 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
توضيح سايت شماليها: دکتر احمد سيف, اهل شهر زيبای آمل مازندران بوده و اينک با سمت استاد اقتصاد دانشگاه در انگلستان مشغول کار می باشند.
http://www.shomaliha.com
----------------------------------
نيما و دردِ ديگران
احمد سيف
" كسی كه همه ی عمرش به مصرف فريب دادن ديگران می گذرد، خودش فريب خورده است و كدام احمق است كه مقصودی بزرگتر را فدای منظوری اين قدر نازل كند؟"
(نيما: حرفهای همسايه، در مجمومة در بارة شعر و شاعري، ص 230)
گذشته از مجموعة شعر، سه مجموعة ديگر نيز [ مجموعة نامه ها و نيما در باره ی شعر و شاعری و هم چنين يادمان نيما] به همت زنده ياد سيروس طاهباز در دسترس علاقمندان قرار گرفته است . اگرچه دو مجموعه ی كارهای نيما [ نامه ها و در بارة شعر وشاعری]، دربرگيرنده همه ی نوشته های نيما نيست، ولي، برای منظوری كه در اين نوشتار دارم، كافی است. قصدم سازكردن داستان تازه ای در باره ی نيما نيست. ولی می خواهم به اختصار از نيمائی انديشه مند سخن بگويم و غرضم نيز پرداختن به شعر و يا نوآوری او در خصوص شعر نيست. و اما انديشه مندی نيما، نمی تواند و نبايد فقط به انديشه هايش در بارة ادبيات خلاصه شود. چنان كاری به اعتقاد من بی انصافی محض است به نيماو از آن بدتر به ادبيات و فرهنگ ايران. نيمائی كه من از خلال اين نوشته ها ديده ام، نيمائی است كه سياست زمان را خيلی خوب می شناسد. در جامعه ای كه هنوز پس از گذشت بيش از نيم قرن از آن دوره، حاكميت عقل و خرد را بر نمی تابد، يكی از سخت كوش ترين مبلغان نگرشی خردورز به قضاياست. اگرچه از همه سو با حاكميت بلامنازغ نگرشی يكه سالار روبروست، ولی باور و اعتقاد ستايش آميز خود را به كثرت گرائی عقيدتی از دست نمی دهد. به نظرمن، آنچه نيما را نيما می كند، اين مجموعه است بدون هيچ كم و كاست. پيشاپيش ولی اين را بگويم و بگذرم كه همه اين صفات، نه اين كه انكاركننده شاعری نيما باشند، بلكه به تعبيری كه نيما از شعر دارد، از اجزای اجتناب ناپذير آن هستند. اين مباحث از آن رو اهميت دارند كه شماری از شاعرانی كه هم چنان خود را شاعری نيمائی می دانند و به صورت های گوناگون در بارة نيما قلم فرسائی می كنند، در عين حال، بين شعر و و آنچه او در باره شعر گفته است در واقعيت زندگی ديوار چين می كشند . البته اگر، اين همه اندر محاسن نگرش نيما به شعر و هنر قلم فرسائی نمی كردند، بر اين دوستان ايرادی وارد نبود. هركسی آزاد است كه هر ديدگاهی داشته باشد. ولی آن قلم فرسائی ها از يك سو و از سوی ديگرمدافع شعر و هنری " بی بو و خاصيت" و حتي " بی انديشه" بودن با يكديگر جوردر نمی آيد. از همين روست كه به اعتقادمن، نمی توان شاعر و هنرمندی نيمائی بودو در عين حال، از جمله برای سياست زدائی از شعر و هنر كوشيد. حرف و سخن من، به سادگی اين است كه اين دو ديدگاه را نمی توان با هم داشت. يعني، يا بايد مدافع سياست زدائی از شعر و هنر بود - كه خودديدگاه محترمی است - و يا مدافع مواضع و ديدگاه های نيما در بارة شعر و هنر. می گويم و می كوشم از عهده بيايمش بيرون كه ، نيما يكی از سياسی ترين انديشه مندان روزگارماست. سيرو سياحت ما در اين نوشته ها روشن خواهدكرد چه می گويم.
