اصلاح كار خودم. متعصبم كه درست بگويم. " دليلش هم روشن است. در ابتدای راهی می رويم، " كه بيش از آيندگان بايد زحمت بكشيم و بی نهايت محتاج به تعصب در درست شدن هستيم" ( شعر، 44-243).
ديگر هنرهای نيما به جای خود محفوظ، آيا متقاعد نشده ايد كه لازم است به معنای نيمائی , متعصب " باشيم؟
واما، از قضيه شعر دزدها، بطور كلي، 5 نوع شعر دزد داريم:
دسته اول : " دزدهای احتياط كار و قابل رقت"، اين دسته " فكر را با طرز تلفيق عبارت"‌ می دزدندو برای ديگران به اسم خودشان می خوانند.
دسته دوم: " دزدهای بی احتياط" كه در ضمن " خجول" نيز هستند. اين دسته می دزدندو " در پيش روی آدم می خوانند" ولی وقتی دزدی آنها را به رخ آنها می كشيد، " خجول" می شوند.
دسته سوم: " دزدهای بی انصاف"، اين دسته می دزدندو در پيش روی آدم می خوانند واگر به روی آنها بياوريد،, اعتراف" و خجالتی در كار نيست. " وقت خود را برای نصيحت كردن آنها تلف نكنيد". برای اين دسته، شعر، " ابزار قوی معيشت مادی" شده است.
دسته چهارم، " دزدهای بی شرم"، اين دسته " به محض شنيدن مضمونی از دهان شما" با كمال بی شرمی " لبخند آورده، سرتكان داده" و " چشم های دريده را بهم گذارده" می گويند، " مثل همان مضمون كه من در فلان عزل يا قصيده بكار برده ام".
واما، جمع بندی آقای نيمايوشيج، " سعی كنيد كه خودتان باشيد، دروغ نگوئيد". آنچه را كه داستان نيست و راجع به خودتان است،‌ " خودتان باشيد در شعرتان. ولو بدترين مردم". و اما، چون خودتان هستيد، " شعر شما با شما زنده شده است,.
دسته پنچم:‌" دزدهائی هستند كه حتی اين گونه حرفها را هم می دزدند" ( شعر، 46-245)



[1] در بارة‌شعر و شاعرى:‌از مجموعة‌ آثار نيمايوشيج، گردآوري، سيروس طاهبار،‌تهران، 1368، ص 63. منبعد به اين منبع به صورت (‌شعر، شمارة‌ صفحه) در متن ارجاع خواهم داد.

[2] نامه ها: از مجموعة‌ آثار نيما يوشيج، گردآورى سيروس طاهباز، تهران، 1368، ص 74. منبعد به اين منبع به صورت (‌نامه ها، شمارة‌ صفحه) در متن ارجاع خواهم داد.

[3] اين قطعه در اين چاپ اندكى " دستکاری" شده است، ولى من از چاپ قبلى نامه، متن بالا را به دست داده ام. بنگريد به :على اضغر خبره زاده (‌ گردآورنده): گزيده اى از ادب فارسي،‌ تهران، 1351، ص 300


در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد