 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
توضيح سايت شماليها: دکتر احمد سيف, اهل شهر زيبای آمل مازندران بوده و اينک با سمت استاد اقتصاد دانشگاه در انگلستان مشغول کار می باشند.
http://www.shomaliha.com
----------------------------------
خردورزی نيما
احمد سيف
" من ديگر به كار اين می خورم كه ميوه بدهم. اگر بتوانم. نه اين كه قامت سخت و سقط خود را راست بدارم، بطوريكه همه كس بپسندد" ( نامه ها، 610 نامة مورخه 22 خرداد 1322)
يكی از برجستگی های ديدگاه نيما، خردورزی اوست. يعنی می خواهم بر اين نكته انگشت بگذارم كه تا آن جا كه من ديده و خوانده ام، نيما در هيچ موردی معما طرح نمی كند. ذهنيتی توطئه پندار و توطئه پرداز ندارد كه در هر چيز و همه چيز هميشه ردی و نشانه ای از توطئه اين يا آن ببيند. در مباحث ديگر گفتيم در مركز نگرش نيما به خودش ودنيای دور وبرش، انسان وجود دارد در تماميت و كليت خويش و با همة صفات دلچسب و نخواستنی اش. دست آورد، وقتی دست آوردی هست پی آمد زحمت و كار خود انسان است وهرگاه كه اوضاع بر مراد نيست، باز هم انسان است و كاهلی و تن پروری و يا دنائت طبعش كه آنهم ريشه در همين دنيا دارد. گاه آن چه كه می گويد بسيار بديهی است و اما گاه، حرفهايش آن قدر بديهی است كه از ديد خيلی ها پنهان مانده است. برای نمونه، نيما می گويد، " آدمی كه عيب خودرا نبيند، رو به تكاملی نمی رود" و دليلش هم روشن است. آنچه كه هست، " نردبان" است كه بايد با دقت از پله پله آن بالا رفت نه " اين كه چشم خود را بست و دويد"( شعر 46). حالا همين نكته بديهی را به شماری از مدعيان هم عصر و زمانه خود ما بگوئيد كه به گمان خويش عيبی ندارند تا ببينند و به همين دليل نيز هست كه رو به تكامل نمی روند ولی انگار" نردبان" را نمی بينند. وآن وقت اين شيوة كار را مقايسه بكنيد با شيوه ای كه نيما بكار می گيرد. وقتی يكی از نيما می پرسد كه كدام اثرش بهتر است؟ به احتمال زياد، پرسشگر، خود می داند كه كدام كار نيما را بيشتر دوست می دارد ولی می خواهد تا نظر نيما را نيز بداند. اين هم پاسخ نيمائی كه اگر چه ساده است و سرراست ولی يك دنيا حرف و سخن در آن است. " آنكه هنوز ننوشته ام يادر كار نوشتن آنم" ( شعر، 240). با همين نگرش به خود و دنيای دور وبر است كه اين سخن اش معنی شايسته اش را پيدا می كند. " من هر روز مشغولم برای اصلاح خود" ( شعر81). در جای ديگر، روشن تر و صريح تر سخن می گويد كه در ابتدای راهی می رويم كه بيش از آيندگان بايد زحمت بكشيم و به همين خاطر، حتی " تعصب" نيز به سراغ نيما می آيد ولی ای كاش، اين نوع " تعصب" همگانی و سراسری می شد. نيما می گويد، " متعصبم به اصلاح كار خودم. متعصبم كه درست بگويم" و چون همان گونه كه پيشتر گفته است در ابتدای راه هستيم، پس، " بی نهايت محتاج به تعصب در درست شدن هستيم" ( شعر، 244). اين "درست شدن" و تعصب برای درست شدن چند پايه دارد. يكی اين كه " بهترين كمك و رفيق شما، كار است" ( شعر 49). با شلختگی و مسئوليت گريزی هم ميانه ندارد. پايه ديگر، , دقيق بودن" است يعني، " عادت كنيد به دقت تا طبيعت شما بشود" ( شعر 93) و اما چرا كار و چرا دقت؟ دليلش روشن است. فراموش نكنيد، , همه چيز عوض می شود و هيچ حرفی در آن نيست, ( شعر 125). پس تكه های آسيب شناسی نيما در كنار هم قرار می گيرد.
- كاركردن.
- دقت.
- تعصب در درست شدن.
- ايمان
واما لازم است كه " نخست ايمان آورد و بعد بكار افتاد"( شعر 166). پس راه افتادن بی شرط وشروط نيست. ايمان اول می آيد. ايمان ولی بدون دانستن و فراگرفتن كه ايمان نيست. به همين دليل است كه نيما می گويد، " هيچ جيز ما را نجات نمی دهد، جز خواندن" ( شعر 174). ولی خواندن داريم تا خواندن.
يعني، نيما به واقع منبت كارماهری را می ماند كه با صبر و حوصل وبردباری دارد تكه های لازم را كنار يكديگر می چيند تا تصوير كامل شود. " خواندن كسی را كس نمی كند". آيا نيما گرفتار تناقض نشده است؟ به ظاهر البته كه اين چنين به نظر می آيد ولی ظواهر اغلب، اگر نه هميشه، فريبنده اند. مطلب عمده، " فهميدن است و كار را طبق فهم كردن" ( شعر 178). مشكل ما و ملت ما نيز به قول نيما، همين است. پس، بر طبق "آن چه كه می خوانيد كار كنيد و در كار و آن چه خوانده ايد، دقت كنيد"( شعر 174). هر كار كه می كنيد، ولی با ذهنيتی باز و آزاد باشد. " هيچ قضاوتی را به مثابه ی مذهب و تعبدی نپذيريد و نگذاريد در شما رسوخ كند" ( شعر 180).
پس رسيديم به مجموعه، يعني، به كار، به دقت، به ايمان، و به ذهنيتی باز. ولی بياد داشته باشيد كه " هيچ كس اول بطور كامل نيست" همه چيز و همه كس ناقص است ( شعر 182). كه البته با كار و كار بيشتر و دقيق تر رو به تكامل خواهد رفت. نه فقط به "قضاوت خودتان مغرور نباشيد" بلكه فراموش نكنيد كه " آنكه غربال بدست دارد از عقب كاروان می آيد" ( شعر 296) و از آن گذشته، هميشه به ياد داشته باشيد كه اولين پاية دانش، " اعتراف به نادانی است" ( شعر 202). علتش هم بی ابهام است و از بديهيات نيمائی است. شخص هر اندازه كه هوش داشته باشد، " باز محتاج است به ديگران ونتيجه ی خودش به تنهائی نيست"( شعر 242).
كوتاه سخن اين كه، نيمائی كه از اين نوشته ها سر بر می زند، به تمام معنی نيمائی خردمند و خردورز است. يعنی می داند كه " مساله ی كار، مساله خردشدن استخوان است" تا چيزي، چيزی بشود. در موارد مكرر در خصوص "انگورهای غوره نشده" هشدار می دهد كه برای هنر، خطری از اين بالاتر نيست كه " آدم كار نكندو به هوش خود اطمينان كرده و نداند" (شعر، 46)كه " هرآدم با آدم های ديگر معنی پيدا می كند وگرنه ممكن است در خود و دور و بر خود غرق شود" ( شعر 67). و باز در نامه ای ديگر بر می گردد به نكته اساسی ديدگاه خود و می گويد، " بهترين كمك و رفيق شما، كار است" ( شعر، 49). شيوة شناختن را می آموزاند و می داند " هر چيز را در حد خود, بايد شناخت و بعلاوه " چقدر بزرگ تر مديون كوچك تر ها هستند" ( شعر 55). كار كردن البته مختصاتی دارد تا مفيد و ثمر بخش شود. امروز، " كار نتيجه ی تحقيق است نه نفس كشيدن و بازو تكان دادن و زور زدن". در همه چيز نظم وقاعده ای هست و اگر اين نباشد، " كاری كه می كنيد هر قدر انقلاب در آن نشان می دهيد، تكامل نيست، تنزل است" ( شعر، 64).
