 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
خاطر پردرد کوهستان
http://www.shomaliha.com
مطمئنن بسياری از شماها به شمال سفر کرده و از طبيعت زيبا و مهمان نوازی مردمان مهربانش بهره جسته ايد. ضمن عبور از جاده ی کناره از چالوس به طرف لاهيجان شاهکار طبيعت را می توان مشاهده کرد. به فاصله حدود دويست متر از جاده در سمت راست دريای مازندران و حدود يک تا دو کيلومتر در سمت چپ البرز را می توان ديد. فاصله دريا و کوه در منطقه بين رامسر تا رودسر به حداقل رسيده و جلگه شمال در آنجا به باريکه ای تبديل می شود و در نزديکی سامان پورد (پل مرزی) نهر کوچکی که مرز رسمی و اداری گيلان و مازندران هست و اردوگاه دانش آموزی رامسر که سالها با امکانات ورزشی و آموزشی مکانی برای اردوهای تابستانی دانش آموزان سراسر کشور بوده و متاسفانه به شرکت های خصوصی بساز و بفروش واگذار شده آنجا قرار دارد پهنای جلگه شمال به حدود يک کيلومتر می رسد. گويی البرز با پيشرفتگی و گسترش به سمت جاده ی کناره و دريا می خواهد پيامی بدهد و يا چيزی را يادآوری کند و آدم های کنجکاو حتمن پيامش را خواهند گرفت.
آيا هيچوقت اين پرسش را از خود کرده ايد که در آن سوی جنگل انبوه و کوه های پوشيده از درخت چه می گذرد؟ گيلان و مازندران فقط شامل بخش جلگه ای نيست. بعداز يک تا دو روز کوهپيمايی( البته در جاهايی که جاده ماشين رو نيست) در هر کجای گيلان يا مازندران که باشد آن بالاها, پشت آن کوه های جنگلی مردمانی سخت کوش زندگی می کنند که آدم, غريبه يا آشنا وقتی پايش به آبادی شان می رسد از مهربانی هايشان شرمنده می شود. مردمانی که صده ها با يک هماهنگی و هارمونی زيبا با طبيعت زندگی کرده و گاه چنان از آن سخن می گويند که گويی تمام اجزای طبيعت موجوداتی زنده می باشند, هر تپه, سخره, چشمه , راه و گذر نامی دارد و سرگذشتی که گاه شکل افسانه ای و گاه مذهبی به خود گرفته و گاهی هم جنبه هايی از حقيقت را در خود نهفته دارد.
پای صحبت پيرمرد هفتاد ساله ای که سواد خواندن نداشت نشستم که بزرگترين حادثه زندگی اش اين بود که در جوانی به مشهد رفته بود. می گفت تمام مشهد را گشتم. پرسيدم چطور مهمان خانه را پيدا می کردی. به گيلکی جواب داد: دارونه نشونه گودم. از روی درختهای خيابان ها راهش را پيدا می کرد. در دهی ديگر به من گفتند: آن سخره بزرگ را که می بينی اسمش هست "گيشا تله" يا سخره عروس (گيشا يعنی عروس و تله يعنی سخره) از دور حدود بيست تا سنگ که شکل آدم هايی که يک جا جمع شدند ديده می شوند. داستانش از اين قرار است که روز عروسی مصادف بود با مرگ سياوش که روز عزا داری بود و در نتيجه عروس و داماد و تمام مهمانان طلسم شده و تبديل به سنگ شدند.در آبادی مجاور شنيدم: آن گردنه اسمش هست شيرکش (کش با فتح کاف يعنی گردنه) می پرسم چرا؟ می گويند خوب نگاه کن آنجا شيری هست که می خواست بره مزار فلان امامزاده را نجس کند که خدا سنگش کرد. خوب که دقت می کنم می بينم آن بالا روی گردنه کوه که همه جا سبز است درست وسط آن سبزه زار قسمتی حدود 100 متر در 70 متر سبز نبوده و قلوه سنگ های ريز و درشت انباشته شده که از دور از فاصله حدود چهار کيلومتری بصورت شير ديده می شود. بالای بلندترين قله ی دهی ديگر چند تا سنگ اتفاقی يا حساب شده مرتب داخل زمين چيده شده اند که به روايت پدر بزرگ ها که آنها هم به نوبه خود از پدربزرگ های خود شنيدند روزگاری پسری از آبادی همسايه عاشق زيبا ترين دختر ده می شود, اما خانواده دختر با وصال آن دو مخالفت می کردند, بالاخره پس از مدتی والدين دختر با يک شرط راضی می شوند. پسر بايد خانه ای بالای آن قله که از ده همسايه هم ديده می شود بسازد و با دخترشان که خيلی دوستش داشتند آنجا زندگی کند تا والدين بتوانند هر روز از ده شان خانه دختر را ببينند و کمتر از دوری وی نگران و دلتنگ شوند. پسر خانه را ساخت و بار اول که می خواست دختر را به آنجا ببرد بين راه لب چشمه ای برای استراحت نشستند, پسر برای قضای حاجت چند دقيقه ای از دختر دور می شود و وقتی برمی گردد تنها اثری که از دختر می بيند گيسوانش بود که به بوته ی آلوچه ی وحشی گير کرده بود. گرگ ها دختر را خورده بودند. از پسر هم بعد از آن ديگر خبری نشد و کسی او را نديد. در دهی ديگر به جايی می رسيم که به اندازه ی يک ساختمان دو طبقه قلوه سنگ های کوچک روی هم انباشته شده می گويند اينجا قبر عمر هست و هرکس از اينجا رد می شود سنگی پرت کرده و نفرينی نثار می کند. می خواستم بگويم بيچاره عمر هيچوقت به ايران نيامده, شمال که ابدا, اما چيزی نگفتم.
