 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
توضيح سايت شماليها: دکتر احمد سيف, اهل شهر زيبای آمل مازندران بوده و اينک با سمت استاد اقتصاد دانشگاه در انگلستان مشغول کار می باشند.
http://www.shomaliha.com
----------------------------------
" خاموشی را در موقعی كه بايد خاموش بوده باشم از دريا ياد می گيرم. همه ی اشياء معلم انسانند. شما هم مثل من باشيد. خيلی حرفها را می بايست شنيد. فقط عقايد خود را بايد محكم نگاه داشت" [ نامة مورخ 3 بهمن 1309 از آستارا، نامه ها، 422]
نيما و كثرت گرائی در عرصة انديشه:
احمد سيف
نيما نمونة مجسم اعتقاد به كثرت گرائی عقيدتی است و اين به واقع كيميائی است كه درزندگی فرهنگی مان بسيار كم داشته ايم. يعنی پس از مايه ای از دردديگران داشتن و فهم كردن رنج ديگران و ديدن و خوب ديدن و چه و چه ها، تازه " بايد مانند دريای ساكن و آرام باشی. دارای دو گوش" . ولی دو گوش داشتن به معنی بهتر شنيدن سخن واحد نيست. به گفتة نيما، يك گوش برای شنيدن آواز حق و درست و يكی برای "شنيدن هرنا بحق و ناهمواری" چون اين حداقل را می داندكه " حق" در مقابله با " ناحق" است كه معنی پيدا می كند و زيبا می شود. يعنی بايد برای "نادرست ها كه مردم می گويند راجع به هرچيز و هركس، حتی راجع به خودتو" گوشی برای شنيدن داشت و بايد " مثل بسيط زمين" مثل خود نيما، با دل گشاده تحويل بگيری همه ی حرفهارا. يعنی آماده باشی تا" شاگرد جوان و خام تو به تو دستور دهد كه چنان باشی يا چنين نباشی". روشن است چرا بايد چنين باشی. هيچ كس " تنها و با سليقه و خودپسندی خود، زندگی نمی كند" ( شعر، 28-27).
آن وقت مقايسه بكنيد اين نگرش را با نگرشی كه لب می دوزد و سيلی می زند و همه فكر وذكرش ابداع پوزه بند های تازه تر و مدرن تر است تا ديگران آنچه را كه می خواهند، نگفته باشندوبه يكه سالاری در عرصةانديشه خدشه ای وارد نيايد. حاكمان ابد مدت و انسان خوار به جای خود، گمان می كنيد انتقادگريزی و انتقادستيزی اكثريت ما ايرانی ها، روی ديگر همين سكة لب دوختن و كارگاه و كارخانة پوزه بند دوزی داشتن نيست!
اين ديدگاه و اين باور به كثرت گرائی از دست نيما در نرفته است. شعار هم نمی دهد. در جای ديگر می نويسد، " بايد در هر صنفی ذوق شما بتواند قضاوت كند" و بتوانيد، " زيبائی هر صنفی را به لذت در يابيد". مسئله عمده، " درك است و توانائی ورود در همه چيز" و اگر از عهده چنين كاری بر نمی آئيد، اگر به عبارت ديگر، ذهن بسته ای داشته باشيد، " شما ذی نفوذ بزرگی نخواهيد شد" و ادامه می دهد، اگر مرتكب بدی نمی شوم، اهميتی ندارد ولی " من از بدی مثل شيطان لذت می برم" و حتی بدی را " خوب می يابم" و از آن گذشته، " از مغلق بافی از يك سبك بر خلاف سليقه ی خود هم لذت می برم" و، در واقع " بجای گوينده ی آن واقع می شوم اما پرواز می كنم" و باز ، " كلاغ زاغی هستم كه بهمن نمی تواند او را شهيد كند اما به عظمت و زيبائی بهمن نگاه می كنم" و بهمين خاطر نيز هست كه با همة كمبودهای مادی زندگي، می گويد، " اسباب كيف من خيلی مهياست" ( شعر43-42).
نگرش كثرت گرا برای نيما، نه فقط " كيف" دارد بلكه منشاء توانائی نيز هست. چون ترديد ندارد كه "قبول نكردن، توانائی نيست". توانائی دراين است كه فرد بتواند خود را بجای ديگران بگذارد و از دريچه چشم آنها نگاه كند. البته كم نيستند كسانی كه اگر هم چنين بكنند تنها از دريچه چشم كسانی نگاه می كنند كه هم چشم ايشان اند و مثل هم می نگرند و لی نيما می گويد، " اگر كار آنها را قبول نداريم" بايد، " بتوانيم مثل آنها حظی را كه آنها از كار خود می برند، برده باشيم" و تخفيف هم نمی دهد. " شما اگر اين هنر را نداريد" بدانيد كه " دركارخودتان هم چندان قدرت تام و تمام نداريد" و سپس گريز می زند به شاعر وتعجبی ندارد كه شاعر جماعت برای نيما كه شاعر شاعران است، گروهی ويژه اند با مسئوليت بيشتر و از همين رو، مخاطب شاعرش را نصيحت می كند، " اين قدر خود پسند، مغرور،از خود راضی نباشيد". وقتی شاعر نتواند موقتا از خود جدا شود و يا نتواند قدر كار ديگران را بداند، به نظر نيما، نشانة عجز است كه " برای من و شما اين عجز، عيب است" ( شعر 44).
واقع گرائی و اعتقاد به كثرت گرائی در عرصة انديشه در نامه ديگری نمود برجسته تری پيدا می كند. برای نيما،شاعر بودن بدون اعتقاد عملی به كثرت گرائی غير ممكن است. يعنی اگر شاعر" اين نباشد"، يعني، انديشه ای باز نداشته باشد، " در پوست خود فرورفته خودی بسيار خطرناك در او وجود پيدا می كند" كه گذشته از هر پی آمد ديگر، " در راه كمال و هنر خود كور می ماند" چون هيچ كس را چنان چه هست " نمی شناسد". برای اين كه سوء تفاهم و سوء تعبير پيش نيايد، می افزايد، " مقصود من اين نيست كه خوبی را بشناسد"، نه، بلكه " خوب و بد" و از آن مهمتر" هر سليقه و ذوق مخالف خود را بايد بتواند تميز دهد" و لطف كار هر كس را نه از ديد و سبك خويش، بلكه، " در سبكی كه دارد بفهمد". مهم اعتقاد به وجود" طبايع ديگر" است. به مقايسه شعرای كهن دست می زند و می گويد، " هر كدام از اين ها زيبائی خود را دارا هستند" كه قابل انكار نيست. از آن مهمتر، در صورتيكه كسی به اين درك برسد، " چه بسا كه بهره نيز می يابد". هر چيز بايد در حد خود شناخته شود و نمونه می دهد. من بقدری می توانم خود را فرود بياورم كه از " يك ترانه روستائی همانقدر كيف ببرم كه يك نفر روستائی با ذوق و احساسات ساده ی خود كيف می برد" (شعر55-54) .
در جای ديگر، مجددا به يك سالاری در عرصه انديشه می تازد. و می نويسد چرا وقت خود را تلف می كنيد كه ديگری نيز حتما سليقه ی شمارا داشته باشد؟ و اين پاسخ ساده و سرراست را می دهد كه از زيادی سادگی به خاطر يكه سالاران نمی رسد. " آيا شخصيت شمارادارد؟" بعلاوه، " ايا زندگی و چيزهائی كه در آن برای شما بود، برای او هم بوده است؟"( شعر 69). و در جای ديگر، باز برمی گردد به همين مقوله، يعنی غرور گريزی و پائی بر زمين داشتن و ديدن همه چيز به آن صورتی كه هست و بهمين خاطر می گويد، " حقيقتا خيلی بی معنی است . اگر ما آن قدر خود پسند باشيم كه به جز خود را نبينيم" ( شعر 152).
