بهشت مازندران و پل چینوت ایرانیان
جواد مفرد کهلان
پل چینوت ایرانیان
باستان (به معنی
قضاوتگاه
دیوار
گذرگاهی) که در کتب
پهلوی مکان آن
در کوهستان
نزدیک شهر
رغهً زرتشتی
(مراغه) در
آذربایجان
درکوههای
مجاور دوسوی
رود دائیتی
(رود قضاوت،
موردی چای
کنونی) یعنی
کوههای هرا (=نگهبانی
یا بغگر=کوه
خدا) و ارزیش
(راست بر
افراشته) مشخص شده
است.
پل
چینوت:
بهترین
شرح و تحقیق در
باب پل چینوت
(چینوت پرتو)
در کتاب
دینهای ایران
باستان هنریک
ساموئل
نیبرگ
می توان پیدا
کرد . این کتاب
توسط دکتر سیف
الدین نجم
آبادی ترجمه
شده و
به صورت دستخط
فارسی مترجم
توسط مرکز
مطالعهً
فرهنگها چاپ
است. وی بعد از
شرح و تفسیر
لغوی نظرات
اوستا شناسان
غربی
راجع به پل
چینوت که در
مجموع آن را به
معنی پل داوری
و ممیزی نیک و
بد از آنها
افاده شده
است، می آورد: "موارد
کهن برای پل
چینوت در
اوستای نوین
فرگرد 19
وندیدا بند 28
تا 32 است.
بخشهایی در این
تکه که بد
روایت شده نا
آشکار است،
ولی بخشهای
اصلی بی هیچ
رنجی از هم
باز شناخته
میشوند و
میتواند
اشاره های بسیار
کوچکف توصیف
را غالباً
تکمیل کند، و
آن هم به یاری
شرح روان پس
از مرگ، در
قطعات پهلوی مشهور
هادخت نسک و
مینوک خرد. در
این قطعه چنین
می آید که
روان آزاد
(اورون) سه روز
و سه شب پس از
مرگ بر بالین
مرده خواهد
ماند. این مرحلهً
سه روز و سه
شب، در
وندیداد هم در
فرگرد 19 یاد
شده است. در
اینجا این
توصیف هنگام
صبح پس از شب
سوم گنجانده
شده است. در
هادخت نسک توصیف
بدین گونه
دنبال میشود
که روان
گرونده به اشه(راستی
و عدالت) در
این بامداد در
یک سبزه زار
خوشبوئی در می
آید که یک باد
خوش نیمروزی
از روبرو بر
او میوزد و پس
از آن دئنای(روح
مجسم) او در
اندام یک
دوشیزه زیبا 15
ساله از روبرو
به او بر خورد
میکند و
گفتگویی بدین
ترتیب بین
آنان آغاز
میشود: در
پاسخ روان که
با شگفتی
همراه است و
می پرسد او چه
کسی است،
میگوید: ای
جوان
نیکومنش، نیکوسخن،
نیکوکار و
نیکو دئنا من
به راستی همان
دئنای خودت
هستم. هر کس
برای بزرگی،
نیکی و زیبائی
دوست داشتی،
بدانگونه در
برابر تو آشکار
شده ام. بعد از
آن روان آزاد
به سه گام
روان به خانهً
آمرزیدگان و
در گذشتگان به
بالا به سوی
روشنائیهای
بی پایان
پرواز میکند.
ولی در فقرهً 29
فرگرد 19
وندیداد چنین
می آید که: " او
(=روان) بر راهی
می آید که
زروان آن را
ساخته راهی
است که هم
برای پیروان
اشه تعیین شده
است و هم برای
پیروان دروغ
به سوی چینوت
پرتو، پلی که
مزدا ساخته
است؛" سپس آنجا
از روان
دربارهً شرکت
او در جهان
مادی پرسش
میشود. پس از
آن آن دوشیزهً
خوشبوی خوش
اندام- که در
اینجا با نام
دئنا یاد
نمیشود- با دو
سگ می آید. در
این جا یک
پندار بسیار
کهن آریایی از
سرزمین
مردگان را باز
می شناسیم که
در هند هم
دیده شده است؛
و در آنجا دو
سگ را به
عنوان
نگهبانان
حکومت "یمه"
(ایزد سمت جنوب
و جهان زیرین)
می پندارند.
این دو شیزه
از روی
کوهستان هرا
می اید و روان
پیرو اشه را
از روی پل
چینوت به سوی
دیوار (هئِتو،
سد)که نشان دهندهً
مرز جهان
خدایان آسمان
است، می
برد(بند30).هئتو
همان واژه ای
است که در هندی
علی القاعده
تبدیل به ستو
(پل، بند) شده است.
