ويديو کليپ فقط از شمال ايران

ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران

توضيح سايت شماليها: دکتر احمد سيف, اهل شهر زيبای آمل مازندران بوده و اينک با سمت استاد اقتصاد دانشگاه در انگلستان مشغول کار می باشند.

http://www.shomaliha.com
----------------------------------
در بارة انديشه مندی نيما
احمد سيف


" به خيال تنها كار نكن. بی تحقيق نگو، ننويس، عمل نكن. از آن چه مجذوب آن شده ای بنويس، به آن چه فكر كرده اي، عمل كن. ودر آنچه صلاح است، حرف بزن."
(نيما، نامة مورخه12 سنبلة 1301، نامه ها، ص 50 )

از طنازی های نيما كه بگذريم،‌ می رسيم به انديشه مندی او كه اگرچه موضوع ناشناخته ای نيست ولی ، به گمان من، حق مطلب ادا نشده است. يعني، اين وجه از كارهای نيما تحت الشعاع نوآوری های اودر زمينه شعر قرار گرفته و آنگونه كه شايسته است، وارسی نشده است.
پس بگويم و بگذرم كه قصدم سازكردن داستان تازه ای در باره ی نيما نيست. ولی می خواهم به اختصار از نيمائی انديشه مند سخن بگويم و به دليل پيش گفته، غرضم نيز پرداختن به شعر و يا نوآوری او در خصوص شعر نيست. چنان كاری بايد از سوی متخصصان صورت بگيرد. و اما انديشه مندی نيما، نمی تواند و نبايد فقط به انديشه هايش در بارة ادبيات خلاصه شود. چنان كاری به اعتقاد من بی انصافی محض است به نيماو از آن بدتر به ادبيات و فرهنگ ايران. نيمائی كه من از خلال اين نوشته ها ديده ام، نيمائی است كه سياست زمان را خيلی خوب می شناسد. در جامعه ای كه هنوز پس از گذشت بيش از نيم قرن حاكميت عقل و خرد را بر نمی تابد، يكی از سخت كوش ترين مبلغان نگرشی خردورز به قضاياست. اگرچه از همه سو با حاكميت بلامنازغ نگرشی يكه سالار روبروست، ولی باور و اعتقاد ستايش آميز خود را به كثرت گرائی عقيدتی از دست نمی دهد. به نظرمن، آنچه نيما را نيما می كند، اين مجموعه است بدون هيچ كم و كاست. پيشاپيش ولی اين را بگويم و بگذرم كه همه اين صفات، نه اين كه انكاركننده شاعری نيما باشند، بلكه به تعبيری كه نيما از شعر دارد، از اجزای اجتناب ناپذير آن هستند. سيرو سياحت ما در اين نوشته ها روشن خواهدكرد چه می گويم.
يكی از خصائص برجستة نوشته های منثور نيما، يعنی آن چه كه دراين بررسی ها مورد استفاده من است، سادگی بيان آنهاست. با همة سادگی بيان ولي، نيما از مسائل و موضوعاتی سخن می گويد كه به گمان من، بسياراساسی اند. اگرچه در بيشتر نوشته ها از هنر و بطور ويژه از شعرحرف می زند، ولی داستان به همين جا ختم نمی شود. حتی در نامه های شخصی اش - به تعبيری اين نامه ها شخصی و خصوصی نيستند - نكته ها و نكته سنجی های مفيدی برای همگان هست كه می تواند حتی امروزه نيز مددكارخواننده باشد. برای نمونه،‌ در نامه ای به دوستش ارژنگی می خوانيم " بايد منزه شد و قطع علاقه كرد تا به چيزهای منزه و قابل علاقه رسيد" (‌نامه ها، 440). يا در نامه ای ديگر، می خوانيم "‌چه پستی برای انسان از اين بالاتر است كه اسارت خود را دوست بدارد" ( نامه ها،‌ 264). روشن است كه درك نيما از آزادی بسی عميق تر و گسترده تر از آن چيزی است كه در نگاه اول به نظر می آيد. درمورد ديگر در پاسخی به يك دوست شاعر كه متاسفانه نامش را نمی دانيم، مشاهده می كنيم كه تعاريف نو و تازه وبديعی از "دوستی" خودنمائی می كند." چون دوست شما هستم از من ممنون باشيد كه بجای به به گفتن می گويم قطعه ی " غروب سرد" شما مايه دار نيست" ( شعر 146).
