ر آوا
همی دانم که کودک کودکی خواهد
زبازي، کودکی شادی به ياد آرد
کودکي، اسير کار اين دنيا
و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن
به بازی با دگر همبازيان رفتن
و دختر
فرش می بافد
نگاهش خسته و
رخسار او بی رنگ
تو گويی
آفتاب هرگز؛ نتابيده است
بر سيمای اين کودک
تمام روز می شيند و می بافد
که تا شب آيد و خوابد
و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن
به بازی با دگر همبازيان رفتن
سحر می آيد و روزی دگر آيد
و پيری باز،
صدايش می کند
برخيز!
اسير و تشنه خواب است
ولی ناچار می باشد
کنار فرش بنشيند
فقط انگشت او داند
چگونه فرش را بافد
و اين کوچک تن ِ زيبای ِ اين دنيا
اسير کار اين دنياست
و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن
به بازی با دگر همبازيان رفتن
و او می بافد و می بافد ، بافد
و روزها می شود سالی
و سالی چند می آيد
و از دستان و انگشتان ناز او
تمام ِ هستی اش
طاووس می گردد
نمايان می شود در فرش
يکی طاووس می ماند
يکی فرشی
ولی ديگر، نمی بيند
کسی
اين کودک زيبا !
و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن
به بازی با دگر همبازيان رفتن
***