 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
توضيح سايت شماليها: دکتر احمد سيف, اهل شهر زيبای آمل مازندران بوده و اينک با سمت استاد اقتصاد دانشگاه در انگلستان مشغول کار می باشند.
http://www.shomaliha.com
----------------------------------
آسيب شناسی نيمائی
احمد سيف
" يوشيج ها يك طايفه اند نه طوايف متعدد. يك طايفة وحشی و جنگلی هستند. شعر و ادبيات را نمی فهمند. ادبيات آن ها گوسفند چرانيدن و شعر آنها نزاع با درندگان جنگل است. بهترين همه ی آنها منم"
يكی از حوزه های زندگی فرهنگی ما كه نيازمند بررسی های دراز دامن وعميقی است حوزة آسيب شناسی فرهنگ است تا راه برای برون رفت از تنگناهای فرهنگی كه با آن روبرو هستيم هموار شود. نه انكار اين تنگناها مشكلی را برطرف می كند و نه دست كم گرفتن مسائلی كه جامعة ايرانی ما در هزارة سوم ميلادی با آن روبروست. راه خردمندانة بر خورد به اين مشكل، به باور من، برخورد بدون پرده پوشی و شجاعانه به اين مسائل است تا راه برای رفع آنها هموار شود. پيشاپيش بايد پذيرفت كه اين راه، راه بی درد و حتی كم دردی نيست. نه فقط عقل و خرد می خواهد كه حوصله و تحمل و تسامح و مدارا می طلبد. شكستن وشكسته شدن در فراگشت رفع اين مصائب اجتناب ناپذير است و به همين خاطر، آمادگی تام و تمام می طلبد تا با اولين به خاك افتادن ها، انرژی ها مصرف شده هدر نرود. كوهنوردی كه از ميانه راه و از دامنة كوهی كه بسی صعب العبور می نمايد، باز می گردد، نه فقط به قله هيچ کوهی صعود نخواهد کرد بلکه، همه انرژی مصرف شده را نيز به هدر خواهد داد.
تنگناهای فرهنگي، به ويژه در يك صد سال گذشته، در بيشتر عرصه های زندگی ما حضور چشمگيری داشته و به نوبه به صورت مانعی بسيار موثر و جدی بر سر راه تحول جامعة ما عمل كرده است. تقابل سنت و مدرنيته در ايران و جلوه های مختلف بروز اين برخورد و تقابل در يكی دو قرن گذشته، هنوز هم از ناشناخته ترين عرصه های زندگی اجتماعی فرهنگی ايران در دوران معاصر است. قصدم به هيچ وجه ناديدن و يا غفلت از كارهای انجام گرفته نيست. من در اين جا بيشتر با يك معضل فرهنگی بسيار جدی خودمان كار دارم كه در آن نوعی فرهنگ سرزنش همه جا گير است. يعني، مای محقق و پژوهشگر به دنبال ساختار استبدادی ذهنمان كه عمده ترين نمودش يك سالاری ما در عرصة انديشه ورزی است نمی توانيم در اين بررسی ها از سوئی موضع بی طرفانه و از سوی ديگر، همه جانبه داشته باشيم تا حقيقتی در اين ميان روشن شود. در اين دست بررسی ها، هدف به قول معروف كوشش برای يافتن " قاتل" است نه كوشش برای وارسيدن" علل قتل" كه برای زندگی ميان مدت و دراز مدت ما مفيد باشد. همين كه " قاتل" را پيداكرديم، وظيفه ما به سر می رسد. در پيوند بابررسی تقابل سنت و مدرنتيه در ايران هم همه چيز بستگی دارد كه چه كسی با چه ديدگاهی به اين بررسی بپردازد. اگرنويسنده مدافع سنت باشد، كه حتما تجدد طلبان مقصرند و به اين يا آن قدرت خارجی وابسته بوده اند و اگر به " اردوگاه" تجدد طلبان دلبستگی داشته باشد كه " بديهی است" سنت گرايان "نگذاشتند" . تا زمانی كه از اين شيوة انديشيدن" خير وشری" كه در عين حال، به مسئوليت گريزی نيزآلوده است با دانش و آگاهی دست بر نداريم كارما به همين صورت كنونی اش زار خواهد بود.
دنيای بيرون از ما البته، در حال تغيير و تحول دائمی است. و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد به اين تحولات عكس العمل نشان بدهيم. برای اين كه روشن شود چه می گويم، به اشاره ازدو تحول مهمی كه از اوايل قرن بيستم در ايران باآن روبرو بوده ايم، سخن خواهم گفت :
1- از همان اوايل قرن بيستم، مشروطه طلبی و مخالفت با نظام خودكامگی به تشكيل مجلس و حكومت مشروطه منجرمی شود كه اگرچه، متاسفانه در نهايت موفق و پيروزمند نبود ولی اركان حكومت خودكامه ايران را به لرزه در آورد. اين كه در صورت پيروزی انقلاب مشروطه سرنوشت مای ايرانی به چه صورتی در می آمد، روشن نيست ولي، متاسفانه اين گونه نشد. اگرچه بررسی علل فاعلی شكست نهضت از چارچوب اين نوشته فراتر می رود ولی به اشاره می توان گفت كه همكاری وهم گامی موثرمثلث ارتجاع - يعنی گذشته پرستان بومي، روسيه تزاری و بريتانيا - لازم بود تا جنين اين حركت پيشروانه قبل از موقع سقط شودو به بار ننشيند. برخلاف ادعای شماری از مورخان گران مايه ما، نه اين كه اين نهضت " دست پخت" سفارت فخيمه انگليس نبود، بلكه از نهضت مشروطه طلبی چيزی نگذشته بود كه دولت فخيمه بريتانيا نيز همانند همتای روسی اش از هيچ كوششی برای خفه كردن انقلاب كوتاهی نكرد. مدتی بعد [ در فاز دوم انقلاب]، رهبران نهضت در آذربايجان سردار ملی و سالار ملي، به دستور مشترك سفارت انگليس و روس كه بوسيلة به مشروطه رسيده های بومی درتهران اجراشد، از تبريز اخراج شدند تا در پارك اتابك، در يك برخورد نظامی كه به آنها تحميل شد، زخمی شده دستگير شوند. در همين راستا و به نشانة همين هم سوئی با روسيه تزاري، لرد گري، وزير امور خارجه بريتانيا بر اين گمان بود كه " اشغال موقت ايران بوسيلة سربازان روسی كه در شرايط ناامنی و اغتشاش برای حفاظت [؟] صورت گرفته، نشانة ناديده گرفتن استقلال ايران نيست" . و اما در بارة اخراج ستارخان و باقرخان از تبريز، سخن گوی دولت بريتانيا در مجلس عوام انگليس در برابر نمايندگان ديگر، به پاسخ گوئی بر آمد " پيش بينی می شود كه خروج ستارخان وباقر خان از تبريز پی آمد آرام كننده داشته باشد" ووقتی از سوی نمايندگان با سئوالات بيشتر روبرو شد، افزود، " در گذشته، اين دو بسيار مشكل افزا بوده اند" ولی توضيح بيشتری نداد . در جلسة 21 آوريل 1910، نماينده ای پرسيد كه آيا دولت بريتانيا دراخراج اين دو از تبريز نقش داشته است؟. سخن گوی دولت پاسخ داد، " ستارخان به خواستة سفرای انگليس و روس در تهران كه به دستور دولت های متبوع خويش عمل می كردند، بوسيلة دولت ايران از تبريز اخراج شد. اين قدم، به نظر سفرا و كنسول های روس و انگليس درتبريز، بطور مطلق لازم و ضروری بود چون تا خروج اين دو از شهر و خلع سلاح پيروان مسئلة افزای آنها، اميدی به برقراری نظم واعتماد عمومی وجود نخواهدداشت" . ولی لينچ كه نماينده مجلس بود به اعتراض بر آمد كه بر اساس اطلاعاتی كه هست، آنچه ستار و پيروانش برای برقراری " نظم" انجام داده اند، " سزاوار قدرشناسی" است. ودر تائيد نظر لينچ، گزارش كنسول روسيه، بوخيستونف، را نيز داريم از تبريز كه " انقلابيون در ايجاد نظم بيش از مامورين شاه مراقبت می نمودند" و ادامه داد كه " در منطقة توقف حكام قلابی [ يعنی حكام شاه] كلية دكاكين غارت شده در حالی كه در منطقة حكومت ستارخان دكاكين دست نخورده است".