در نامه ای ديگر، روايتی به دست می دهد كه نمی دانم صحت دارد يا خير كه كسی نيما را در دفعات گوناگون سرگرم مطالعه نوشته های بسيار پراكنده ای می بيند و درنهايت می خواهد چرايش را بداند. كثرت گرائی نيما به اين صورت جلوه گر می شود كه " شاعر، بايد از هر خرمن خوشه ای بردارد" و البته نيما كه واقع گرا هم هست، اضافه می كند، "من نمی گويم تمام خرمن را، اما می گويم گاه چند خوشه بيشتر" و ادامه می دهد كه وقتی چنين كرديم تازه شق القمر نكرده ايم. " قدما هم می كرده اند" و رهنمود می دهد، " استتيك بخوانيد و فلسفه صنعت... و در كتاب های ديگران مثل هگل وماركس هر چه يافت می شود و راجع به ادبيات است" ( شعر، 176). و چه سخن بديهی و مهمی می گويد نيما كه نه فقط دربارة شعر وشاعری كه در پيوند با همة حوزه ها نيز صادق است، كه " آيا باز هم شك داريد كه امروز شاعر طبيعی بودن و هيچ در پيرامون طرز كار ديگران نگشتن، يك نوع ياوه سرائی و حماقت و خودپسندی است و انسان را رو به قهقرای هولناك و كريهی می كشاند" ( شعر 177). برای اجتناب از اين وضعيت، رهنمود های نيما مشخص و روشن است و تفسير بردار نيست. " بايد نخست ايمان آوردو بعد بكار افتاد" ( شعر166). و اين بكار افتادن، هم استخوان تركاندن است برای " فراگرفتن" واما، می گوئيد، " چرا فرابگيريم؟". پاسخش خيلی آسان است، " بخوانيد، من باز تكرار می كنم: بخوانيد" چون، " هيچ چيز ما را نجات نمی دهد، جز خواندن" . ملت ما " زياده بر آنچه تصور می كنيد به اين كار احتياج دارد" ( شعر 174). البته فراموش نكنيم كه خواندن داريم تا خواندن. "خواندن كسی را كس نمی كند. مطلب عمده فهميدن است و كار را طبق فهم كردن" ( شعر 178). بر طبق آن چه می خوانيد، كار كنيد، و " در كار و آنچه خوانده ايد، دقت كنيد، خواهيد دانست من چه می گويم". ناگفته روشن است ، اگر " سرسری می خوانيد، همان بهتر كه نخوانيد" دليلش هم معلوم است، " زيرا غلط فهميدن، غلط عمل كردن است" ( شعر 174). در نامة معروفش به ش پرتو، نيما مجددا به همين مقوله رجوع می كند و برخلاف بسياری از انديشمندان ما كه خود را متوليان انحصاری حقيقت می دانند، نيما می گويد، " دست رد بسينه ی هيچ كس نمی توان گذاشت" و دليلش هم طبيعتا اين است كه " هيچ اثری يك دست نيست" و از آن گذشته ای بسا آدم كه يك انگشتش كج است، " در آدم بودن او [كه] شكی نيست" ( شعر 308). در بخشی ديگر از اين نامه، به اين صورت بر همين نكته تاكيد می كند كه " درهنر چيزی بطور مطلق و قطعی وجود ندارد" و بديهی است كه نيما، به اين ترتيب، راه را برای كثرت گرائی در كارهای هنری می گشايد. البته دو مقوله در پيوند با هنر قطعی اند. به گفتة نيما، " قطعي، رابطه ی [ هنر] با زندگی است" و مقولة دوم، "خصايص خود هنرمند" كه محصول دوره ی اوست ( شعر 322).
و بالاخره در " تعريف وتبصره" همين داستان ادامه پيدا می كند. موضع گيری نيما روشن تر و سرراست تر می شود. تعبير وتفسير عجيب و غريب لازم ندارد. " آنچه می نويسم، همه ی آن چيزهائی نيست كه هست و من به فهم به آن توفيق يافته ام" فقط آن چيزهائی است كه " ابراز آن بوسيله ی نوشتن برای من امكان پذير بوده است" و ادامه می دهد، آن چيزهائی است كه " توانسته ام بفهمم" و از آن مهم تر، " اگر فهميده ام، توانسته ام فهميده های خود را برای ديگران به زبان بياورم" ( شعر 387).