از دو وجه بهم پيوسته حرف می زند. " خارج شدن از خود" و " توانستن به خود در آمدن". چرا اين وجه لازم است؟ خارج شدن از خود، شناخت ديگران و رنجهايشان و فكرهايشان را ممكن می سازد و اين فهميدن ديگران لازم است تا آدم " مبتدی كار خود" باقی نماند و كارش، "ساده و خام و بسيار ابتدائی و غير قابل بقاء" نباشد وتعارف هم نمی كند. اگر آدم نتواند از خود بدر برود به مفهومی كه مد نظر اوست، در آن صورت " خود پسندی ها و جهالت" شخصی ميزان قرار خواهد گرفت. از سوی ديگر، " به خود در آمدن" مقدمه ی , يافتن خلوت است" ( شعر 74) و اين خلوت نيز از خلوت تن آغاز شده، به خلوت دل می رسد ( شعر 59). و اگر تنها از شاعر جماعت سخن بگوئيم، آن چه نيما می طلبد، اين كه " شاعر بايد تنها باشد و خيال او با ديگران" (شعر، 72) و اين خصلت ها نيز، به اين وابستگی ندارد كه كسی شاعر اجتماعی باشد يا نباشد، مشكل از ديد نيما، " مربوط به هنر شما وتكميل يافتن شماست". شخصيت فرد را به كاوش و كار دائم " عادت" می دهد تا به " درجه ی فنا" برسد و قضيه به سادگی اين است، " جز مطلوب خود چيزی را نخواهيد و برسيد به آنچه می خواهيد". و اين خواستن ها و مطلوب ها نيز در خلاء و عالم هپروت وجود ندارند. " شما نبايد چيزی باشيد كه در جمع نيست" ( شعر 75). و با همين نگرش است كه نيما، دست به آسيب شناسی اجتماعی می زند. يعنی می گويد، " ملت ما ديد خوب ندارد". ولي، اين كه تنها بيان يك واقعيت عينی است، پرسش اساسی اين است كه چرا ندارد؟ پاسخ نيما، سرراست و صريح است، دليلش اين است كه " عادت ملت ما نيست كه به خارج توجه داشته باشد" بلكه، " نظر او هميشه به حالت درونی خود بوده است" ( شعر 77) و اما احساسات فرد وجمع " بستگی به تاثرات" دارند و اگر عادت بر دقيق شدن در اوضاع برون باشد و هر چه دقت بيشتر شود، اثر هم بيشتر می شود وعدم كفايت ها روشن تر و همين كه به نسبت، كفايت بيشتر پيدا می شود، " احساسات هم عالی تر" می شود. پس شكوه نكنيد، چرا نمی فهمند؟ بلكه" بگوئيد چرا عادت به ديدن ندارند؟ بگويئد از چه راه ملت خودمان را به ديدن عادت بدهيم؟" ( شعر 78).
و اما اين كار، مقدماتی دارد. " بايد اساس يك ترجمه وقرائت جدی و مفصل، كم كم در بين افراد ما بر قرار شود". اين رهنمود نيما، حرف و سخنی برای خالی نبودن عريضه نيست. و صرفا برای اين كه چيزی گفته باشد، رهنمود نمی دهد. در اين خصوص، بسيار انديشيده است. " بايد از مدرسه ها شروع شود, و تا اين كار نشود، هيچ چيز نيست و از, قرائب به حالت طبيعی" سخن می گويد كه بايد به مردم ياد داد. پس سخن بر سر فهميدن و يا نفهميدن نيست. همه ی مشكل بر سرديدن و نديدن است.