پيش از آن البته، استبداد صغير محمد علی شاهی را داشتيم وكمتر از دو دهه بعد نيز استبداد رضا شاهی راكه از خاكستر نظام مشروطه سر بر آورده بود، يعنی باز برگشتيم به اول سطر، يا به عبارت ديگر، تا آن جا كه به ساختار سياسی جامعه مربوط می شد، برگشتيم به عصر فتحعليشاه قاجار. ولی با ظاهری متفاوت، اكنون ديگر كراوات هم می زديم و كلاه پهلوی هم به سرمان گذاشته بودند، آن هم چه كلاهی! به توصيفی كه نيما در 1307 از آن به دست می دهد بنگريد:
" يك عده فقرای ژوليده، آنها هم كلاه پهلوی داشتند.و نزديك به صرفه جوئي، بعضی كلاه هاشان از حلب بود باور كنيد حتی از تخته شايد. و شايد از جنس ديگرنيز. هيئت مختلفه اين كلاه ها، يك ديگ ته گشاد را در نظر بياوريد، آن را وارونه كنيدودر هر دو حال يك لبه به آن بدهيد اين كلاه پهلوی بارفروشی است. وشكل نادرة ديگر،كلاه يك حاجی قديمی است كه متاسفانه اسمش را به ياد ندارم. كلاه پهلوی اين آدم، عبارت از لبه ای بود كه به يكی از كلاه های دراز عهد خاقان مغفور دوخته شده باشد. در ميان منظرة هزاران كلاه پهلوی و غير آن كه متصل سطح آن خود به خود تكان می خورد كلاه اين حاجی به اندك دقت ديده می شد" .
با همة تغييرات ظاهري، در مقايسه با زمان فتحعليشاه، در زندگی سياسی فرهنگی ما در قرن بيستم، البته يك تفاوت عمده و اساسی وجود داشت. اگر به زمانة آن مستبد ريش بلند كوتاه عقل، قانون نداشتيم تا از سوی او شكسته شود، حكومت خودكامة رضا شاه بنايش را بر قانون شكنی گذاشت. يعنی در اين زمان، قانون اساسی داريم ولی به آن عمل نمی شود. بگير و ببندها به جای خود، مال و جان مردم نيز در امان نيست. ضبط اراضی و دهات به زمانة رضاشاه مسئله ای نيست كه برسرآن بحث و جدلی باشد. به همين خاطر است كه از تبليغات متعدد كه بگذريم، نه در عرصه سياست قدمی به جلو بر می داريم و نه درعرصة اقتصاد و البته روشن است، يا بايد روشن باشد كه من به ظواهرامور كار ندارم كه ممكن است متفاوت بوده باشد. در عرصه های فرهنگی و سياسي، به گفتة ارسلان خلعتبری كه وكيل مدافع شاكيان بود در محاكمة سرپاس مختاری معروف، " حكومت ديكتاتوری ايران برای اين كه پانزده ميليون غلام داشته باشد كه مثل ماشين بار ببرند،كار كنند و بی صدا باشند لازم بود اول جلوی فكر و قلم آزاد را بگيرد و ثانيا روحيه ی عموم را متزلزل كند كه كسی اصلا نتواند فكر كند. البته وقتی جلوی فكر گرفته شد و انسان اين خاصيت انسانی خود را كه وجه تمايز آن با حيوانات است از دست داد، ديگر با ماشين فرقی ندارد". اگر چه شخص مستبد اعظم در اين نظام اهميت زيادی دارد ولی همه چيز قائم به شخص نيست. به گفته خلعتبری " در راس دستگاه تبليغی به عقيده من" وزارت معارف قرار داشت " زيرا شروع به تبليغات مضره از طرف وزارت معارف شد. وزارت معارف كه وظيفه اش با سواد كردن طبقه بی سواد و روشن ساختن افكار جوان ها بود، ماشينی (شد) كه وظيفه خود را در آن می دانست سالی چندين هزار غلام بچه و جوجه كنيز تربيت كند…. البته عمارت زياد ساخته شد، دبيرستان ها بنا شد . اما می توانيد ادعا كنيد كه اين موسسات مرد با ايمان و عقيده هم تربيت كرد؟… به سرودهای وزارت معارف كه به اطفال و جوان ها ياد می داد توجه كنيد. ذهن آنها از كوچكی فاسد و حاضر برای غلام شدن می كرد… حالا بفرمائيد ببينم مسئول اجرای اين نقشه شوم برده ساختن انسان و به غلامی كشاندن آن ها فقط رضا شاه بود و ديگران نبوده اند؟".