پس، اين بخش اول را اختصاص می دهم به نيمای سياست دان. و اما تا دير نشده، بايدادراك خودم را از سياست به دست بدهم تا حرف و حديثم در چارچوب مشخص و معلومی قرار بگيرد. برای احتناب از بحث و جدل بی فايده، بايد بگويم منظورم از سياست دراين نوشتار، سياست سازمانی و گروهی نيست و با زنده باد و مرده باد هم كار ندارم. اين سخن نيما، به دلم با دلچسبی شورانگيزی می چسبد كه:
" آدم خنده اش می گيرد از ساده لوحی بعضی از رفقا. بعضی از رفقا متوقع اند كه اگر شاعر و نويسنده سرفه و عطسه هم می كند، سرفه و عسطه او اجتماعی باشد و حتما به آن اندازه كه طبقة ی معين می خواهد در آن فايده پيدا كند" ( شعر 371)
و برای اين كه بعضی ها همين روايت را برای درست نماياندن كژ انديشی های خويش در بارة سياست بهانه نكنند بی وقفه بگويم كه همين نيما، در ضمن، براين عقيده است كه:
" برای شعر وشاعری چه لازم است؟ مايه ای از دردديگران. پس از آن جان كندن در راه تكنيك، زيرا زحمت شاعر فقط در اين است" ( شعر، 39)
منظور من از " سياست" به تبعيت از نيما، " مايه ای از درد ديگران" داشتن است. و به اين تعبير از سياست، نيما سياسی ترين انديشه مند روزگار ماست. چون در تمام زندگی اش، مايه ای از درد ديگران را با خويش داشته است. اين را هم اضافه كنم كه با وارسيدن اين وجوه، هدفم به هيچ وجه صدور يك شناسنامه سياسی برای نيما نيست. چنين كار حقيری شايسته چنان بزرگ مردی نيست. ممكن است در برهه هائی از زندگی اش به اين يا آن سازمان دلبستگی هائی هم داشته و احتمالا با نشرياتشان نيز همكاری قلمی كرده باشد. آن دلبستگی ها و حتی آن همكاری ها، به گمان من از نظر شناخت انديشه ی نيما فاقد ارزش اند و از آن بی ارزش تر، كوششی است كه گاه برای سوء استفاده از آن دلبستگی ها و همكاری ها می شود. آن دست مسائل ممكن است برای , اهل سياست, به خصوص سياست بازان سازماني، جذاب باشد ولی برای من كه هم ولايتی نيما و " اهل مازندرانم" و نه " اهل سياست" به آن معنای متداول آن، جذابيتی ندارد. پس دو نقطه، برويم سر سطر:
اگر به معنای نيمائی از سياست وفادار باشيم، در اين نامه ها كمتر مورديست كه در آن ردی از , دردديگران, نباشد. گاه البته احساساتی می شود كه اتفاقا بد هم نيست. مگر می شود كسی چون نيما بود و احساساتی نشد ولی حتی در اين موارد هم منطقی و استوار سخن می گويد. در نامه ای می نويسد:
" من كه می بينم به ضعفا چه می گذرد، چطور می توانم راحت بنشينم در صورتيكه خودم را اقلا انسان خطاب می كنم"
در نامه ديگری به لادبن می نويسد:
" خيال می كنی برادر تو خاموش شده است؟ ... آسمان بالای سرم مثل دريائی پر از اشك موج می زند! زمين زير پايم پراز خون است! من كجا و خاموشی كجا؟" ( نامه ها، ص 54)
و ادامه می دهد، كه " نه، من اين قدر خوشبخت نيستم كه قلب من مرا آسوده بگذارد" ولی خاموشی نيما، در ضمن دلايل ديگری نيز دارد.
" من خاموش نمی شوم مگر برای اين كه بيشتر حس انتقام سخت و گذشتة تغيير ناپذير را در قلب خود ذخيره كنم".
و بعد، دوست دارد به " پاداش محبت " خود بسوزد ولی نه مثل آن مستی كه " در خاموشی خود به خواب می رود" ( نامه ها،55). دليلش هم روشن است . " من تمام اخلاق و عادات مردم را با اشك چشم و خون دل شست وشو داده ام. همه كس را می شناسم" (همان، 56). در نامة ديگری به لادبن، انزوا طلبی نيما روشن تر می شود. يعنی نيما در مقام توضيح اين خاموشی ظاهری بر می آيد و به طعنه می نويسد
" بعضی ها خيال می كنند نيما از بی اعتنائی نسبت به فجايع جمعيت ، تنهائی را دوست دارد"
در حالی كه غير از عشق و طبيعت:
"يكی همين فجايع است كه مرا به انزوا ترغيب می كند. در انزوا، انزوای باطن، اشكهائی ريخته می شود كه در جمعيت نمی توان مانند آنها را ريخت"
چشمهای خود را ابری می خواند كه " همه جا بايد از آن سيراب شود" و قلب او نيز آتشی است كه " بايد همه جا را بسوزاند" ( نامه ها، 65). با اين همه، , بااين قلب خراب, خود را شبيه به خرابه ای می داند كه از حوادث خونين حكايت می كند ( نامه ها، 82). در عين حال، ولی " من صدای مخفی عالم ورونق آينده ام" ( نامه ها، 75) و علت تنهائی و گم شدگی نيما نيز همين است. در نامه ای به رفيقی كه اسمش را نمی دانيم می نويسد، " مردم هر قدر مظلوم تر و بی بضاعت تر باشند، قلب من با آنها بيشتر نزديكی كرده و به آنها قدر می گذارد" و می افزايد" ما درعهد مضحكه و جنايت واقع شده ايم" ( نامه ها، 21-120). گاه ولی آنارشيست می شود و يا اين طور به نظر می آيد و مدافع حركت مستقيم، آنهم بدون برنامه و سازمان دهی و از اين نيز ابائی ندارد كه " دزد و خودسر و جنايتكار " ناميده شود. واشاره می كند كه " محبس برای مرد، تنگ نيست" واين نظر بديع را ارائه می دهد كه " با دزد به دزدی و با ظالمين به ظلم بايد رفتار كرد" ( نامه ها 121). در كنار همه اين حرف وسخن ها، به لادبن در نامه ای می نويسد كه " تو مثل طوفان می خروشی و من مثل تاريك سحرگاهي، آشفته می شوم" ( نامه ها 126) و اگرچه با قوه ی شعر و خودرا به بی خيالی زدن"بهار را با قلب خويش " آشتی می دهد ولی بااين وجود، هم چنان در افكارش " سرگردان و قانع نشدنی است" ( نامه ها، 129 و 136) و اين را نيز می داندكه اگرچه مثل " پرنده روزه دار رزق می خورد" ولی در " سن جوانی برای آسايش خيال ديگران قربانی شده است" ( نامه ها، 7-106). البته مورد انتقاد هم قرار می گيرد ولی به اين نوع خرده گرفتن ها پاسخ نمی دهد. هوشنگ ايراني، مثلا، خرده گرفت كه گفتگوی نيما " بر سر مملكت داری و پرستاری بيماران است و بيشی داشتن درس اخلاق و مرمت ديگران را معيار لياقت گوينده می داند " (يادمان،162). نيما، ولی تا پايان عمر دل نگران پرستاری از بيماران بود.
وقتی جری و عصبانی می شود تند وتيز می نويسد ولی تا جائی كه من ديده و خوانده ام هرگز بی منطق سخن نمی گويد. دردديگران داشتن به شكل و شيوه های مختلف خود را نشان می دهد. در جائی می نويسد كه تا " وقتی كه با يك شخص پست روبرو هستم" قلب من به شدت می طپد و نبضم سريع می شود و صورتم گرم می شود، " غضبناك " و اغلب اوقات " بقدری خونخوار می شوم " كه اگر كسی در اطراف من نباشد " شخص مخاطب را كشته و از خون او می خورم". با اين همه, " من با همه مهربان هستم" و " نوع انسان را دوست دارم" زيرا كه " برای اوست كه كاری می كنم. برای اوست كه زحمت می كشم" ( همان، ص 32) .
گاه به سياست علنی و عاميانه رومی كند. در بارة مجلس موسسانی كه به تغيير سلطنت رای داد می نويسد كه " مجلس موسسان به اصطلاح شيطان " می خواهد " آتية مملكت، يعنی سرنوشت يك مشت بچه های يتيم ومادرهای فقير را معين كند". "جوان ها" اغلب آنهائی كه "چند جلد از كتب ادبيات غربی را ترجمه كرده اند و به اين جهت مشهور به نويسندگان هستند در اين مجلس شركت دارند. می خواهند آنها را برای اين محلس انتخاب كنند. به من هم تكليف كرده اند ولی من تا كنون نه پا به مجلس آنها گذاشته ام نه بازی قرعه و انتخاب وكلا را شناخته ام. من از اين بازی ها چيزی نمی فهمم" . و با دور انديشی می نويسد " يك نفر را روی كار كشيده اند. يك استبداد خطرناك ، مملكت را تغيير خواهد داد". و ايران به زمانه و عصر رضا شاه، نيز، شاهدمدعای نيما. و بعد، به احتمال زياد، با توجه به سرنوشت دوست ناكامش عشقی ادامه می دهد "جوان با هنر گمنام! بمير يا ساكت باش تا تورا معدوم نكنند و تو بتوانی روزی كه نطفه های پاك پيدا شدند به آنها اتحاد را تبليغ كنی". اگرچه آن برنامه ها را نشانه توطئه می داند و ديدگاهش كمی دائی جان ناپلئونی می شود ولی ترديد ندارد كه " بالاخره شيطان مغلوب می شود" ( يادمان صص 37-36).
بگويم و بگذرم كه نيما به تعبيری عاميانه، سياسی نيست و كاری به سياست ندارد. ولی به تعبيری نيمائی هرگز از وارسيدن درد ديگران غفلت نمی كند. اقتصاد دان نيست ولی از نابرابری در توزيع درآمدها و ثروت می نالد و به راستی و درستی آن را محكوم می كند. با اين همه، نيما انديشه مندی 24 ساعته است. يعنی لحظه ای پيش نمی آيدكه نيما، نيما نباشدو كس ديگری بشود. اگرچه در تمام زندگی اش همان خصلت های اساسی وروستائی خود را حفظ می كند. در سالهای اول آمدن به شهر، به واقع شهر وشهری ستيزی است كه نمود برجسته تری پيدا می كند. و اين بخش از نوشته های او، اگرچه دركل نادرست نيست، ولی با ديگر نوشته های او از نظر كيفی فرق دارد. برای نمونه در نامه ای به تاريخ 1300 می نويسد، " شهر منبع بدبختی است. خوشبختی در او برای يك مغز حساس محال است، محال"( شعر، 29) . در موارد مكرر نيما، همين اتهام را برعليه شهر بكار می گيرد كه اگر چه قابل درك است ولی عجيب است كه انديشه ورزی چون او، به بيان عباراتی كلی به اين صورت راضی می شود. واقعيت اين بود و هست كه اگر در روستا نيز صاحب زمين نبوده نباشي، روستا نيزبهمان صورت منبع بدبختی می شود و اين نكته بيش از آنكه در بارة شهر و يا روستا درست باشد، مسئله ای است در پيوند با" مالك بودن يا نبودن برعوامل توليد" و يا داشتن يا نداشتن امكانات لازم و كافی برای زندگی. باري، در همان نامه ای كه شهر را عامل بدبختی می داند اين نكته را می گويدكه " فقط اميدواری من به شما جوان هاست" وبرای همين جوانهاست كه " چيز" می نويسد تا در آينده بخوانند . برای جوانها ولی پيغام مهمی دارد. " نمی گويم چه كنيد" ، وظيفه ی خودتان را " از خودتان بپرسيد" و بديهی است برای اينكه بتوانيد اين كارها را بكنيد، قبل از هرچيز لازم است كه "خودتان را بشناسيد". باور نيما به تكامل به اين صورت در می آيدكه به جوانها می گويد " شما تا كنون چيزهائی را مشاهده كرده ايد كه بر پدرانتان مجهول بوده است. تصديق می كنيدكه پسران شماهم چيزهائی را خواهند ديد كه بر شما مجهول است" و از آن مهمتر، " انسان بايد هميشه در انتظار چيزهای تازه باشد" و وجه مشخصه انسان را در همين انتظار می داند و جوانها را به كار و تعمق فرا می خواند (نامه ها، 30).
با اين همه، دردديگران داشتن نيما فقط به بيان درد و يا تنها به دل سوزاندن برای دردمندان خلاصه نمی شود. در نامه ای به عشقي، می نويسد من از ملامت مردم ملالی ندارم چون غالب اوقات مردم از كارهای تازه و خيالات نادره پرهيز می كنند و قلبم را اگر " به تكان " بياندازم تنها " برای رد استحقار و زورگوئی كه حوائج و فوائد طبيعی من و جمعيت را مضمحل می كند" به تكان می اندازم و به همين منطور است كه " آماده ی دفاع هستم. آنهم غالبا با مشت و نوك اين كارد" (نامه ها 100). در نامه ای در 1303 كه مخاطبش را نمی شناسيم اشاره می كند به مسائلی كه قزاق ها برای مردم و از جمله مخاطب نيما پيش آورده بودند، و قزاق هارا تشبيه می كند به لشگريان " شمر و پسر معاويه" كه برای " كمی پول، درجه، منصب و نشان، مردم و خودشان را بازيچه ی اراده ی ديگران قرار می دهند و جهالت آنها گاهی قابل رقت است" و بعد، می پرسد، " چه كنيم؟ ما درعهد مضحكه و جنايت واقع شده ايم". و توضيح هر كدام هم در همين نامه هست. اگرچه عموما، "اسيرومحروم و بی كلاه زندگی می كنيم" ولی اگر " حق خودمان را كه به اسم قانون و به اسم های مختلف ديگر غصب كرده اند، بخواهيم محرمانه يا به انواع ديگر تصرف كنيم، ما را دزد، خودسر و خيانتكار اسم می گذارند". و البته ازكوشش برای تداوم اين سروری و آقائی داشتن خويش نيزكوتاهی نمی كنند و بسيار هم با هوشياری عمل می كنند، يعني، " بين ما مخالفت و دشمنی ونزاع مهيا كرده اند تا از زدوخوردما با هم جيب ها و كيسه هاشان متصل پر شود! " (نامه ها، 121-120 ).
در اغلب نامه هائی كه به برادرش لادبن نوشته به وارسيدن مقوله هائی می پردازد كه بسيار تامل بر انگيزند. يك جا برايش از خرابی نظام آموزشی می نويسد كه غير از " خفگی و انقياد و بی اقتداری فكری و خيالی چيزی در اطفال توليد نكرده است" (نامه ها، 135). در جای ديگر از محروميت های مشتركشان سخن می گويد و می رسد به يك نكته اساسي، كه فقط يك چيز در محروميت به من تسلی می دهد كه " كيسة خيالم را با فروتنی در مقابل ناحق و تملق نزد مردم و دوستی با متمولين پر نمی كنم" و برای نام جوئی و شهرت، " قلبم را ذليل نكرده زير پای هيچكس نمی اندازم". دليلش نيز روشن است، " من گدای عشقم" در حاليكه آن كسان كه حاضرند برای دستمالی قيصريه را به آتش بكشانند، به واقع " گدای همه چيزها هستند مگر ياوه سرائی و پرگوئی" ( نامه ها،130).