و اما، " ديدن" بدون مختصات نيست. " دانستن سنگی يك سنگ كافی نيست". بايد در خود آن قرار گرفت و با چشم درون آن به بيرون نگاه كردو با آنچه در بيرون ديده شده است، به آن نظر انداخت. مثل دانستن معنی يك شعر است. بايد از درون به برون و از برون به درون نگريست و " بايد بارها اين مبادله انجام بگيرد" تا بفراخور هوش و حس، چيزی فراگرفته شود. ولی ديدن، " در جوانی فرق دارد با [ديدن] در سن زيادتر". " ديدن در حال ايمان فرق دارد با [ ديدن درحال ] عدم ايمان". ديدن برای آن كه " حتما در آن بمانی" كه البته همانند ديدن برای " اينكه از آن بگذری" نيست و با يكديگر فرق دارند. ديدن در حال غرور، ديدن بحال انصاف، ديدن در حال وقعه، ديدن در حال سير، در حال سلامتی و غير سلامتي، از روی علاقه ويا غير آن. برای رسيدن به ديدنی كه مد نظر نيماست، "بايد عصاره ی بينائی" بود. می پرسي، كدام بينائي، نيما می گويد، " بينائی ای فوق دانش، بينائی ای فوق بينائی ها" . و همانند كسانی نبايد بود كه " تاب دانستن ندارند"و همين كه چيزی را دانسته اند، " جار می زنند". مثل ظرفی كه گنجايش ندارد، می تركند. و يا " شبيه بوته های خشك آتش گرفته" كه " دانش برای آنها به منزله ی تيغ در كف زنگی مست" است و دليلش هم روشن است و ابهامی ندارد. " بااين دانش، بينائی ای جفت نيست" ( شعر' 26-25).
و اما، چرا وضع درايران اين چنين شده است؟ چراعادت به ديدن نداريم؟ يكی از پاسخ های نيما به اين پرسش، پاسخی است كه ريشه در تاريخ دارد. " هزار سال شكست و توسری مردم را ديوانة تنبلی و راحتی ساخته است، همانطور كه خيال پرورساخته است" و اشاره می كند كه نتيجة اين خيال پروری ,ادبيات سبك هندی, بود. اين " لختی و تنبلی" تاريخی را معادل مردن می داند و اشاره می كند، " مرده ها می دانيد يك ذره تكان نمی خورند. آنها را مثل پاندول ساعت ممكن است به طناب بست و گردش ساده داد" ( شعر، 80-79). ولی برای منظوری كه نيما دارد اين گردش ساده كفايت نمی كند. از آن گذشته، نيما با سكون به هر شكل وصورتی مشكل دارد. به همين خاطر است كه می نويسد، "عمده رفتن است. كسی كه نمی رود، راهی را نمی خواهد و نبايد چشم براه باشد". زمينه ودليل اين "رفتن" و ساكن نبودن هم روشن است و ابهامی ندارد." چيزی كه بر من مسلم است" اين كه " همه چيز عوض می شود و هيچ حرفی درآن نيست" ( شعر 125). در جائی ديگر، همين باور را به صورت ديگری بيان می كند، " هنرمند عاقل وواقعی" كه به بطون و نبض هنر خود آشناست، " نمی خواهد فقط بسازد، بلكه می كوشد تا زيبا تر و بهتر از آن را بسازد" و اين دائمی شدن "حركت " است كه موجب می شود تا " كاوشی را كه مكمل هنر اوست" ترك نكند. به سخن ديگر، به قول خودش بر می گردد به جذابيت حركت و در كنارش ضرورت كار و باز هم كار و اشاره می كند به يك ضرب المثل گرجی كه، " كارت را بكن، از مردم نپرس" ( شعر، 126). البته، كاركردن هم بدون مقدمه نيست. , بايد نخست ايمان آورد و بعد بكار افتاد" ( شعر، 166). به مقولة ايمان در جای ديگر خواهم پرداخت ولي، " بر طبق آنچه می خوانيد كار كنيد" و اما اين كافی نيست. " در كار و آنچه خوانده ايد دقت كنيد"و اما، فراموش نكيند، " هيچ چيز ما را نجات نمی دهد، جز خواندن" و اضافه می كند، " ملت ما زياده بر آن چه تصور كنيد، به اين كار [ خواندن] احتياج دارد" ( شعر، 174).
باور نيما به حياتی بودن حركت و ضديت اش با سكون و در جا زدن به حدی است كه به شكل های مختلف و در موارد مكرر، همين نكته را بازگومی كند. تو گوئی كه می خواهد با تكرار آن به اين صورت، آن را ملكه ذهن خواننده كند. در نامه ای ديگر، همين اعتقاد به اين صورت بيان می شود كه " همه چيز خام است" و اين سخن يعني، " همه چيز شايسته ی تكميل شدن هم است" . به همين دليل، " هيچ وقت راضی نشويد به كاری كه می كنيد". و همين رهنمود، پی آمد ديگری نيز دارد. يعني، نيما دوست دارد كه هر كس قبل از هر چيز قاضی كار خويشتن باشد تا اين فرايند طی شدنی طی بشود و در اين راستا به دو نكته بهم پيوسته اشاره می كند. يكی نتيجة اعتقاد راسخ او به كثرت گرائی است يعني، " هيچ قضاوتی را به مثابه ی مذهب وتعبدی نپذيريد" ( شعر 180) و بعلاوه، " اول كسی كه می تازد بر اشعار من، خود من هستم" ( شعر 185). شيوة كار او، اين است كه می گذارد اثر "كهنه" شود. پس از آن كه نسبت به آن بيگانه شد، " آن را به باد انتقاد و اصلاح می گيرم از هر حيث" ( شعر 185). برای اين كار لازم است، " چندی يك دفعه از خود سوا شده، در خصوص خودتان بطوريكه می بينيد، خودتان را درخارج از خودتان قضاوت كنيد" ( شعر 191). برای اين كه حقيقتی مشهود شود، بهتر است، " كارهای پيشتر خودتان را كارهائی كه اكنون انجام می دهيد،نسبت بهم بسنجيد" ( شعر 278). دليلش روشن است برای اين كه برای خود آدم روشن شود كه چه كرده است و يا چه نبايد می كرده است. به قول نيما، "راه طی نشده" معلوم می شود. پس می رسيم به چند پيش گزاره ديگر كه به گمان من، نشان دهنده نه تنها خردمندی كه خردورزی نيما هستند. از يك سو، باور نيمارا داريم به تكامل و از سوی ديگر، خواستن برای يافتن كسری ها و كمبود و تمايل برای رفع آن كمبودها و در اين خصوص، نامه مفصلش به ش پرتو، بسيار روشنگر است. يعنی رساله ايست جان داردر بارة نگرش نيما، اگرچه در وجوه عمده در بارة شعراست، ولی به فهم من، كمی از آن بيشتر است.