و برای اين كه حرف بی شاهد نزده باشم، اجازه بدهيد برگرديم به سفرنامه نيما:. " عده زيادی از اهالی حاضر بودند وبه ضميمه آنها، عده معدودی از شاگردهای شش هفت ساله مدرسه نسوان، موهايشان را باروبان بسته بودند ودر حاشيه روبان نوشته شده بود “زنده باد اعليحضرت”. شاه پرسيد: اين دخترها كه ها هستند؟ گفتند شاگردهای مدرسه . دست به چانه يكی از آنها زد و گفت درس هم می خوانند؟ جواب دادن الفباء را بلد شده اند و بعد تقاضا كردند اين اطفال سرود بخوانند" كه خواندند و شاه و ديگران دست زدند .
در وضعيتی كه همه چيز تنها بر مدار ظاهر می گردد و امنيت جان و مال نيست و حق و حقوق فردی ناشناخته است و به رسميت نشناخته، آزادی بيان وانديشه نيز حالت كيميا دارد، درآن جامعه پيشرفت اقتصادي، فرهنگی و سياسی هم نيست. توليد و توليد ارزش افزوده جان نمی گيرد. دست و دل كسی به كار نمی رود. بطور كلی ، در هزاره سوم ميلادی هنوز اقتصاد ما در حد "تعادل معيشتی" يعنی بخور ونمير اداره می شود و در داخل و خارج برای برون رفت از اين وضعيت برنامه مفيد و كارسازی نيست. دراغلب موارد، به خصوص در صد سال گذشته، دعوای مان با يك ديگر بر سر تقسيم دلارهای نفتی بوده است نه اين كه چه كنيم كه از امكانات توليدی بی شمار اين مملكت به نفع مردم همين مملكت بهره برداری كنيم.ذهنيت اقتصادی ما با همة ادعاهائی كه داريم هنوز از عصر سوداگری- يعنی از اقتصاد ماقبل آدام اسميت – جلوتر نيامده است. هنوز احتكار و دلالی پرآب و نان ترين مشاغل اين جامعه است. به همين خاطر هم هست كه وقتی دنبال تجارت می رويم، دلال می شويم. وقتی می خواهيم ادای بورژوازی را در بياوريم، احتكار می كنيم.
شما پول نفت را از اين اقتصاد حذف كنيد، تا ببينيد كه نزديك به 70 ميليون نفر جمعيت با بيش از 50 ميليارد دلار واردات و كمتر از 10 ميليارد دلار صادرات غير نفتی سالانه، گريزان از توليد و مصرف زده چگونه بايد زندگی كند؟ البته دقت می كنيد كه نه فقط در 25 سال گذشته كه در 50 يا 60 سال گذشته وضع ما به همين صورت بوده است. در سال 1356 در برابر بيش از 13 يا 14 ميليارد دلار واردات، صادرات غير نفتی ما 500 ميليون دلار بود. درطول 1368 تا 1384و کل واردات ايران بيش از 333 ميليارد دلار و برای همين سالها کل صادرات غير نفتی ايران هم فقط 67 ميليارددلار بود- يعنی کسری ترازی معادل 266 ميليارددلار. البته در اين فاصله جمعيت ما بيش از دو برابر شد. فرهنگ اقتصادی ما از همان گذشته های خيلی دور تا به همين امروز تنها دغدغه توزيع و مصرف داشته است نه دغدغة توليد. من فكر می كنم گذشته از عوامل ديگر، يكی از عوامل اصلی اين رفتار و ذهنيت اقتصادی اين است كه ما ملتی بی آينده ايم. اين بی آيندگی ما ناشی از بی اختياری ماست. يعنی نه اختيار جان مان دست خودمان است و نه اختيار مال مان و تازه فاقد حق و حقوق اوليه. متاسفانه، هميشه همين طور بوده ايم نه اين كه در سالهای اخير اين گونه شده ايم. وقتی امروز همه كاره ايم و فردا بر سر دار، آن وقت آيا کسی می نشيند وبرای پس فردا برنامه می ريزد؟ معلوم است كه اين كار انجام نمی گيرد. توليد گريزی ما نيز به گمان من، به مقدار زيادی ناشی از همين بی اختياری ماست. برنامه ريزی برای توليد، به زمان نياز دارد و ما اين اطمينان خاطر را نداريم كه بتوانيم بدون دردسر اين كار را بكنيم و به همين خاطر هم هست كه هميشه دنبال آن چه هائی هستيم كه به سرعت قابل نقد شدن و نتيجه آن قابل دفينه كردن باشد. ( در سابق در حياط خانه چال می كرديم و الان هم مازاد های مان را در بانك های خارجی چال می كنيم).
و اما، رفتار بی آيندگان هم نبايد تعجب بر انگيز باشد. بی آيندگان هميشه در حال زندگی می كنند و گاه به تقدس گذشته می نشينند كه حال شان قابل تحمل شود. وقتی اميد به آينده وجود نداشه باشد كمبودهای زندگی در حال با رجعت به گذشته و با زندگی در گذشته جبران می شود.
به اين ترتيب، می خواهم بر اين نكته تاكيد كرده باشم كه اين مصائب و مشكلات ما و جامعه و فرهنگ ما چيزی نيست كه بشود كتمان كرد و بعلاوه، پی آمدهايش هم چيزی نيست كه بتوانيم بيشتر از اين ادای كبك را در بياوريم يا فكر كنيم كه انشاالله خير است، يا درست می شود. منظورم از يك جامعة استبداد زده و گرفتار، هم جامعه ای است كه در آن آزادی و حق و حقوق فردي، تفكر وانديشيدن آزادانه و مسئوليت پذيری حكم كيميا را پيدا كرده است. در اين چنين وضعيتي، مسئوليت پذيری فردی واجتماعی لطمه می خورد. قانون شكنی به صورت "قانون" در می آيد. ترس ووحشت ملی شده و سراسری به غلط امنيت ناميده می شود. ووقتی به فردائی اميدی نباشد، برای بهتر ساختن آن فردا هم برنامه ای هم نيست. در خصوص مای ايراني، دلار های بادآوردة نفتی ، به صورت بانك دار اين ذهنيت منحط اقتصادی ما در آمد. به واقع گريه آور است كه هنوز هم كم نيستند كسانی كه بر اين گمان باطلند كه با همين يك سنگ نفت می توانند چند و چندين گنجشگ چاق و چله شكار كنند! كل درآمد ايران از نفت هرگز از 25 ميليارد دلار در سال بيشتر نبوده است ( به غير از يکی دوسال گذشته) . آن وقت، در انگلستان، برای نمونه، فروشگاه زنجيره ای Tesco ويا Asda هركدام در سال درآمدی بيش از 50 ميليارد دلار دارند. تفاوت البته در اين است كه درمورد اين فروشگاهها، اين اندك شمار صاحبان سهامند كه از اين مقدار درآمد سالانه بهره مند می شوند ولی در ايران، درآمدی به مراتب كمتر از اين ميزان بايد صرف واردات موادغذائی برای سير كردن شكم بيش از هفتاد ميليون جمعيت كشور و هزار و يک چيز ديگر بشود. به همين نحو، مواد اوليه كارخانه ها هم هست از واردات كود شيميائی و پارچه كفن مردگان و نخود ولوبيای ديزی و بنزين و هزار و يك نوع حيف وميل، ديگر چيزی نمی گويم. بديهی است كه تا زمانی كه حامل اين شيوه ارزيابی از مسائل هستيم، كارمان به همين صورت كنونی اش زار باقی می ماند.
بدبختی و فقر مزمن، - نه فقط اقتصادی كه فرهنگی هم - سرانجامِ اين چنين وضعيتی است كه از آن گريزی هم نيست. و اگر نبودن امنيت با خودكامگی توام شود كه اغلب اين طور می شود، همه چيز به سر موئی بند می شود. يعنی همان ترس ووحشت سراسری شده - همان امنيت دروغين - به ناگهان به چنان هرج ومرجی دگرسان می شود كه در وهلة اول باور كردنش دشوار است و اين هرج ومرج هم، تا آن زمان كه همه چيز از اساس و ريشه دگرگون نشود، آن گاه سامان می يابد كه باز خودكامه ای ديگر بر تارك اين نظام می نشيند.
2 - وابسته شدن اقتصاد ايران به نفت.
البته اگر نظامی كارآمد و غير خودكامه داشتيم كه خود را در برابر مردم ايران مسئول می دانست و به همان مردم نيز پاسخگو بود، بی گمان درآمدهای نفتی می توانست فرايند تحول اقتصادی و رشد فرهنگی ما را تسريع كند. ولی به قول زنده ياد لساني، اين " طلای سياه" به واقع" بلای ايران" شد. به يك تعبيري، وضع اقتصادی ما در دهه های اول قرن بيستم از گذشته خراب تر گشت. چون در كنار وابستگی روزافزون اقتصادی به نفت، در كنار تغيير و دگرگونی جهان، نظام سياسی حاكم برجامعة ما هم چنان خودكامه باقی ماند و نظام خودكامه، به تجربه تاريخ، از نظر اقتصادي، نظامی بسيار غيركارآمد و از نظر فرهنگی نيز به شدت مخرب است. ترديدی نيست كه كوشش هائی برای راه اندازی كارخانه صورت گرفت. راه آهن سراسری نيز ساخته شد كه البته به قول دكتر مصدق " در رو " نداشت ، يعنی برای پيشبرد تجارت خارجی ايران مفيد فايده ای نبود و پيرمرد راست می گفت، " اين راهی كه فعلا دولت در نظر گرفته برخلاف مصالح اقتصادی است". ولی به عصر و زمانة خودكامگی رضا شاه چه كسی به رهنمودهای دلسوختگانی چون مصدق گوش می داد؟ ولی در عرصه های فرهنگی و سياسي، همانی كه بوديم باقی مانديم.
چون شكنندگی در ذات اين چنين نظامی است، سركوب نيز تنها تا مدتی می تواند كارساز باشد. همين كه ساطور سركوب شروع می كند به كند شدن، فرايند به پايان رسيدن يك دوره آغازمی شود. كند شدن ساطور سركوب، همان هائی را كه در اين نظام به هيچ گرفته می شدند، دلير می كند و به آنها رشادت غير قابل باوری می بخشد. اين جا ديگر می رسيم، به يك دورة هرج و مرج عمومی كه معمولا، زمينة باز سازی ايدئولوژيك حاكميتی خودكامه دراين چنين جامعه ايست [برای نمونه بنگريد به ايران در سالهای پايانی حكومت قاجاريه]. برای دوره های كوتاه تر از اين هرج ومرج، نگاه كنيد به ماهها و گاه حتی سالهای اول مرگ يك پادشاه درايران.
جالب است و عبرت آموز كه به زمان رضاشاه، همان سياست ناصرالدين شاهی ادامه پيدا می كندو سياست ايران به عصر محمدرضا شاه نيز درگوهر با همة تظاهرات مدرنيستی اش، به سياست ايران به عصر فتحعليشاه بی شباهت نيست. و بعد...
بديهی است كه در ظاهر امر، ما و جامعه ما “متجدد” شده بوديم. و اما، از تمام پروژه مدرنيته، تنها به ظواهرچسبيده بوديم و آنچه داشتيم به واقع مدرنيتی قلابی و حرامزاده بود. پارلمان و مجلس را به تقليد غربيان راه اندازی كرديم ولی به روال استبداد شرقی خويش، اجازه انتخاب آزاد به مردم نداديم . دانشگاه ساختيم ولی نه منابع كافی برای تحقيق و پژوهش تدارك ديديم ونه اجازه تحقيق و پژوهش مستقل و آزاد داديم. تحقيق و پژوهش های رسمی هم بيشتر به دفاعيه ای بد نوشته درتوجيه يك واقعيت شبيه بود تا كوششی برای دانش آفرينی و شناخت بهتر از خود ودنيای خود. لباس و ظاهرمان نيز به تقليد از غربيان، " متجدد" شد، ولی نه احترام به قانون را از آنها آموختيم و نه احترام به حق و حقوق فردی را. مظاهر دنيای صنعتي، برای نمونه اتوموبيل، كه به ايران آمد در عمل از آن به صورت اسلحه ای برای " خودكشی" استفاده كرديم و هنوز هم می كنيم . دليلش به گمان من ساده است. هم در آن موقع و هم اكنون مای عقب مانده و بی فرهنگ مدرن از اتوموبيل به جای اسب و قاطر استفاده می كرديم و استفاده می كنيم و تفاوتش هم اين است كه اين بی صاحب تندتر می رود و گاه كنترلش سخت تر است حرف مرا قبول نداريد؟ به رانندگی در ايران بنگريد، چه الان و چه در گذشته، اگر اتوموبيل سواری را با اسب و قاطر سواری اشتباه نگرفته بوديم، اگر برای كس ديگری كوچكترين حق وحقوقی قائل بوديم و حتی وجودشان را به رسميت می شناختيم، آيا به اين وسعت به قوانين رانندگی بی توجهی می كرديم و اين همه صدمه مالی و جانی می خورديم؟ همان گونه كه به يخچال و فريزر به چشم صندوق نگاه می كنيم و به همين خاطر است كه در هر خانه ای كه امكان مالی اش باشد شما دو، سه ، و حتی چهارعدد يخچال و فريزر می بيند كه به اندازه يك قصابی گوشت و يك بقالی هم هزار و يك مخلفات ديگر در آنها انباشته اند. نمی دانم خنده دار يا گريه آور اين كه، گوشت منجمد در بازار زياد طرفدار ندارد ولی گوشت تازه را به قيمتی بالاتر می خرند و بعد همان گوشت را به طريقی كاملا ديمی منجمد می كنند! از گونی های پياز و سيب زمينی كه نصف شان معمولا فاسد می شوند ديگر چيزی نمی گويم .