در نامه ای كه در فروردين 1305 به دوستی می نويسد اين نكته سنجی بديع را دارد كه " روز عيد، يعنی روز نشاط و نشاط را قلب انسان تعيين می كند نه تقويم و احكام نجومی" و سپس اشاره می كند به "روز نشاط خودش"، يعني، روزی كه " از روی تپه ها و كوه ها به فقير، اخبار می كنند اسلحه بردار و مرگ را از خانه ات بيرون كن" و روشن تر و صريح تر می نويسد، " بهار من" موقع جديدی است كه " بجای برگ به درخت، شمشير به كف مظلوم می دهد". البته كه نيما،" آن بهار را تبريك " خواهد گفت. از اين اما، دل گرفته است كه ، " اينجا همه به خواب رفته اند" ولی يادآوری می كند، كه " قلم كم از تيشه نيست" ( نامه ها، 155).
مرگ پدر ضرية سختی به نيما می زند كه در بسياری از نامه ها و شعرهايش منعكس است ولی درهمان حالات هم از ديگران غفلت نمی كند و دردشان را با خود دارد. خود راسد شكسته ای می داند كه با مصيبت پدر شكسته تر شده است. از سختی ها و دشواری های زندگی سخن می گويد ولی در ضمن، می نويسد، "باز هم خودم را نباخته ام" و اگر چه، " گرسنه ام، محبوسم" ولی" هم چنان " برای گرسنه ها و محبوسين جان می كنم" ( نامه ها، 189).
البته كار نيما،در وجوه كلی وارسيدن علل اجتماعی و تاريخی اين ناهنجاری ها يا طرق رفع و رجوعشان نيست. ولی درايت نيما دلچسب است و انديشه مندی اش به واقع چشمگير.
گفتيم خمير مايه ی شاعری به روايت نيما، " مايه ای از درد ديگران" داشتن است ولی در همان جا متوقف نمی شود. برای شناختن " دردديگران" چه بايد كرد؟
برای شناختن دردديگران، دو قدرت لازم است. قدرت " خارج شدن از خود" كه لازمة شناختن رنجها و فكرهای ديگران است تا شخص " مبتدی, باقی نماند و بعلاوه، ميزان كار، " خود پسندی ها و جهالت" قرار نگيرد و قدرت " به خود در آمدن" كه تكميل كننده اين فرايند است ( شعر 75-74). در خصوص دردديگران و كوشش برای شناختن آن شعار نمی دهد. اهل فريب كاری و دودوزه بازی های معمول ونامعمول نيست. به گفتة خودش، " هيچ چيز نتيجة خودش نيست، بلكه نتيجة خودش با ديگران است"( شعر،98).
در نامه ای ديگر به همين موضوع باز می گردد و سرراست تر و علنی تر حرف می زند. هنرمندی كه " همه كس را" و به ويژه " آنهائی را كه رنج می برند" فراموش كند، " من باور می كنم كه پيش ازهرچيز خود را لگد مال كرده است" برای اين كه اين " خود" مفهومی مستقل و در خلاء نيست و تنها با ديگران و در رابطه با ديگران معنی پيدا می كند (شعر، 279).
مقولة مايه ای از درد ديگران داشتن برای نيما، يك ژست توخالی روشنفكرانه نيست. نشانة فخر فروشی و ادعای تعهد داشتن نيز نيست بلكه چيزيست كه به راستی با تمام جسم و جانش به آن اعتقاد و ايمان دارد. به همين خاطر می نويسد،" اگر يك تربيت عمومی بود" و اگر، " استعدادها فی الواقع به مصرف محل خود می رسيد، اگر يكی از سيری نمی تركيد تا ديگری از گرسنگی بميرد، خيلی هوش ها كار خود را می كردند" ( شعر، 67).