حالا شما همين نكته را مقايسه بكنيد با تعبيری كه اكثريت مای ايرانی از "دوستی" داريم. همين كه توی نوعی شروع می كنی به انتقاد از كار منِ نوعي، پيشاپيش در ذهنيت استبدادی و يكه سالار من، با همين كار كوچك دوستی ات را با من نفی كرده ای . به عبارت ديگر، می خواهم اين نكته را بگويم كه يكی از دلايلی كه ما درايران فرهنگ نقد نداريم نيز همين است كه ما همه چيز را متاسفانه سياه و سفيد می بينيم. وقتی اين نگرش را به مناسبات اجتماعی خودمان كليت می دهيم نتيجه اين می شود كه هست. ولی در نگرش نيما، مسائل در كليت خويش به گونه ای ديگرند. به مخاطب می نويسد كه بخاطر دوستی من بايد " ممنون باشی" كه می گويم كارت نقص دارد ولی ما به هزارزبان هر روزه می گوئيم كه اگر می خواهی برای من عزيز باشي، از من وكار من انتقاد نكن.
در اين نوشته ها، تا دلتان بخواهد از اين نكته ها هست و چقدر هم فراوان، يعنی می خواهم بر اين نكته انگشت بگذارم كه از همان‌ آغاز كه آدم شروع می كند به سيروسياحت دراين دست نوشته ها، با دريائی پر تلاطم از انديشه و از ديدگاههای نو وبديع روبرو می شود. امواجی سهمگين كه از همه سو بر سر وروی آدم می تازندو اورا زير ضرب می گيرند. و به واقع آدم نمی داند چه بايد بكند ودر كدام جهت، پيچ بخورد؟
به همين خاطر است كه كاسه داغ تر از آش می شوم و می گويم كه به گمان من نيما نه آن گونه كه خود می گفت تنها يك رودخانه بلكه اقيانوسی بود پر تلاطم و ناآرام...
طبيعی است كه آدمی چون نيما، بيشتر از هر موضوع ديگر، در بارة شعر و شاعری بنويسد و نسبت به آن حساسيت داشته باشد. همان گونه كه پيشتر گفتم من به ديدگاه های نيما در باره شعر و شاعری نخواهم پرداخت ولي، برای من خواننده اين نوشته های منثور به هزار و يك دليل ديگرنيز خواندنی اند و مفيد. مسئله اين است كه حتی در مواردی كه در بارة شعر و شاعری سخن می گويد، حرفهايش ابعاد ديگری نيز دارد. حرف بی سند نزنم. نيما، از صفا و پاكيزگی " خلوت" شاعرانه آغاز می كند و از همسايه می پرسد، " آيا چيزهائی را كه ديده نمی شوند، تو می بيني؟". من ساده انديش پيش خود گفتم: آخر نيما جان: نديدنی ها را چگونه می توان ديد؟ واما، داستان، همان داستان دانسته و قديمی ماست كه كسانی چون نيما، بسی چيزها در خشت خام می بينند كه كسانی ديگر، هم چون صاحب اين قلم حتی به زمانة كهن سالی خود با عينك ته استكانی نيز در آئينه نتوانند ديد. نيما ادامه می دهد، " آيا می شنوی هر صدائی را كه می خواهي؟" و " آيا گوشه ی اتاق تو به منظره ی دريائی مبدل می شود؟" و بعد، " می بينی هنگامی را كه تو سال هاست مرده ای و جوانی كه هنوز نطفه اش بسته نشده، سال ها بعد در گوشه ای نشسته از تو می نويسد؟". اگر اين همه بود كه چه خوب، و اگر جز اين باشد، اين خلوت تو، خلوت شاعرانه نيست. خلوتی كه فاقد اين مختصات است، بدان كه " يك خلوت ظاهری ست". يعني، شباهت دارد به خلوت تاجری كه " برای شمردن پول های خود در به روی خود بسته است". برای اين كه مثل آن تاجر نباشي، بايد از خودت جدا نشده باشی. آن توئی كه بايد با تو باشد، نبايد از تو گريخته باشد. برای اين كه اين چنين نشود، چه بايد كرد؟ پاسخ روشن است،‌" شروع كن به صفا دادن شخص خودت، شروع كن به پاكيزه ساختن خودت. آن خلوت كه ما از آن حرف می زنيم عصاره ای از صفا و پاكيزگی ماست، نه چيز ديگر" (‌شعر، 24-23).