اين نكته سنجی نيما نيز زيباست كه " آنچه روزی بارآور خواهد شد، فقط عمل ماست" و از آن مهمتر، به جای جر وبحث ها و اظهار نظر كردن های " هوائی"، " هوشياری در اين است كه با شدنی های روزافزون تا چه اندازه روی همرنگی نشان می دهيم" و باز می گردد به يكی از حرفهای اساسی اش كه بارها در اين نوشته ها به صورت های گوناگون تكرار كرده است. كه "زمان" را تا چه پايه دريافته ايم؟ (شعر 292). دراين نوشته ها، نيما از هنر به معنای رايج آن سخن نمی گويد. البته بماند كه برای نيما، هنر نه فقط هنر برای زندگي، " بلكه تمام هستی است و بهمه ی هستی احتياج دارد" ( شعر 316) و بهمين خاطر نيز هست كه می گويد، " سفارش های بی مصرف بعضی ها بنام هنردرعالم هنر خطرناكتر از بی طرفی بعضی ديگران است". داستان به سادگی اين است كه " بايد هنرمند در نظر داشته باشد كه برای مردم است" و از آن مهمتر، خودخواهی نبايد اور ا در اين كوره راه بياندازد كه گمان كند كه " من فقط برای پوست خود هستم" در زندگی با مردم" اين خودخواهی خنك و درعمق بسيار شرم آور است" (شعر 312). هنر از نظر نيما، " واسطه ی التيام همه ی دردها وواسطه ی پيشرفت در زندگی است" و اما، زندگي، در خلاء و در نبود با ديگران معنی و مفهومی ندارد و يا به قول نيما، چون "زندگی ماراديگران ساخته اند"، پس ، هنر، چيزی را به "ديگران مديون است". هنر در واقع وسيله ايست " برای رفع تشنگی های درونی مردم" ( شعر 312و 319). برخلاف، ديدگاه شماری از هنرمندان امروزين ما، هنر برای نيما بی قصد وغرض و بدون هدف نيست. و اين استعارة دلنشين را دارد كه " كمان داری كه متصل تير به چله ی كمان می گذارد و هدفی ندارد حقيقتا چه كار خل خلی ای را انجام می دهد" ( شعر 353).
از سوی ديگر، در مقدمه ای بر اشعار شاهرودی از شعر وشاعری حرف می زند. در اين جا نيز آنچه برای نيما مهم می شود اين است كه چه خير به ديگران می رسد. به همين خاطر است كه اگر چه با شاعری كه براي "ضعف باصره و پادرد و ثقل سامعه, خودش اشعاری صادر كرده است"، مسئله ای ندارد ولی آن غم و رنج، " غم و رنج شاعرانه" نيست واز اين كار " فايده ای" به كسی نرسيده است ( شعر 352). و اين كار، يعنی كاری كه از آن فايده ای به كسی نرسد برای نيما كه به قول خودش در يك " منجلاب افسون شده كه مرگ در آن شبيه به زندگی جلوه می كند" روزگار می گذراند، پذيرفتنی نيست. ( شعر 356).
و به همين خاطر نيز هست كه باكسانی كه خودشان را به كوچة علی چپ می زنند و محافظه كارند، ميانه ندارد. به بعضی از ادباء و منتقدين اشاره می كند كه "دست خود در آستين كشيده" می گويند ما دست نداريم. به رفقا بايد فهمانيد، " پر مسلم است كه شما دست نداريد، چشم كه داريد. پس آن چشم ها چه كار می كنند؟" ( شعر 376). دليلش اين است كه به گمان نيما، محافظه كاران هميشه به عقب سر نگاه می كنند ولي، می پرسدمگر در عقب سر چه هست؟ و اين پرسش بديهی را پيش می كشد كه " از عقب چيزی دارد می آيد يا دارد دور می شود؟" و بعد اين تشبيه كوبنده كه " اين عده ی اين طور سرگردان و كز كرده، مثل رمه گرگ ديده ای هستند كه به آنها ايست داده اند" . آز آن چيزهائی كه دارند می آيند، "می ترسند يا با آن چيزهائی كه می روند هواشان برداشته می خواهند بروند" ( شعر 377). با اين همه، در يكی از آخرين نامه هائی كه به پسرش می نويسد، می خوانيم، " فراموش نكن شراگيم، پسر عزيزم،در هر جورزندگی و در هر جور رشته كار كه فكر می كني، عمده منفعت داشتن برای خود وديگران است" (نامه ها، 714) و اين بی گمان، عمده ترين آموزش نيماست.
(1) البته منظور نيما با آن چه كه شمارى از خودشيفتگان فرهنگى ما مى كنند و براى خودشان در هر فرصتى تعارف تكه و پاره مى نمايند، زمين تا آسمان فرق دارد. نكته نيما اين است كه " اشتباه" احتناب ناپذير است ولى " دروغ" به عمد و به قصد خاص گفته مى شود.
|