هنوز از احترام به حق وحقوق فردی در ذهنيت ماو قدرتمندان ما خبری نيست. هنوز نه تحزب داريم و نه كثرت گرائی. هنوز نه آزادی عقيده داريم و نه آزادی انديشه. هنوز مطبوعات ما قاچاقی نفس می كشند و كتاب وروزنامه های ما قبل از مميزی توزيع نمی شوند. اگرچه در گذشته ای نه چندان دور، ادراكی بسيار سطحی از ليبراليسم را پذيرفته بوديم، ولی دموكرات نشده بوديم. اگرچه تا به همين اواخر، ادای غربی ها را در آوردن نشانة تشخص بود - شايد هنوز هم باشد- ولی از اكثريت اين جماعت نه سخت كوشی را آموخته بوديم و نه وظيفه شناسی و صداقت را. وقت شناسی ما هم همة مختصات روزوروزگار ماقبل ساعت، يعنی عصر وزمانة برديای دروغين را درخويش نهفته دارد. در عرصة اقتصاد هم، همان گونه كه پيشتر گفته ام، وقتی به "تجارت" علاقمند می شويم، درعمل، " محتكر" از كار در می آئيم! اگرچه به به دنبال " سود" دويدن تظاهر می كنيم، ولی به راستی و در دنيای واقعي، " باج طلبی" را رواج می دهيم. در اين عرصه ها، نيز همگان مقصرند وگناهكار، بغير ازخودما.
تعجبی ندارد كه با سخت جانی اين ديدگاه های عهد دقيانوسي، چيری از اساس در ايران دگرگون نمی شود و بديهی است كه اقتصاد و فرهنگ از اين قاعده مستثنی نيست و نمی تواند باشد. البته در مقطعي، ادعا می كردند كه به , دروازه های تمدن بزرگ, نيز رسيده و شايد از آن نيز گذشته باشيم ولی عاقل را اشاره ای كافی است. ديگران را كه نمی شد فريب داد، به واقع داشتيم سر خودمان را شيره می ماليدم!
با اين ترتيب، می خواهم بر اين نكته دست بگذارم كه در بخش عمده ای از صدسال گذشته، تحولات اقتصادی و فرهنگی ايران با معضلات عديده ای روبرو بوده است. اين معضلات نه تماما ريشه داخلی داشتند ونه با تكيه بر عوامل برون ساختاری و با چشم پوشی از زمينه های داخلی آن قابل درك و تبيين هستند. البته می توان با عمده كردن يك دسته از اين عوامل مسئله ساز، به قيمت ناديده گرفتن عوامل ديگر اين مقولة پيچيده را ساده كرد ولی تحليل های ساده انگارانه حلال مشكل نيستند. وارسيدن تحولات اقتصادی ما كه در صدسال گذشته توفيق رضايت بخشی نداشته، به وضوح روشن می سازد كه تحول اقتصادی در خلاء اتفاق نمی افتد. اگر زمينه های فرهنگی و سياسی مساعد آماده نباشد، تحول اقتصادی اگر موفق به نظر آيد در سطح می ماند و عمقی نمی شود و در نتيجه، مصائب مزمن اقتصادی اگر چه ممكن است به ديده نيايند ولی رفع نمی شوند. برجا و استوار باقی می مانند تا در فرصت مناسب سر بر زنند و حتی مسئله آفرين بشوند. واقتصاد با همة هياهو شكننده باقی می ماند. به سخن ديگرـ ممكن است راست باشد كه در نبود رشد وتوسعه اقتصادي، توسعه فرهنگی و سياسی ناپايدار می ماند ولی از آن روشن تر، آن است كه در نبود توسعة فرهنگی و سياسي، رشد و توسعه اقتصادی در عمل غير ممكن است. همين جا بگويم كه غرضم تقدم يا ارجحيت قائل شدن برای يكی در مقايسه با ديگری نيست. بلكه بر اين گزاره تاكيد دارم كه در وجه كلي، اين دو يا باهم هستند و يا اگر يكی نباشد، در نهايت، آن ديگری هم نيست.
در يكی دو قرن گذشته، روابط گسترده تر ما با غرب، اين تقابل و برخورد را تشديد كرده و درنتيجه، ضرورت عكس العمل نشان دادن به آن را اجتناب ناپذير ساخته است. ولی در اين راستا چه كرده ايم؟ بطور كلی در اين رهگذر می توان از دو ديدگاه، يا دو رويكرد سخن گفت.
- , ديدگاه آل احمدی, ، كه علاوه بر زنده ياد جلال آل احمد، بوسيلة شمار قابل توجهی از انديشه مندان ما از مكاتب مختلف حمل می شود. اين ديدگاه، در وجوه كلی خويش در اين آسيب شناسی به خود ما كار ندارد. حتی فراتر رفته و می گويم كه اين ديدگاه، مختص زنده ياد آل احمد و يا انديشه مندان هم انديش او در ايران هم نيست. در بسياری از كشورهای در حال توسعه، همين رويكرد به شيوه های گوناگون سر برآورده است [ برای نمونه، مكاتب گوناگون وابستگی]. دراين ديدگاه، اگرنه هميشه، حداقل دراغلب موارد گناه آن چه اتفاق می افتد، به گردن ديگران است. اين نگرش در نهايت در بيشتر موارد سر از تبرئه خويش در می آورد. يا در آنچه كه اتفاق افتاد، نقشی نداشته است و يا اين كه، بازيچه دست اين و آن شده است. و اين، حداعلای باور اين ديدگاه به انتقاد از خودو به وارسيدن نقش خود است. شايد به همين خاطر است كه به تعبيري، توطئه پندار است و در همه چيز ردپائی از توطئه می بيند. به عنوان مثال، به بيان آل احمد، " هجوم استعمار نه تنها به قصد غارت مواد خام معدنی و مواد پختة آدمی ( فرار مغزها) از مستعمرات صورت می گيرد، بلكه اين هجوم - زبان و آداب و موسيقی و اخلاق و مذهب محيط های مستعمراتی را نيز ويران می كند. و آيا صحيح است كه روشنفكر ايرانی به جای ايستادگی در مقابل اين هجوم همه جانبه- شريك جرم استعمار شود؟" . و كمی بعد، " روشنفكر وارداتی" به قول آل احمد، " روز بروز وازده تر می شود و تنها مانده تر و شكست خورده تر. و به اين دليل اغلب اوقات برای شكستن عوامل مقاوم بومی به عوامل غربی (= استعماری) تكيه می كند تا شايد بقدرت آنها محيط زندگی خود را آماده تر كند. تمام روشنفكرانی كه از شكست مبارزة نفت به بعد درايران مصدر كارهای حكومتی بوده اند از اين مقوله اند. به استثنای انگشت شماری" . اين نگرش به مشكلات و مصائب فرهنگی ما، اگرچه گاه، سرمايه سالاری ستيز می شود ولی وجه غالب اش غرب ستيزی بدوی آن است. يكی از وجوه اساسی اين نگرش، گسترده دامنی آن است. يعني، چه بسيار كسان ديگر كه در گروه بندی خاصی نيز قرار نمی گيرند ولی وجه مشترك شان غرب ستيزی بدوی و غير هوشمندانه شان است، نيز در همين دسته جای می گيرند. اين ديدگاه اگرچه بسيار دلپسند به نظر می آيد، ولی نتيجه اش در بهترين حالت، تداوم همين بدبختی های ما در عرصه های فرهنگی و اقتصادی است.
- ديدگاه "پسامدرن" كه می كوشد برابر نهاده ای [ آنتی تز] باشد در برابر اين برنهادة [ تز] غرب ستيزی بدوی و غير هوشمندانه و درنهايت به غرب شيفتگی غير هوشمندانه می رسد. اين ديدگاه، برخلاف ادعائی كه می كند، بديع نيست و حداقل، در تاريخ صدسال گذشته ما، سابقه دارد و بعلاوه، همانند همان ديدگاه قبلي، و بر خلاف ادعاها و لاف زدن هايش، در وارسی اش به خود ما كار ندارد. اگر ظواهر را كنار بزنيم، روشن می شود كه اين ديدگاه نيز می خواهد، چيزی باشيم غير از آن چه كه بوديم و متفاوت با آن چه كه هستيم. مشكل و ضعف اساسی اين ديدگاه، غير تاريخی بودن آن است. به همين دليل، ضعف ديگر اين نگرش اين است كه آسيب های فرهنگی واجتماعی رااز كالبد تاريخی شان بيرون می كشد ودر نتيجه، نمی تواند راه گشا باشد. شناخت ريشه های اين كه , غرب چگونه غرب شد, در تاريخ، به عنوان يك كنجكاوی روشنفكرانه بسيار جالب و جذاب نيز هست ولی همين كنجكاوی جذاب وقتی در چارچوب تاريخی سالهای آغازين هزارة سوم قرار می گيرد كه هيچ وجه مشتركی با زمان و زمانة چگونه غرب شدن، غرب ندارد، آن گاه، به فرستادن روشنفكران و انديشه مندان پی نخود سياه بی شباهت نيست. يعني، با شناخت دقيق تر ريشه ها و علل عصر روشنگری اروپا در چند قرن پيش- برای مثال - نمی توان در ايران امروز به روشنگری رسيد. زمانة ما، نگرش خاص خود را می طلبد كه بايد رنگ و بوی اين زمان و زمانة را داشته باشد. اگرديدگاه پيشين اندكی زيادی به سنت ها می چسبدو هر تغييری را نشانه توطئه اين يا آن قدرت امپرياليستی می داند، اين ديدگاه به زمينه های اجتماعی و فرهنگی آن چه كه می طلبد كار ندارد. تو گوئی كه تحول و رفرم در خلاء اتفاق می افتد. نه گذشته ای دارد و نه با پی آمدهايش به آينده ای پيوند می خورد.
و اما، من بر آن سرم كه در كنار اين شيوه ها، ما شيوة آسيب شناسی نيمائی نيز داريم كه وارسيدن گوشه هائی از آن موضوع و هدف اصلی اين مجموعة مقالات است.
ابتدا اجازه بدهيد، مشخصات كلی شيوة كار نيما را - تا به آن جا كه فهميده ام يا گمان می كنم كه فهميده ام - به دست بدهم و بعد، در آن چه كه خواهد آمد، به بررسی گوشه هائی از آن بپردازم.
- رو به جلو و رو به كمال است ولی در عين حال، از وارسيدن و آموزش گرفتن از گذشته نيز غفلت نمی كند. يعني، اگرچه نوآوری دارد وپس، به روايتي، سنت ستيز است. در عين حال، سنت گرا نيز هست. به عنوان مثال، از يك طرف می گويد " اين عاليمقداران كه همشان مصروف به حرف زدن به زبان گذشتگان است در عالم سبك شناسی همه سبكها را بلدند ولی سبك زندگی كردن را بلد نيستند! كارشان حرف زدن به زبان مرده ها است تا به آخر عمر و همين هنر آنها است" در عين حال، در ارزيابی از همان گذشتگان، بر اين عقيده است كه" آن كه ايران را می خواهد، می خواهد برای سربلندي، برای ارث بزرگ فكری وذوقی اش كه همسايه های ما و همه ی اروپا بايد خوشه چين آن باشند. ما ميراث بران ادبيات بزرگی هستيم كه نمايندگان عجيبی دارد"
در همين راستا، مجسم كنيد مشغله فكری نيما در 1307 اين بود كه مردم در بارفروش - كه نيما در آن موقع در آن شهر زندگی می كرد - "عمرشان به خوردن و خوابيدن و فكرهای راكد و سستی و ترس و ترديد، به طريقی می گذرد كه می خواهم به جای آنها به حالشان گريه كنم" . و ادامه می دهد "اگر من اختيار داشتم موسيقی را در مدرسه ها اجباری می كردم. در مدرسه های ابتدائي، آهنگ خواندن اشعاررا و در مدرسه متوسطه مثل مدرسه شاپور – در بارفروش- خودساز را . شك نمی كنم كه اين بهتر از باب تجارت يا انشای پراز تملق و دروغ قديم بود".
بطور كلی مسئله و مشكل نيما روشن وآشكار است. "بايد فكر كرد به چه طريق، خود را در فكر خود ورزش بدهيم"
- اگر چه با مسئوليت پذيری تمام همراه است ولی بزدل و محافظه كار و ملاحظه كار نيست. يعنی می خواهم بگويم، نه فقط رشادت دارد و دليرانه است، بلكه، اين رشادت را توام با صداقت دارد.
- نگرشی است خردورز و خردگرا. نه فقط ضدموهومات و خرافات گريز است، بلكه با هر آن چه كه خردگريز و عقل ستيز باشد، سرجنگ و ناسازگاری دارد. "می گوئيد چگونه فرابگيريم؟ خيلی آسان است. بخوانيد. من باز تكرار می كنم: بخوانيد. هيچ چيز مارا نجات نمی دهد، جز خواندن…. ملت ما زياده بر آن چه تصور می كنيد به اين كار احتياج دارد. وضعيت ما عوض نشده و اگر رشد خود را نكرده يك راه برای فهميدن هست: خواندن" (174). البته اگر " سرسری می خوانيد، همان بهتر كه نخوانيد. … زيرا غلط فهميدن غلط عمل كردن است,. همان جا , كفايت خود را شناختن و اطاعت كردن،اين است كار، در كارخانه ی آنهائی كه كار كشته اند" (160)
- نگرشی است كثرت گرا و در گوهر، ضد يكه سالاری در عرصة انديشه و استبداد ستيز و اين برای محيط و فضای فرهنگی ما كه كمتر چيزی غير از يكه سالاری تام و تمام بوده است، اكسيری است بسيار ارزشمند. "شخص با هر اندازه هوش كه داشته باشد باز محتاج است به ديگران و نتيجه ی خودش به تنهائی نيست, (242) , حقيقتا خيلی بی معنی است اگر ما آن قدر خود پسند باشيم كه به جز خود را نبينيم" (152)
- نه از غرب ستيزی بدوی لطمه می خورد و نه گرفتار غرب شيفتگی غير هوشمندانه است. به تعبيري، شايد بتوان گفت، يكی از برجستگی های شيوة نگرش نيما، جهانی بودن آن است و اين جهانی بودن، در عين حال، به معنای ايرانی نبودن نيست. نيما، با تمام گوشت و پوستش و همة جسم وجانش ايرانی است و تا به آخر، ايرانی باقی می ماند. با اين همه، من بر آن سرم كه گاه می توان حتی ايران را از مباحث نيما حذف كرد و به جايش هر جای ديگر را گذاشت بدون اين كه به بحث نيما، خدشه ای وارد آيد. " برای من ايران و غير ايران وجود ندارد. تاريخ و گذشته ی هر ملتی كه درست باشد در نظرم دلكش است" و ادامه می دهد " در قلب من بادگارهائی است كه مربوط به ديگران می شود ولی شبيه به يادگارهای خود من است …. از تاريخ فرانسه و روسيه من گوشه هائی دارم كه وقتی به ياد می آورم، حسرت ناك و بی اختيار،آه می كشم. مثل اين كه در آن زمان بوده ام……" و بعد اشاره می كند به كتاب بد نوشته ای در بارةتاريخ حبشه و ديدگاه را بنگريد: " هرچند مهارتی در نوشتن آن بكار نرفته و تاريخ بنا بر قانون صحيح فكری نوشته نشده است، اما حبشه را با من آشنا ساخته است و توانسته است اين نوشته ی نه چندان باارزش، برای من ارزشی داشته باشد. زيرا مربوط به زندگی است. حقيقتا آيا دوست داشتنی نيست و موجب اين دوستی آدم هائی نيستند كه در آن هستند ولو هر قدر بد،كه ما می گوئيم؟ می بينيد در جمعيت بد ها، جرفه ای از خوبی هست و در ميان بدها هميشه خوب ها وجود دارند. " ( 152)
- نگرش نيما، به تمام قد عدالت طلبانه است. اين ويژگي، بيش ار هرچيز نتيجة انسان دوستی ستايش آميز اوست. نيمای انسان دوست در اغلب نوشته هايش دل نگران انسان است. خودش برای خودش وظيفه تعيين می كند. هنوز جوان است كه نگرانی هايش را اين گونه بيان می كند كه , ملت حاضر" نبايد " قلبش را وامانده كند" و يا" فكرش را اسير بدارد". كتاب خود را" ميدان" می خواند و در عين حال از " بدبخت هائی" سخن می گويد كه " خوشبخت ها از فرط خوشحالی و غرور آنها را فراموش كرده اند". با اشاره به كتاب های ديگرش، آنها را " سنگرهای" ممتد اين " ميدان" می بيندو ادامه می دهد، " من به كاری كه ملت به آن محتاج است اقدام می كنم" و بر همين روال است كه خودرا " نوك خاری" می بيند كه طبيعت برای " چشم های عليل و نابينا" تهيه كرده است و مقصود مهمش " خدمتی " است كه ديگران به واسطه ی ضعف فكر و احساس و انحراف از مشی سالمی كه طبيعت تعيين كرده از " انجام" اين گونه " خدمت عاجزند" . البته گاه، بيش از اندازه" منزوی" و " گوشه گير" و حتی" غير اجتماعی" می شود و می خواهد از زمين و زمان گريخته، خود را در كوهپايه های يوش گم كند. ولی در جای ديگر، وقتی علت انزوای خود را به دست می دهد، قضيه روشن می شود كه درد نيما، به واقع درد شخصی او نيست وهمين درد غير شخصی و غير خودی است كه اورا اين گونه به گوشه گيری می كشاند. روشن خواهد شد، چه می گويم.
قبل از ادامة بحث، چند يادآوری لازم است.
اولا، در بارة نيما بسيار نوشته اند. جايگاه نيما در شعر معاصر ايران هم با همة بحث و جدل های سال های اخير، مقوله ای بحث بر انگيز نيست. در اين باره حرف و سخنی برای گفتن ندارم. ولی فكر می كنم اين ادعا راست باشد كه شعر فارسی در يك تقسيم بندی كلی به شعر ماقبل و مابعد نيما منقسم شده است. البته همين جا بگويم كه اين تقسيم بندی را نبايد ساده انگارانه آن گونه كه شماری از رهروان كم آگاه و احتمالا پرمدعای نيما و يا معاندان كم دانش و احتمالا مغرض او پنداشته اند نشانة تخطئه شعر ماقبل نيما دانست. خود نيما در يادداشتی كه بر مجموعة شعر منوچهر شيبانی نوشته است، می گويد:
" ما ميراث بران ادبيات بزرگی هستيم كه نمايندگان عجيبی دارد. افراد ناقابل و نسل برگشته ای كه به اين ارجمندی می خواهند تنزل داده باشند، افرادی قابل مرگ هستند كه شما بايد حتما برای زودتر مُردن آنها كمك باشيد. اين كمك را عمل شما طرح می كند و برومندی شما در عمل شما آن را بارور می دارد" ( شعر، ص 370)
با اين همه من به نقش نيما در متحول كردن شعر فارسی نمی پردازم. چنين كاری از سوی كسانی بايد انجام بگيرد كه در اين عرصه صاحب صلاحيت و قابليت اند و ادعائی دارند. صاحب اين قلم، هيچ كدام را ندارد.