آيا همين قدر كافی است؟ البته كه نه . " بايدبتوانی بجای سنگی نشسته، ادوار گذشته را كه توفان زمين با تو گذرانيده، به تن حس كنی" بايد بتوانی مثل جام شرابی كه می افتد و می شكند، " لرزش شكستن را به تن حس كنی". خلاصه كلام، بايددرگذشته انسان كاوش كنی. البته اين كنجكاوی برای نبش قبر نيست از آن گذشته، بايد اين نكته را دانست كه اين رجعت به گذشته، از جمله به اين خاطر است كه " دانستن سنگی يك سنگ كافی نيست" ( شعر 25). بايد از زوايای متعدد به آن نگريست و دليلش نيز روشن است. چون " ديدن در جوانی" فرق دارد با ديدن در سن زيادتر، " ديدن در حال ايمان" تفاوت دارد با ديدن وقتی كه ايمانی نيست. " ديدن برای اين كه حتما در آن بمانی يا ديدن برای اين كه از آن بگذری". نكتة اساسی اين است كه بايد" عصارة‌ بينائی" بود، يعني، بينائی ی " فوق دانش، بينائی ای فوق بينائی".
اگر بتوانی چنين بكنی كه خوب،‌مثل كسانی نخواهی بود كه "تاب دانستن ندارند و چون چيزی را دانستندجار می زنند. شبيه بوته های خشك آتش گرفته اند يا مثل ظرف كه گنجايش نداشته، تركيده اند". ( شعر 26)
بسيار ديده و خوانده ام كه شماری گفته اند و به درستی هم كه عمده كار نيما بر هم زدن طول مصراع ها نبود، به سخن ديگر، نيما مشكل قافيه نداشت، بلكه، نيما منادی نگرشی مدرن و تازه به شعر بود. واما، می خواهم اين نكته را اضافه كنم كه نيما به راستي، مبلغ ديدگاه تازه ای به هنر بود- هنری كه در تمام اجزايش انسان سالار است. و اما، در عين حال كم نيستند كسانی كه از سوئی ادعای نيمائی بودن دارند و از سوی ديگر و در اغلب موارد، اين ديدگاه تازه را طوری توصيف می كنند تا با موازين و ديدگاه های خودشان كه به نادرستی به نيما نسبت می دهند جور در بيايد. لازم نيست از كسی اسم ورسمی به دست بدهم، ولی در سالهای اخير كم نبوده اند كسانی كه در پی آمد انفعال عظيمی كه ايرانی جماعت رادر برگرفته است در بارة سياست زدائی از شعر مقاله ها نوشته و خطابه ها ايراد فرموده اند. يكی در جائی می گويد كه " شعرآلوده به تعهد، شعر كثيفی است. شعری كه از زندگی انسان امروز حرف می زند، شعر كثيفی است" و آن ديگری در جای ديگر اگرچه " بينش و طرز نگاه" نيما به شعر را می ستايد ولی در عين حال می گويد كه " می خواهم بگويم كه اين دو حوزه - سياست و شعر- دو مقولة متفاوت هستند" . نمی دانم، از روی عافيت طلبی است يا نخواندن و ندانستن ديدگاه های نيما كه اين دوستان در مصاحبه های خويش به نيما نيزگريزمی زنند، كه به قول زنده ياد اخوان چه و چه ها بود. در نوشته های نيما، آيا نديده و نخوانده اند كه به قول او، " هنر از طرفی پابپای مردم و ازطرفی جلوتر از مردم است"‌(‌شعر، 276) و اين، به نظر من، سياسی ترين ديدگاهی است كه می توان داشت. يعني، از سوئي، هنر از مردم ريشه می گيرد، پس شعری كه از زندگی انسانی حرف بزند – حداقل از ديدگاه نيما- نمی تواند شعر كثيفی باشد، ولی در عين حال، وظيفه به پيش بردن همان مردم را نيز دارد، يعني، سياست و شعر، بر خلاف ادعای آن ديگری دو مقولة‌متفاوت نيستند. و با همين ديدگاه به شعر است كه پير مرد در مقدمة " خانواده ی سرباز" نوشت،" درهر حال نوك خاری هستم كه طبيعت مرا برای چشم های عليل و نابينا تهيه كرده است. مقصود مهم من خدمتی است كه ديگران به واسطه ی ضعف فكر و احساس و انحراف از مشی سالمی كه طبيعت برايشان تهيه كرده است، از انجام آن گونه خدمت عاجزند" ( شعر، 19).
منظور نيما به راستی چيست؟ از چه خدمتی سخن می گويد كه به گردن آدمی چون او افتاده است؟ به اين نكته باز خواهيم گشت و گوشه هائی از آن را خواهيم شكافت.
در حرفهای همسايه، حرفهای نيما براستی خواندنی و تفكر برانگيزند آنجا كه می گويد، " شروع كن به صفا دادن خودت، شروع كن به پاكيزه ساختن خودت"‌ (‌ص 24، شعر) و ای كاش كه شماره بيشتری از ما ايرانيان چنين می كرديم و يا اگر نكرده ايم، شروع كنيم ، ضرر اين كار در چيست؟ . در بسياری از نامه ها با آدمی روبرو می شويم كه زمان و زمانه را از نزديك می نگرد و مشكل را می شناسد. در نامه ای می نويسد، " جان من، همشهريهای من و شما زيادی تنبل و خوش نشين شده اند. لقمه جويده می خواهند" ( ص 39 شعر) ودر همين نامه اين نكته درست را می گويدكه " من از تكرار اين حرف خجالت نمی كشم، شما كار خودتان را بكنيد" ( شعر ص 40). و جالب است كه خود بهتر از هركسی می داندكه به واقع آدمی است استثنائي، باورش به كثرت گرائی كه برای مای ايرانی به واقع از نان شب هم واجب تر است به اين صورت بيان می شود كه "بايد در هر صنفی ذوق شما بتواند قضاوت كند و بتوانيد زيبائی هر صنفی (ژانر) را به لذت دريابيد… عمده مسئله درك است و توانائی ورود در همه چيز" و در دنباله همين ديدگاه است كه چه زيبا می نويسد " من از بدی مثل شيطان لذت می برم" و خودش هم می داند چون چنين است، " كلاغ زاغي‌" را می ماند كه به گفته خودش " بهمن نمی تواند اورا شهيد كند" ( شعر 43- 42 تاكيد در اصل). مسئله اصلی اين است كه " قبول نكردن،‌توانائی نيست. توانائی در اين است كه خود را به جای ديگران بگذاريم و از دريچه چشم آنها نگاه كنيم." و اضافه كنم، منظور نيما تنها محدود به حلقه های هم سان انديش و هم مسلك نيست. اين كه مسئله ای را حل نمی كند. نكته اين است كه " اگر كار آنها را قبول نداريم، بتوانيم مثل آنها حظی را كه آنها از كار خود می برند، برده باشيم" و اهميت دارد بدانيم كه " شما اگر اين هنر را نداريد، بدانيد كه در كار خودتان هم چندان قدرت تام و تمام نداريد" (‌شعر 44). به" انگورهای مويز نشده, انتقاد های جانانه ای دارد و می نويسد، اگر چه نامی به دست نمی دهد وهمين خودش شيوه ای است زيبا كه به كار كس برخورد می كند و نه به خودش، كه " آن جوان" مثل اينكه ,ازحرف پر شده بود, ولی " يك كلمه نمی خواست بشنود". " بنظرم آمد اين جوان كمی سالم نباشد". در دنبالة همين نكته، " بالاترين خطرها " برای هنر را اين می داند كه " آدم كار نكندو به هوش خود اطمينان كرده، نداند". دليل اش هم ساده است و بی ابهام، " مسئله كار،‌مسئله خردشدن استخوان است و همه ی زحمت ها در اين است". و اين كار هم بی حساب و كتاب نيست. " رضايت" بايد از سنجش كار خود با ديگران فراهم بيايد" و جالب است اگر چه موقع و موقعيت خود را خوب می شناسد، ولی در عين حال به ياد مخاطب جوان خود می آورد كه " من هنوز مشق می كنم، از كوتاه نظرتر آدم ها، كه تصور كنيد، فكر می كنم بهره ای بگيريم. زيرا كه خوب و بد آنچه مارا احاطه كرده است، مملو از بهره ای هستند. اگر آنها كفايت ندارند، شما بايد كفايت داشته باشيد كه از چيزهای بی كفايت به كفايتی برسيد" ( ص 46-45).
و اين نكته سنجی زيبا را دارد كه " آدمی كه عيب خود را نبيند، رو به تكاملی نمی رود. اين نردبان است كه بايد به آن پا گذاشت و امتحان كرد نه اينكه چشم خود را بست و دويد" (‌شعر 46).