مشاهده می كنيم كه برای نيما، " عقل كل" كه هميشه و همه جا راست بگويد و درست وجود ندارد. در همين حدی كه می توان فهميده ها را به ديگران منتقل كرد، مراحل متفاوتی وجود دارد كه به آن خواهم رسيد ولی مهم و اساسی اين است كه " هيچ قضاوتی را به مثابه ی مذهب و تعبدی نپذيريد و نگذاريد در شما رسوخ كند" ( شعر 180).
در مرحلة اول، تفاوتی هست بين دانسته ها و آن چه كه هست. و سپس، بين آنچه كه به فهم آن توفيق حاصل شده است و آنچه كه بيان و بازگو كردنش برای ديگران امكان پذير بوده است. و باز هم در همين راستاست كه نيما آدم "دانا" را به صورتی تعريف می كند كه با اين اعتقاد به كثرت گرائی جوردر می آيد و هم خوان است. يعني، برای نيما، " دانا" كسی است كه " هم بداند وهم بپرسد" ( شعر 392).
تجربه هر روزه زندگی نشان می دهد كه مدافعان يك سالاری در عرصة انديشه، ممكن است بدانند يا ندانند ولی ترديدی نيست كه معمولا نمی پرسند. چون پرسش، با ساخت و ساختار عقيدتی يكه سالاران كه يك سالاريست در تضاد و تناقض قرار می گيرد. يكه سالاران غير از خويش، ناتوان از ديدن ديگرانند و ديگرانی كه به ديده نمی آيند، برای اين جماعت وجود ندارند تا پاسخگوی پرسشهای احتمالی باشند. ريشه كورذهنی يكه سالاران نيز همين محدوديت ديدگاه آن هاست. چيزی را نمی بينند تا در باره شان دانشی نيز به دست آورده باشند.
يكی از وجوه كثرت گرائی توام با اعتقاد نيما به خردگرائی همين است كه می داند همه چيز را تنها همگان می دانند. به همين سبب می نويسد، " من هنوز مشق می كنم" و بعلاوه، " از كوتاه نظر تر آدمها، كه تصور كنيدفكر می كنم كه بهره ای بگيرم".دليلش هم روشن است چون، " خوب وبد، آنچه مارا احاطه كرده است مملو از بهره ای هستند" و با همين نگرش است كه به قول نيما، كسی كه عيب خود را نبيند، رو به تكامل نمی رود. ولی داستان را به همين جا نمی توان رها كرد. بايد از اين رودخانه كه نيما باشد، هركس به استطاعت خويش جرعه ای بنوشد. اعتقاد نيما به تكامل در خلاء وجود نداردو در نامه ای ديگر می نويسد، " گويا بارها برای شما گفته ام، شما را زمان به وجود آورده است و لازم است زمان خود را بشناسيد"( شعر 47). پس در كنار شناخت مكان، شناخت زمان نيز ضروری است. و اين شناختن ها ارزا ن ومفت به دست نمی آيد. برای اين كه نتيجه ای مطلوب به دست آيد، علاوه بر شناخت زمان ومكان، سر به "كارداشتن و بردباری " لازم است ( شعر 48). كثرت طلبی وخردگرائی نيما،ناگفته روشن است كه ريشه در نگرش او دارد به خودش و دنيای دور وبرش. دوست دارد همه چيز رادرحال حركت ببيند و علاوه بر آن، هميشه به جلو می نگرد. دائم دل نگران پيش رفتن است ودر اين راه از هيچ چيز نمی هراسد. باورش به كمال پذيری هر آن چه كه هست، تام و تمام است و شوخی بردار نيست. به همين خاطر هم هست كه در جائی می نويسد كه" اگر هنر كنونی را عاری از عيب بدانی" پس، نسبت به آينده منكر تكامل شده ای و چون، " منكر تكامل شده ای بايد نقصی هم در هنر قديم نبينی" ( شعر 84). و نيما، می دانيم كه با اين ديدگاه ايستا، به مقوله های فرهنگی ميانه ندارد.
|