هدف اصلی و اساسی من، وارسيدن انديشه مندی نيماست در حوزه ها وعرصه های ديگر كه خواهيد خواند. اين بررسي، با وارسيدن های مشابه، يك اختلاف اساسی ديگری نيز دارد. تا آن جا كه من می دانم، در اغلب موارد با بررسی شعرهای نيما در بارة انديشه های او سخن گفته اند و من دراين نوشتار، می خواهم اشعار اورا بالكل كنار بگذارم و با سيرو سياحتی در نامه ها و شماری از نوشته های ديگری كه از نيما در دست داريم در بارة انديشه مندی فرهيخته كه نيما بود، سخن بگويم. همين.
از خوانند گان ارجمند اين مجموعه تقاضا می كنم كه نويسنده را از راهنمائی های خود محروم نكنند. نقد و نظر خود را در بارة اين نوشته ها به هر شكل و زبانی كه دوست دارند، نوشته و دراختيار ديگران قرار بدهند. براين اعتقاد بوده ام و هستم كه اگر من بوسيله حقيقت، راهنمائی و حتی رسوا شوم، هزار مرتبه بهتر و منصفانه تر از آن كه حقيقت، از بی دانشی من و مسئوليت گريزی ديگران لطمه بخورد.
احمدسيف
استوك ژانويه 2007
I.Seyf@Staffs.ac.uk
[1] نيمايوشيج:
نامة 8
فروردين 1305 به
حسام زاده از
مجموعة نامه
ها به كوشش
سيروس
طاهباز،
تهران 1368، ص 155
[2] به نقل
از لرد گري:
گزارش رسمي،
در اسناد و
مدارك
پارلماني،
وزارت امور
خارجة
بريتانيا، 1910
جلد 17و ص 573
[3] مكيننوود:
همان اسناد،
ص 1858(
تاكيد را
افزوده ام).
[4] همان
اسناد،جلد
16، ص 2287
[5] سخنان
لينچ، همان
اسناد،جلد 2و
صص 25-1824
[6] م . س.
ايوانف: انقلاب
مشروطيت
ايران، چاپ
خارج از كشور،
بي تاريخ، ص 48
[7] دو
سفرنامه از
نيما يوشيج به
كوشش علي مير
انصاري،
سازمان اسناد
ملي ايران،1379
ص 17. نيما از سفر
رضا شاه به
بارفروش(بابل)
در 1307 شرح
مختصري در
سفرنامه اش
آورده است كه
منبع من است.
[8] به
نقل از كتاب
توسعه، شمارة
11، تهران 1381، ص 189
[9] دو سفرنامه
از نيما
يوشيج،همان،
ص
[10] نطق مصدق
در 9 اردبيهشت
1306، به نقل از «
نطق ها و
مكتوبات دكتر
مصدق در دوره
هاي پنجم وششم
مجلس شوراي
ملي» چاپ
خارج از كشور،1349،
ص 96
[11] همان جا
[12] نشرية
تاريخ معاصر
كه در تهران
چاپ مي شود در
10 شمارة اوليه خويش،
تعداد
بيشماري از
اسناد مربوط
به انتخابات
در دورة پهلوي
ها را چاپ
كرده است كه
بسيار
خواندني و
مفيد اند. در
سالهاي پس از
انقلاب
اسلامي كه
متاسفانه
همان روال
ادامه يافت. تازگي
ها حتي مصونيت
پارلماني
وكلاي مجلس كه
در قانون
اساسي جمهوري
اسلامي هم
آمده است،
ناديده گرفته
مي شود. يعني
هم چنان مجلس
و پارلمان
براي ما، آن
چيزي كه بايد
باشد، نيست.
[13] جالب است
در كنار همين
جماعت مي
خواهي از دري بيرون
بروي و يا به
منزلي ورود
كني. جانت را
با تعارف مي
گيرند. چند
لحظه بعد،
وقتي همين آدم
هاي سوپر
تعارفي به
رانندگي مي
پردازند تو
گوئي كه
اكثريت شان
بايد يك ارگان
بدن انسان را
براي پيوند به
بيماري در حال
موت به
بيمارستاني
ديگر برسانند.
نه ضوابط رانندگي
رعايت مي شود،
نه محدوديت
سرعت ونه سرسختي
جاده...و پي
آمددردناكش
هم، عيان تر
از آن است كه
قابل چشم پوشي
باشد. هركسي
هم يا دولت را
مقصر مي داند
براي تنگي
جاده ها و خيابان
ها و يا ديگري
را . و روشن است
كه اگر ادعاي
تنگي جاده
راست باشد،
آدم عاقل در
چنين جاده اي
با احتياط مي
راند نه به
عكس! و براي
آدم غير عاقل،
نيز، اين
البته راست
است كه وقتي
كه عقل نباشد،
جان در عذاب
است.
[14] البته
بعضي از
دوستان بر اين
گمان باطل اند
كه چون بازار
در ايران حساب
و كتاب ندارد
چاره اي جز
اين نيست كه
اين رفتار
مصرفي ادامه
يابد. اگرچه
به ظاهر حرف
درستي است ولي
به اعتقاد من،
واقعيت اين
است كه اگر در
اين لندن آباد
شده هم مردمي
كه مي توانند
به همين شيوه
خريد كنند،
بازار در اين
جا هم بي حساب
و كتاب مي شود.
[15] جلال
آل احمد: در
خدمت و خيانت
روشنفكران،
تهران،
خوارزمي، 1357، 2
جلد، جلد اول،
ص 48. نمي دانم
آيا اين سخن
آل احمد شامل
حال خود ايشان
هم مي شود يا
خير؟
[16] همان، ص 48
[17] نيمايوشيج: در
باره شعر
وشاعري، به
كوشش سيروس
طاهباز، تهران
1368، ص 360
[18] همان، ص 370
[19] علي
ميرانصاري (به
كوشش): دو
سفرنامة از
نيمايوشيج،
سازمان اسناد
ملي ايران،تهران1379،
ص 48
[20] همان،ص
118
[21] نيما
يوشيج: نامه
ها – به
كوشش سيروس
طاهباز- تهران
1368، ص 266
[22] سيروس
طاهباز [گردآوري
كننده]: در
باره ي شعر
وشاعري: از
مجموعة آثار
نيمايوشيج،
دفترهاي
زمانه،
تهران، 1368 .
منبعد درمتن
به اين منبع
به صورت «
شعر، شمارة
صفحه» ارجاع
خواهم داد. ،
صص 19-17
|