درس هم می دهد و ای كاش ديگر بزرگان نيز به نيما تاسی می كردند و ای كاش چنين بكنند. درنامه ای ديگر می گويدكه " شما را زمان به وجود آورده است و لازم است كه زمان شما را بشناسيد"( ص 47) و باز در نامه ای ديگر گريز می زند به همان حرف هميشگی اش كه هنوز وهميشه درست است. " بهترين كمك ورفيق شما كار است" ( ص 49). و باز می رسد به تعريفی ويژه و نيمائی از شعر و شاعري، " شاعر بودن خواستن درتوانستن و توانستن در خواستن است" و اين هر دو خاصيت را "بايد زندگی به او داده باشد" ( ص 54). در كمتر نامه ايست كه نيما به روی يكه سالاری درعرصه انديشه و قشريت تيغ نكشد و اين خصلت در فرهنگ ايرانی ماكه كثرت گرائی را بر نمی تابد، به ويژه بسيار آموزنده است. اگرشاعر" در پوست خود فرو برود" خودی بسيار خطرناك در او وجود پيدا می كند كه " در راه كمال و هنر خود كور می ماند" و به علاوه، هيچ كس را " چنانكه هست" نمی شناسد. جالب است، مثل معلمان اخلاق سنتی ما نيست كه تصويری غير واقعی از دنيای واقعی به خورد خوانندگان می دهند. " مقصود من اين نيست كه خوبی را بشناسد، بلكه خوب وبد، هر سليقه و ذوق مخالف خود را بايد بتواند تميز دهد و لطف كار هر كس را در سبكی كه دارد بفهمد". بيخود گفته اند، آنها قديمی شده، اين ها كهنه شده است در اين اشعار چيزی يافت نمی شود، چون " هر كدام بجا و بيجا است". مثال می زند، ديوان فرخی و عنصری را با ديوان نظامی مقايسه می كند و اگر چه كار اين دو در مقايسه با نظامی " خيلی ابتدائی است" ولی"‌هر كدام از اين ها زيبائی خود را دارا هستند و نمی شود انكار كرد" وبرای بهره بردن بايد به اين درك رسيد. و با ذكر چند مثال ديگر، می رسد به اين حرف حساب كه "چيزرا بايد درحدخود بتوانيد بشناسيد" و ازخودش نمونه می دهد،" من بقدری می توانم خود را فرود بياورم كه از يك ترانة روستائی همانقدر كيف ببرم كه يك نفر روستائی با ذوق واحساسات سادة‌خود كيف می برد"(‌شعر 55-54). به گفته خودش از تكرار اصول خسته نمی شود و هيچ فرصتی را برای تكرار آن اصول از دست نمی دهد. " عمده مسئله ی درك است و توانائی ورود در همه چيز" ( شعر42) و كدام يكه سالاری - كه غير از خود كسی را نمی بيند - اين توانائی را دارد؟ درنامه ديگری می نويسد، " امروز، كار نتيجة تحقيق است نه نفس كشيدن و بازو تكان دادن وزور زدن. هر چيز با نظم و قاعده بستگی دارد. اگر اين نباشدكاری كه می كنيد وهر قدر انقلاب در آن نشان می دهيد، تكامل نيست، تنزل است." ( شعر64)
از مسائل و مشكلات سخن می گويد و از اين رنج كه "‌آدم از اول به خود چسبيده باشد" (‌شعر 66) و بعد، به راستی و درستی اضافه می كند " همة‌اين دردها معلوم است از كجاست" ، بر خلاف خيلی ها كه هميشه يقه ديگران رامی گيرند و شرق وغرب را دراز می كنند تا به خودشان برخورد نكنند، نيما می گويد"اگر يك تربيت عمومی بود" و " اگر استعدادها فی الواقع به مصرف محل خود می رسيد " و اگر" يكی از سيری نمی مرد تا ديگری از گرسنگی بميرد، خيلی هوش ها كار خودرا می كردند" (شعر 67). خودش هم می داند و اين دانستن به واقع دانستن است و نه تظاهر به دانستن كه مقوله ای است درخود شيفتگی كه برای خيلی ها در زندگی فرهنگی ما، بيماری شناخته شده و گسترده ايست، ولی نيما می داند و خوب هم می داند كه " ما دورة‌ شهادت را طی می كنيم" يعني، تا از خود نگذريم، كارمان درست نمی شود . حداقل سه بار، خودرا در اين نامه ها " ميرزا فتحعلی خان آخوندزاده" می داند كه در بنداست (شعر 69). با همه ناملايمات و سختی ها، جان سخت نيز هست و اميدوار، و اعتقادش به كار و باز هم كار به واقع حيرت آفرين است. , مثل هميشه اين تكرار خنك رادارم: وقت خودتان را تلف نكنيد. شب تمام می شود و صبح خواهد رسيد" (‌70).