وهومنه (ایزد
منش نیک، بهمن
پسر اهورا مزدا)
از روی تخت بر
می خیزد و به
روان خوشامد
میگوید(بند31) و
پس از آن این
روان به
پیشگاه
اهورامزداه و
امشاسپندان
در گرودنمانه
یا خانهً آواز
وسرودها در می
آید. ادبیات
پهلوی جزئیات
این صحنه را
به درازا باز
میگوید. بخش
دوم کتاب
مینوک خرد به
هادخت نسک
بسیار نزدیک
میشود ولی در
توصیف خود از
سفر آسمانی
روان گردندهً
اشه از پل
چینوت چنین
یاد میکند که
آن پلی است
دراز و هر گاه
روان گرونده،
اشه از آن پل
بخواهد عبور
کند، به پهنای
یک فرسنگ فراخ
میشود. در
بندهش بخش 30
جای افسانه ای
پل چینوت را
در می یابیم:
در میان
جهان(منظور سرزمین
ماد) کوهستان
چکات
دائیتیک(کوهستان
دادگاه)، کوه
هرای بلند (که
بعدها با
البرز مشتبه شده)
قرار گرفته
است؛ آنجا
ئیکه خدای
داوران رشنو
(خدای سوگند و
آزمایش)
ترازوی خود را
در دست دارد. و
در شمال در
پای این کوه
که زیر آن
دوزخ قرار
داردف پایان
پل چینوت استف
و آن سر دیگر
پل در نوک این
کوه است. پل
چینوت در بالاترین
نقطه به تیزی
لبهً شمشیری
باریک است. این
بخش ضمناً شرح
مفصلی دارد از
سر نوشت گروندگان
اشه و روان
بد، پس از سه
روز و سه شب بر
بالین مرده، و
بر خورد با
دوشیزه و
گفتگو میان او
و روان، پس از
آنگذر از پل
چینوت که
باریکی آن
برای روان
پیرو اشه فراخ
میشود در
صورتی که روان
بد از جای
باریک به دوزخ
فرو می افتد."
بهشت
مازندران:
مطلب
قابل توجهی که
ایرانشناسان
از آن غافل مانده
اند معنی اصلی
نام گرودمان
یا گرودنمانه
یعنی جایگاه
نگهبانی شده(=وَر
اوستا) است که
مترادف پئری
دز(پارادیس،
فردوس) می
باشد. چون این
معنی لفظی نام
سرزمین سومر
(شومر) در جنوب
بین النهرین
بوده است. لذا
بهشت
این جهانی
عهد باستان
همان سرزمین
سومر در جنوب
عراق بوده
است؛ چه بهشت
عدن(یعنی باغ
محروسه عالی)
تورات نیز در
اساس
همینجاست.
گرچه خود
سومریان بهشت
این جهانی خود
را در سمت
سرزمینهای خاستگاهیشان
در سمت فلات
ایران در گیلان
(دیلم،
دیلمون) و مازندران
می دانسته
اند. جالب است
که معنی اصلی
کلمهً عربی جّنت
نیز همین
سرزمین
محروسه و
پنهانگاهی
است. می دانیم
نام ایرانی پئیری
دز (پارادیس)
از زبان
ایرانیان
باستان به
یونانیها و از
ایشان به
اروپا و
جهانیان
رسیده است. خود
کلمه فارسی بهشت
صفت عالی از
کلمه به (خوب)
می باشد که
جایگزین پئیری
دز (فردوس)
گردیده است.
از این موضوع
به وضوح معلوم
میگردد که
اساس خود باور
وجود بهشت و جهنم
در جهان بعد
از مرگ
قرآن نیز از
ایرانیان
مادی و پارسی
و بومیان
دیرین ایرانی
و عراقی سومری
گرفته شده
است. می دانیم
نسل زبان و
ملیت باخته و
در آمیختهً
مردم سومر هم
در ایران و هم
در عراق به دنبال
بهشت گم شده و
موعودشان به
وساطت آیین
زرتشتی به طور
غالب به کیش
اسلام شیعی در
آمده اند.
جایگاه
بهشتی این
جهانی ایران،
از دوران ماقبل
تاریخ همانا
سرزمین سرسبز
جنوب دریای
مازندران
یعنی نواحی گیلان
و مازندران و
گرگان بوده
است که
سومریان در
بابل آنجا را بهشت
دیلمون
(تیلمون) می
نامیده اند؛
چون سوای
اسطورهً
بابلی گیلگامش
که در آن از
سفر
خدا-پهلوان
بابلی
از جنوب بین
النهرین از
طریق کوه مشو
(کوه میشو
کنار مرند) به
سمت سرزمین
بهشتی دیلمون
در جوار دریای
مصب رودخانه
ها (مازندران،
محل اوتناپیشتیم
انسان نامیرا
و جاودانی) صحبت
میدارد،
اوستا نیز نام
سرزمینهای گیلان
(سرزمین
جنگلی)، مازندران(سرزمین
خوشی و
کامجویی) و گرگان
(سرزمین
محروسه= سومر)
را ورنه
(سرزمین
پناهگاهی و
محروسه) و وهرکانه(منطقهً
نیکو و سالم)
نامیده است.
نام بومی این منطقه
یعنی کادوسیان
(کاد-اوسیان،
به معنی مردم
سرزمین
آرزویی و دلپذیر)
گواه بارز
دیگری بر این
امر است. جالب
است که
شاهنامه
کادوسیان را
تحت نام کاتوزیان
ملت جمشید
(سپیتمه،
داماد و
ولیعهد
آستیاگ و پدر
سپیتاک
زرتشت/بردیه
داماد و پسر
خواندهً کورش)
آورده که در
ولایات جنوب
کوهستان
قفقاز فرمان
می رانده است.
از این جا
معلوم میشود
که ور جمشید
(بهشت جمشید)
هم در اصل
همان سرزمین گیلان(دیلمان،
دیلمون
سومریها و
اکدیان بابلی)
بوده است. اوتناپیشتیم
(نوح) نقش این
جهانی در واقع
همان ائا(ایزد
دیلمون= معبد
آبها)/انکی
خدای خرد آبها
و زمین
بابلیها است
که مکانش دریای
مازندران به
شمار میرفته
است. ایرانیان
باستان او را
با
خدا-پادشاهان
اساطیری
معروف جمشید و
هوشنگ (مانو
هندوان=دانا)
مطابقت داده
اند. نامهای
اوستایی
گیلان یعنی ور
و ورنه که در
اوستا رابطه
با
جمشید(سپیتمه)
و فریدون (کورش
سوم) قید شده
اند مترادف
هم به
معنی سرزمین
محروسه و
پناهگاهی می
باشند. بر این
اساس به نظر
میرسد در
پیدایی نام پل
چینوت، پل
صراط و اعراف
نام سرزمین پارت
(پرتو یعنی پل
و گذزگاه) در
جوار سرزمین گرگان
(سرزمین
محروسه) الهام
گر بوده است.
می دانیم مردم
گرگان برای
حفاظت جان و
اموال خویش از
دستبرد داهه های
تورانی حصار
گلی عظیمی را
در مرزهای
شمالیشان
احداث کرده
بودند که هنوز
آثار آن باقی
است. در رابطه
با نام مازندران
باید افزود که
این نام را می
توان از ریشهً
اوستایی مئذنه
یعنی سرزمین
خوشی و
کامجویی به
عبارت دیگر بهشت
گرفت. این
معنی کلمهً مئذنه
در مورد خود
آشوریان با
مفهوم نام
پایتخت آنان
یعنی نینوا
(یعنی شهر
رفاه و آسایش)
مطابق میشده
است. بنابراین
وجه اشتراکی
در معنی نام
مازندران و
شهر نینوای
آشوریان وجود
داشته است که
از زمان
لشکرکشی آشوریان
حدود سال 668 پیش
از میلاد به
مازندران این
دو معنی به هم
رسیده اند:
لشکریان
آشوری به
سرداری رئیس
رئیسان شانابوشو
برای تسلیم خشتریتی
(کیکاوس) که
پایتختش را در
مقابل تهاجم
آشور از کاشان
بدان سوی
البرز به شهر
آمل انتقال
داده بود، حمله
ور شده بودند.
اما در زیر
حصار شهر آمل
مازندران
گرفتار حمله
ببر مازندران آترادات
پیشوای
مردان (سکائیان
آماردی) یا
همان گرشاسپ/رستم
و سپاهیان
آماردیش واقع
شده و قتل عام
گردیدند و ابر
قدرت برده
داران آشوری
اولین شکست
بزرگ تاریخی و
بسیار تلخ
خود
را از دست
آماردان و
مادها تجربه
نمودند. لابد
این معنی کلمه مئذنه
به همراه سنت
مادرسالاری
طبریان نام
مازندران و
مزنی/مزنه(مز-زنه)
اوستا را پدید
آورده است.
چنانکه می
دانیم فردوسی
در شاهنامه به
هنگام شرح
حماسه پیروزی
بزرگ
ایرانیان
(مادها و آماردان)
بر دیوان
مازندران
(آشوریان
مهاجم به
مازندران) از
مازندران
بسان بهشت روی
زمینی یاد
کرده است.
چنین گفت کز
شهر
مازندران
یکی
خوشنوازم زرامشگران
..................