در بسياری از دهات عمرماه و عمرکشی از سنتهای جا افتاده و يکی از جشن های بزرگ محسوب می شود. معمولا در هر آبادی يک مترسک عمر با کاه و پوشال و چوب و پارچه درست کرده و هر روز غروب اهالی دور آن جمع شده با خواندن و گاهی رقصيدن به شادی و سرور می پردازند. جوانان آبادی های همسايه سعی می کنند عمر دهات مجاور را دزديده و به ده خود برده و به آتش بکشند. آخرين روز ماه که روز عمرکشان هست در ميدان ده عمر را به آتش کشيده و جشن می گيرند. اين سنت که تناقض بزرگی را در خود دارد نشان غلبه حس ناسيوناليسم ملت مغلوب بر اعتقادات مذهبی برگرفته از ملت غالب می باشد. برخلاف عده ای که يا از روی نادانی و يا به سفارش اربابان شان می خواهند تنور اختلافات مذهبی و قومی و بويژه اين اواخر اختلافات شيعه و سنی را داغ نگاه دارند مردم معمولی اين گونه جشن ها و مراسم را بخاطر دشمنی با اعراب و يا سنی ها و توهين به مقدسات شان انجام نمی دهند. اين نوع جشن ها به ياد مقاومت ها و پايداری ملت ما در مقابل يورش ها و استيلا گری های بيگانگان برپا می شوند و اصلا بار مذهبی نداشته و بيشتر جزو سنن ملی به حساب می آيند. برای مردم بويژه مردم کوهستان های شمال ايران که عموما از تعصبات بدور بوده و اهل تسامح و بردباری در برابر دگر انديشان هستند عمری که به آتش کشيده می شود نه آن عمری است که از مقدسين اهل تسنن می باشد زيرا اغلب آنان اصلا نمی دانند که او پيشوا , خليفه و يا مسلمان بود. برای مردم عمری که به آتش کشيده می شود همانی است که در زمان وی ميهن شان به تاراج رفت.
کوهستان های شمال ايران پر است از مقبره هايی که مردم "امامزاده" می نامند. دور تا دور ديوار آنها اغلب حدود ده تا بيست تا کله ی گنج گاو (گوزن) که شاخهای شان بين نيم تا يک متر دراز هست نشانده اند که حکايتگر فراوانی گنج گاو در گذشته ای نه چندان دور می باشند. نام گنج گاو هم از افسانه های بسيار کهن به جای مانده که در آنها گنج گاو موجودی نيمه آدم نيمه گاو بود که وظيفه اش نگاهبانی از گنج و ثروت آبادی يا شهرها بود. می گويند اين امامزاده ها اغلب دگرانديشانی بودند که به اتهام گبر, آتش پرست, رافضی, شيعه, ملحد و کافر تحت تعقيب و اذيت و آزار توسط عمال حکومت هايی که در آنها تمايز دين از دولت و يا خليفه از سلطان غير ممکن بود قرار داشته و به منطقه نسبتا آزاد شمال ايران يعنی گيلان و مازندران پناه می آوردند. در بعضی آبادی ها که کل جمعيت شان پنجاه نفر است دو تا سه تا از اين امامزاده ها هست. در منطقه جواهردشت(جور دشت) که حتی ده متعارفی نيست و صد ها سال تنها سکونت گاه تابستانی خانواده گالش ها(گالش:چوپان يا گله دار) و گله های شان بود شش تا امامزاده وجود دارد. گذشته از اعتقادات مذهبی و احترام به مقدسين در بين مردم, وجود اين امامزاده ها حداقل از نظر روانی هم که شده به ضرورتی برای آرامش روحی و زنده نگهداشتن اميد بين مردم تبديل شده اند. بسياری از اين امامزاده ها جای خالی امکانات درمانی و بهداشتی را "پر" می کنند. نه بخاطر اينکه مردم خرافه پرستند و اعتقادی به پزشک و درارو و درمانگاه ندارند, بلکه بخاطر اينکه پزشک و دارو و درمانگاه چيزهای لوکس و غير قابل دسترس برای بخش عظيمی از مردمان کوهستان می باشد. با تعدادی از دوستان يک روز جمعه رفتيم به يکی از اين امامزاده ها که درست در وسط جنگل قرار دارد به اسم" چاله سر" حدود شصت هفتاد نفر آدم از دهات و روستاهای اطراف به آنجا آمده بودند که يا بيمار بودند و يا مشکلی ديگر داشتند, صدای گريه و زاری شان از يک کيلومتری شنيده می شد, عده ای از حال رفته و غش کرده بودند.