البته گاه لخت و علنی حرف می زند كه مسلما اين دست اظهار نظر های سرراست و علنی برای شماری از مدعيان پيروی از او بسيار دشوار می تواند باشد و اين نكته در چند سال اخير، به خصوص، برجسته تر شده است. نيما می نويسد، " ادبياتی كه با سياست مربوط نبوده در هيچ زمان وجود نداشته و دروغ است". و البته، اين جا نيز می رسيم به تعبيری ديگر و به غايت زيبا از سياست، يعنی می خواهم يك بار ديگر گفته باشم كه منظور نيما، سياست سازمانی و حزبی نيست. ادامه می دهد، كه ملت ما بيش از همه محتاج به اين گونه ادبيات است، حال می خواهد نظم باشد يا نثر و اما اين يعني، "ادبياتی كه زندگی را تجسم بدهد" ( شعر 156). در جائی ديگر، همين روايت شكل ديگری می گيرد، " بايد بتوانی برای بهبودی همسايه ی خود فكر كنی"، بايد بتوانی " يك مصری باشي، يك عرب باديه نشين در حوالی نيزارها و طراوت هنگام غروب های آن حوالی را بطور دلچسب در خود بيابی" ( شعر 252)، دليلش هم ساده است چون " هيچ كس خودش به تنهائی نيست" ( همان، 253). به قول نيما، , خيلی زشت است" كه فقط آدم عاشق زنی باشد و " تمام شعرهايش در تمام عمر راجع به آن" نوشته شود( شعر 252). هنرمندی كه همه كس را و در ميان همه كس، " آنهائی را كه رنج می برند" فراموش می كند، " من باور می كنم كه بيش از هرچيز خود را لگد مال كرده است" ( شعر 279).
در نامه ی معروفش به ش. پرتو، عمده مسئله را رنج داشتن و " در مرتبه ی كمال خود، فهم كردن رنج ديگران" می داند و اين " فهم كردن" همه جانبه است كه در برگيرندة " همه ی جلوه ها و دقايقی كه دنيا و زندگی ما و هم نوع ما را می سازدو پربار می كند" نيز هست (شعر 287). تعهد و تعصب نيما به مايه ای ازدردديگران داشتن، مقوله ای مبهم و بحث بر انگيز نيست. يعنی در هر فرصتی كه پيش می آيد، نيما از اين اعتقاد ريشه دار خود سخن می گويد. هنرمند، به قول نيما، بايد " در نظر داشته باشد كه برای مردم است" ( شعر 312). حتی وقتی از نيما راجع به هدف بدايع و بدعت هايش می پرسند، اين پاسخ دلنشين را می دهد كه " برای اين كه بهتر بتوانم احساسات درونی ام را كه آميخته به دردهای اجتماعی است بيان كنم،تصميم گرفتم موسيقی را از شعر جدا كنم" در نامه ای ديگر، از زندگی خود می نالد كه " من ديگر به درد زندگی خودم نمی خورم"، اما، " هنوز فكر می كنم چطور می توان به درد زندگی ديگران خورد" (شعر، 416).
و اين بی گمان، يكی از اساسی ترين آموزش های نيماست.
[1]- در
باره ي شعر
وشاعري،
تهران، 1368.
يادمان
نيمايوشيج،
تهران، 1368. نامه
ها، تهران، 1368.
منبعد در اين نوشته
به اين منابع
به اين صورت
اشاره خواهم كرد:
[شعر، شمارةصفحه]،
[ يادمان،
شمارة صفحه]، [نامه
ها، شمارةصفحه].
[2]- خود
نيما در 1335 در
يادداشتي
نوشت: « من بزرگ
تر ومنزه تر
از اين هستم
كه توده اي
باشم.يعني يك فرد
متفكر محال
است كه تحت
حكم فلان
جوانك كه دلال
و كارچاق كن
دشمن شمالي
ماست، برود و
فكرش را محدود
به فكر او كند.
اين تهمت دارد
مرا مي كشد. من
دارم دق مي
كنم از دست
مردم»،
يادمان نيما
يوشيج، به
كوشش سيروس
طاهباز،
تهران 1368، ص 68 [ منبعد
در متن به اين
منبع به صورت
(يادمان،
شمارة صفحه)
ارجاع خواهم
داد.
[3] - سيروس
طاهبار [گردآورنده]:
نامه ها، از
مجموعة آثار
نيمايوشيج،دفترهاي
زمان،تهران،
1368، ص 19 .
[4] - كاويان،
شمارة 22، به
نقل از تكاپو،
شمارة 1، دورة
جديد،
اردبيهشت 1372، ص 63
|