به بربط
چو بایست برساخت رود برآورد
مازندرانی سرود
که مازندران
شهر ما یاد
باد همیشه
برو بومش آباد
باد
که در
بوستانش
همیشه گلست بکوه
اندرون لاله و
سنبلست
هوا خوشگوار
و زمین
پرنگار
نه
گرم ونه سرد و
همیشه بهار
نوازنده بلبل
به
باغ
اندرون گرازنده
آهو براغ اندرون
همیشه نیاساید
از جست و جوی همه
ساله هر جای،
رنگست و بوی
گلابست گوئی
بجویش روان همی
شاد گردد
زبویش روان
دی و بهمن و
آذر و فرودین همیشه پر از
لاله بینی زمین
همه ساله خندان
لب جویبار بهر
جای باز شکاری بکار
سراسر همه کشور
آراسته زدینار
و دیبا و از خواسته
بتان پرستده
با تاج زر همان
نامداران
زرین کمر
کسی کاندر آن
بوم آباد
نیست
بکام
از دل و جان
خود شاد نیست
چو کاوس بشنید
از او این سخن یکی تازه
اندیشه افکند
بن
دل رزمجویش ببست
اندر آن که
لشگر کشد سوی
مازندران
در اینجا
یادآوری می
نمائیم که
هرودوت در سمت
جنوب دریای
خزر از سه
قبیله پارسی
زبان ماسپیان
(یعنی آنانکه
سگ را گرامی
میدارند، سگساران)،
دروسیان (=مردم
جنگلی،
گیلانیها) و مردان(آماردان=
تپوران، یعنی
آدمکشان) در
کنار نام
قبایل پارسی پانتالی
(=مردم سرزمین
راه، پارتیان
، پرتوها،
خراسانیان)
یاد نموده
است. پنج
قبیله پارسی
دیگر را کرمانیها
(ساگارتیها) و پاسارگادیان(پارسها)
و داهی ها
(گرگانیان)، دروپیکیان(دربیکها،
دریهای سمت
بلخ) و مارفیان
(مردم سمت
مرغیانه= مرو)
ذکر نموده
است. هرودوت همچنین
قبایل آریایی اتحادیه
مادها را هم
معرفی نموده و
نامهای ایشان
را بوسیان (=مردم
دارای توتم
گوزن و
بزکوهی،
سکائیان/کیمریان
کردوخی،
کردان)، بودینان(=خوشبختان،
لران،
بختیاریها)، مغان
(=مردم انجمنی
دانای سرودهای
دینی، از
سئورومتهای
آذربایجان،
خصوصاً ساکنین
دشت مغان)، آریزانتیان
(=مادها=
نجبا، مادهای
حکومتی حوالی
ری و کاشان و
همدان)، ستروخاتیان
(=دارندگان
خانه سنگی،
ساگارتیان،
کرمانجها/کرمانشاهیان)
و پارتاکانیان
(=مردم کنار
رود زاینده
رود،
اصفهانیها)
آورده است. از
نام پارسی ماسپیان
مازندران
چنین مستفاد
میشود که نام مازندران
در اساس مرکب
از مه(بزرگ)- سون(سگ)-
داران بوده و
معنی سرزمین
مردم سگ پرست
می داده است.
نام کهن مادی کاسپی
و سپاکا هم که
بر این مردم
اطلاق گردیده
مترادف با هم
به همین معنی
سگپرست می
باشند. یونانیان
به صراحت از کیش
سگپرستی
کاسپیان/
کادوسیان(سگساران
شاهنامه) یاد
نموده اند. ولی
در عهد پیش از
اسلام در سمت
خوزستان از
مردمی به نام ماسپتان(ماس-پیت-
ان یا
ماسپذان) یاد
شده که مسلم
به نظر میرسد
نامشان به
معنی ماهیخوار
بوده است.
یونانیان به
طور عام نام ایختوفاق(ماهیخوار)
را به مردمان
سواحل جنوبی
ایران اطلاق
نموده اند.
از آنجاییکه
چهار رود
بهشتی تورات
یعنی فرات، دجله،
جیحون و پیسون
(پثنه= سند
یعنی شط
نیرومند و
بزرگ) که گفته
شده این آخری
سرزمین پر طلا
و الماس حویله
(به عبری یعنی
سرزمین فراخ
ساحل، به
سانسکریتی یعنی
سرزمین آتش و
گرما= هند)
احاطه نموده
است، مرزهای
ایرانیان پیش
از اسلام را
تشکیل میداده
اند، لذا در
اصل سرزمین
بهشتی سامیان
در مقیاس وسیع
خود همان
متصرفات
امپراطوریهای
ایرانی و
افغانی پیش از
اسلام بوده
است.