بسيار ناعادلانه خواهد بود که از موضع آدمی مدرن, عالم و دانشمند به تمسخر اين انسان ها و اعمالشان بپردازيم, چرا؟: آبادی های زيادی در آن بالاها در دل البرزمان وجود دارد که تنها دوا و دارويی که می شناسند چچن واش (علف پشمالو) و گل گاوزبان هست و تنها پزشکی که می شناسند مرد اغلب مسنی است که کارش هم شکسته بندی است ( پيش می آيد که نتيجه کارش فاجعه آميز باشد) و هم ختنه پسربچه ها. روزی مردی را ديدم که پسر شانزده ساله اش را کول کرده و می برد نزد شکسته بند که در ده همسايه (دو ساعت کوهنوردی) زندگی می کرد. پای پسر که موقع چيدن برگ (خوراک گاو و گوسفند) از درخت سقوط کرده ترک برداشته يا شکسته بود. با تعدادی از دوستانم به کوهنوردی چند روزه ای رفته بوديم, نزديک يکی از آبادی های حوالی ورازون که رسيديم تپه ای مشرف به آن بود, از بالای تپه آبادی را می ديديم, به ده که نزديک شديم از آن بالا متوجه شديم تعداد زيادی از اهالی ده همان اول ده جمع شده و بطرف ما نگاه می کنند, ما را بالای تپه ديده و منتظرمان بودند , بعداز سلام و احوالپرسی پرسيدند که قرص اسهال داريم, تمام بچه ها و تعدادی از بزرگترها دچار اسهال شده بودند. شکر که براساس تجارب پيشين هميشه چند بسته قرص اسهال و سرماخوردگی و امثال آنها همراهم هست. فکر نکنيد ما کمبود پزشک داريم , دکتر حسينی در ميزگرد شبکه ی دو سيما اعلام می کند : "امروز ما حدود 8 هزار پزشک بيکار داريم"
شايد قرص های من عده ای را در آن آبادی درمان کرد اما بچه های آبادی های ديگر مبتلا به اسهال و بيماری های ريوی و چشم و ... را چه کنم؟ ای سرزمين من, زادگاه من, آيا مردمانت اين بازماندگان سلحشورانی چون کاسپيان ها و ديلميان, رزم آورانی چون مازيار و ماکان و مردآويج و ميرزا کوچک خان درخور زندگی بهتری نيستند؟. گرچه ناچيزم و توانم خُرد, اما جان و توان خُرد و ناچيزم نثارت باد که می دانم شايسته ی بهتر از اين می باشی. چون شماليم و اهل منطقه و اينها را به چشمم ديده ام وجدانم مرا به بازگويی آنها وادار می کند. قوم گرا و محلی گرا نيستم, می دانم بسيار نقاط در ميهنمان هست که وضعيتی بدتر و اسفبارتر از کو هستان های شمال دارند و گرنه ضرورتی نداشت که آن گيل مرد غيور اهل رشت خسرو گلسرخی بر شانه هايش پلی برای مردم جواديه بنا کند و آن سروده اش وصف حال امروزمان هم هست که می گويد:
بايد كه رنج را بشناسيم
وقتى كه دختر رحمان
كه از يك تب دوساعته مى ميرد
--------------
رضا اشکوری
|