پس می رسيم به كار، و باز هم كار. در نامه ای به عشقي، در همين خصوص، اين رهنمود دل نشين را دارد كه "‌رفيق! از روی صحت كار كنيم. دستوری را كه طبيعت به ما می دهد انجام بدهيم. بالاخره حق با كسی است كه صحيح، طبيعی و غير قابل تغيير بوده است"(نامه ها 98).
اگر چه در نامه ای به مادرش كه تاريخ ندارد، شكوه می كند كه " همه وجود من فكر شده است" ولی " با وجود اين يك فكر شايسته راجع به زندگانی خودم ندارم" (‌نامه ها 149) با اين وصف در نامه ای به ارژنگی در 1307 اين پيشگوئی عجيب را دارد كه " مطمئن هستم بعد از حيات خود خيلی اهميت خواهم داشت." (‌نامه ها 257)
با اين همه، در نوشته ای به تاريخ، 1322 نيما دست می گذارد روی يكی از مشكلات اساسی فرهنگی در ايران، و می نويسد:
" در زمينه های كارهای هنری ما هدف هست، هنر نيست. هنر هست، هدف نيست. در موارد بخصوصی هر دو هست و تا اندازه ای هست، اما يك چيز از همه لازم تر كه انسانيت وطرفداری از حق و حقانيت است، وجود ندارد"(‌ص 422)
نيما البته به اين نكته نمی پردازدكه چرا چنين است ؟ احتمالا برای چنين پرسشی پاسخی هم به سادگی در دسترس نيست.
در نوشتار ديگر ديديم كه برای شعر وشاعری مايه ای از دردديگران لازم است زيرا زحمت شاعر فقط در اين است ( شعر، 39). ولی شعر و شاعري، نو بودن و نوجوئی هم لازم دارد. بايد نوآور باشی والي، ول معطلی.از همين رو هم هست كه به شاعر جوانی درس نوآوری و نوانديشی می دهد و می نويسد، " اگر شما درقطعه شعر يا غزلی بگوئيد كه يعقوب وار برای يوسف گريه می كنيد" و يا مضامين كهنه ديگر را با عبارات مدرن به پرده بياوريد، "حمالی برای الفاظ مردگان بوده ايد" و از اين جا به بعد، به راستی زيبا می شود، " چون دوست شما هستم" از من ممنون باشيد كه "بجای به به گفتن می گويم قطعة " غروب سرد" شما مايه دار نيست" ( شعر، 146).
حالا همين را مقايسه كنيد با ديدگاه خودمان در بارة نقد، نيما، نقد را سند دوستی می خواند و ما در ميان خودمان، نقد را تجسم و عيان شدن دشمنی می دانيم و اين تفاوت در ذهنيت، تفاوت كمی نيست.
-----------------

[1] فصلى ازكتاب : در ستايش عقل: پاى صحبت آقاى نيمايوشيج

[2] بنگريد به : طنازى هاى نيمايوشيج، به همين قلم در سايت مازندنومه

[3] خواننده علاقمند مى تواند به كتاب شمس لنگرودى: نيما يوشيج – چهره هاى قرن بيستمى ايران، نشرقصه، تهران 1380 مراجعه كند.

[4] "من آن "خود"ِ بشر امروزم"، گفتگو با يداله رويائي، به نقل از " تكاپو"، شمارة‌ 5 ، آبانماه 1372، ص 29. جالب توجه است كه در همين گفتگو، آقاى رويائى هم چنين ادعا مى كند كه " در مدرنيسم نيمائى و بعد نيمائي، قطعه ظرفيت براى ارائه فرم است ( پلاستيك و انعظاف پذير با استخوان بندى اى از مصرع كه بايد ان رادرتماميت آن خواند) و فرم قالب نيست" همان، ص 32.

[5] " ادبيات بى مكانى و شعر موقعيت" گفتگو با شهروز رشيد، به نقل از آفتاب، شمارة 29، اردبيهشت 1377، ص 20و25
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد