نوشته زير نقدی است بر داستان
آقای ناوران عزيز!
من منتقد حرفه ای داستان نيستم پس مطالبی که در نقد داستان بانو می نويسم را به حساب سليقه شخصی بگذاريد.
1- آن چه در برخورد اول به نظر می رسد يک دست نبودن متن داستان به لحاظ نوشتاری است. يعنی داستان از لحن واحدی پيروی نمی کند. نويسنده گاهی افعال را می شکند و گاهی نه. مثلا جايی ( چطور منو پيدا کنه) و جای ديگر( کاری دارم بايد انجام بدهم.) .مورد دوم سهل انگاری در کاربرد واژه هاست. به عنوان مثال( راه طولانی هست.) به جای( طولانی است.) يا مثلا( چشم هايمان که به هم خورد) چشم ها به هم می افتد و نگاه ها به هم می خورد...( شايد در آن لحظه خودش را در آغوش دامون تجسم می کرد) و....
2- يک داستان کوتاه هرگز مجالی برای پرداختن به اين تعداد شخصيت و موضوع را نمی دهد به همين دليل شخصيت پردازي، هم ذات پنداری... در شتاب قصه گونه داستان گم می شود. خواننده هنوز درک درستی از شخصيت بانو پيدا نکرده جنگ موهوم مطرح می شود. مساله کشتی گرفتن پيش می آيد آن هم کشتی يی که در آن مشت و لگد هم دخيل است! مسأله قتل، سرباز کشي، فرار، ازدواج... در واقع بانو يک رمان پرس شده است. به همين دليل مجالی برای مکاشفه باقی نمی ماند و خواننده را در مقابل پرسشی قرار نمی دهد.
3- اصولا سير خطی داستان اين خطر را دارد که خواننده امروزی گرفتار بی حوصله گی ناشی از يک فرم تکراری شود به همين دليل لازم بود در داستان بانو تأمل بيش تری در پرداخت لحظه ها و شخصيت ها، شکستن زمان خطی داستان... صورت بگيرد.
4- می گويند ديگر هيچ موضوع تازه يا به اصطلاح اوريجينالی وجود ندارد، آن چه تازه گی دارد کيفيت روايت است. اما داستان بانو که شامل همين حکم می شود تا چه اندازه در آشنايی زدايی و پرداخت ديگر گونه يک داستان عاشقانه موفق بوده است؟ آيا صرف به کار گرفتن اسامی خاص ( دامون، بانو، کوهيار، اشتاد...) کافی است تا به داستان رنگ و لعاب بومی بدهد؟ آيا در فرهنگ جامعه ای مردسالار رفتار يک زن آن هم از نوع روستايی اش در ديدار با قاتل شوهرش باور پذير است؟ آيا ( بدان که هميشه در قلب من خواهی ماند) حرف به دهان يک مرد روستايی گذاشتن نيست که مانع سير طبيعی گفت و گوها می شود؟ ( خدای من اشتاد برو!) لحن يک زن فرنگی نيست؟ ظاهر شدن ناگهانی برادر راوی و نقش بر زمين کردن دو سرباز آن هم با کمان به باورپذيری داستان آسيب نمی رساند؟
5- به نظر من اگر داستان بتواند به لحاظ روايی خواننده را همراه کند نيازی به شکستن خط زمانيِ آن نيست اما در داستان بانو اين اتفاق نمی افتد چون در بانو زمان کارکردی ساختاری ندارد. اصولا در داستان های عاشقانه زمان بخش مهمی از تعليق روايت را به دوش می کشد، خواه آزار دهنده خواه دلپذير؛ زمان در چنين داستان هايی می تواند چنان کنش هايی را به دنبال داشته باشد که داستان را تا سال ها در ذهن خواننده بيدار نگه دارد اما در داستان بانو علی رغم بيست و پنج سال آزگار با آن پايان بندی رمانتيک نه فقط زمان کارکردش را از دست می دهد که خود داستان هم به لحاظ محتوايی دچار مشکل می شود.
دوست عزيز خسته نباشيد. اميدروارم خواننده داستان های بعدی تان هم باشم.
حميد.ش
-----
داستان "بانو" نوشته م.ناوران را می توانيد
اينجا بخوانيد
http://www.shomaliha.com/banou.html