شما به «مامان» چی ميگيد؟
يه روز آقا بُزه که بسيار جهان ديده و دانا بود تصميم می گيره بچه های تمام حيوانات جنگل را جمع کنه و خواندن و نوشتن يادشون بده. وسط جنگل، کنار برکه ای که کمتر درخت داشت را مناسب ديد و همانجا کلاسش را داير کرد.
بچه ها با شوق و علاقه هر روز به مدرسه می رفتند و مشق هايشان را هميشه به موقع انجام می دادند. بعداز چند ماه خواندن را ياد گرفتند و مدتی بعد حروف الفبا را هم می توانستند بنويسند. يه روز آقا بُزه که خيلی از پيشرفت کارش راضی و خوشحال بود گفت بچه های عزيز امروز می خواهم که يکی يکی بياييد پای تخته و بنويسيد «مادر».
توله خوک رفت و نوشت : خوو
غير از آقا بُزه همه خنديدند.
توله پلنگ نوشت: ميو
باز هم بچه ها خنديدند
بُزغاله نوشت: بع
بره نوشت: مع
گوساله نوشت: مووو
توله گرگ نوشت: هوووو
خلاصه تمام کلاس به نوبت کلمه مادر را رو تخته نوشتند و هربارهم بقيه بچه ها خنديدند.
آقا بژه دستی به ريش دراز پروفسوری اش کشيد و رو به بچه ها که هرکدومشون فکر ميکرد بقيه غلط نوشتند گفت: آفرين بچه های عزيزم، به همه تان نمره بيست می دهم. چون همه تان کلمه «مادر» را بزبان خودتان درست نوشتيد.
ر. اشکوری