سلسله مقالاتی از دکتر احمد سيف درباره نيما
آقای نيما و " تعصب" و داستان " شعر دزدها" -
خردورزی نيما -
در بارة انديشه مندی نيما -
آسيب شناسی نيمائی -
نيما و دردِ ديگران -
نيما و كثرت گرائی در عرصة انديشه -


ويديو کليپ فقط از شمال ايران

ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
http://www.shomaliha.com
نيما يوشيج

نيما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام يوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود. خود نيما دراين باره مينويسد: در سال هزار وسيصد و پانزده هجری (قمری)، ابراهيم نوری- مرد شجاع و عصبانی- از افراد يکی از دودمان‌های قديمی شمال ايران محسوب می شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در اين ناحيه به زندگانی کشاورزی و گله داری خود مشغول بود. در پاييز همين سال، زمانی که او در مسقط الرأس ييلاقی خود "يوش" منزل داشت، من به دنيا آمدم

خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت. پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لويی مشغول تحصيل شد. پس از مدتی با تشويق يکی از معلمهايش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنايی يافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت. در سال 1300 منظومه قصه رنگ پريده را سرود که در روزنامه ميرزاده عشقی به چاپ رساند. سبک جديد شعر نيما مخالفت بسياری از شاعران پيرو سبک قديم از جمله مهدی حميدی ، ملک الشعرای بهار را برانگيخت.در كنگره نويسندگان ايران که در سال 1325 برگزار می شود انقلاب شعری پايه گذار شعر نوين ايران نيما مورد حمله و تهاجم کهنه پرستان واقع شده و حتی دكتر حميدى شيرازى وی را ديوانه خطاب می کند و تعدادی نيما را به باد تمسخر می گيرند . اما عده ای ديگر از جمله همولايتی نيما دکتر پرويز ناتل خانلرى به دفاع از او می پردازند. و وقتی نوبت نيما می رسد برای اولين بار شعر آی آدمها يش را می خواند و سپس می گويد:

در اشعار آزاد من وزن و قافيه به حساب ديگر گرفته ميشوند. كوتاه و بلند شدن مصرع ها در آنها بنا بر هوس و فانتزى نيست. من براى بى نظمى هم به نظمى اعتقاد دارم. هر كلمه من از روى قاعده دقيق به كلمه ديگر مى چسبد. شعر آزاد سرودن براى من دشوارتر از غير آن است
مايه اصلی اشعار من رنج من است. من برای رنج خود شعر ميگويم. فورم و کلمات و وزن و قافيه, در همه وقت, برای من ابزارهايی بوده اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده ام تا با رنج من و ديگران بهتر سازگار باشد

<---------------------------------------->
سه شعر از سروده های نيما

ترا من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گيرند در شاخ " تلاجن" سايه ها رنگ سياهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم ياد آوری يا نه
من از يادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

زمستان1336
<---------------------------------------->
اجاق سرد
مانده از شب های دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگچينی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

همچنان کاندر غبار اندوده ی انديشه های من ملال انگيز
طرح تصويری در آن هرچيز
داستانی حاصلش دردی

روز شيرينم که با من آشتی بودش
نقش ناهمرنگ گرديده
سرد گشته, سنگ گرديده
با دم پاييز عمر من کنايت از بهار روی زردی

همچنانکه مانده از شب های دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگچينی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

آبان 1327
<---------------------------------------->
بر سر قايقش
بر سر قايقش انديشه کنان قايق بان
: دائماً ميزند از رنج سفر بر سر دريا فرياد
".اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی ميداد"

سخت طوفان زده روی درياست
نا شکيباست به دل قايق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.

بر سر ساحل هم ليکن انديشه کنان قايق بان
: نا شکيباتر بر می شود از او فرياد
"! کاش بازم ره بر خطه ی دريای گران می افتاد"

<---------------------------------------->
آى آدم ها
آى آدمها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد
يك نفر در آب دارد مى سپار جان
يك نفر دارد كه دست و پاى دايم ميزند
روى اين درياى تند و تيره و سنگين كه ميدانيد
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتوانى را
تا توانايى بهتر را پديد آريد
آن زمان كه تنگ مى بنديد
بركمرهاتان كمر بند
در چه هنگامى بگويم من
يك نفردر آب دارد ميكند بيهوده جان قربان

آى آدم ها كه برساحل بساط دلگشا داريد
نان به سفره جامه تان برتن
يك نفر در آب ميخواند شما را
موج سنگين را به دست خسته مى كوبد
بازميدارد دهان با چشم ازوحشت دريده
سايه هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود كبود و هرزمان بى تابيش افزون
ميكند زين آب ها بيرون
گاه سر گه پا
آى آدمها
او زراه دور اين كهنه جهان را باز مى پايد
ميزند فرياد و اميد كمك دارد
آى آدمها كه روى ساحل آرام در حال تماشاييد
موج ميكوبد به روى ساحل خاموش
پخش ميگردد چنان مستى به جاى افتاده بس مدهوش
ميرود نعره زنان وين بانگ باز از دور مى آيد
آى آدمها
وصداى باد هردم دلگزا تر
درصداى باد بانگ او رها تر
از ميان آب هاى دور و نزديك
باز درگوش اين نداها
آى آدمها

17 آذر1320
------------
نظر شما - Comments
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد