ويديو کليپ فقط از شمال ايران

کوراشيم (کجا می ريم) ؟
نوروزی از نوع ديگر
همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من
ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
ر آوا
همی دانم که کودک کودکی خواهد
زبازي، کودکی شادی به ياد آرد



کودکي، اسير کار اين دنيا


و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن
به بازی با دگر همبازيان رفتن

و دختر
فرش می بافد
نگاهش خسته و
رخسار او بی رنگ
تو گويی
آفتاب هرگز؛ نتابيده است
بر سيمای اين کودک
تمام روز می شيند و می بافد
که تا شب آيد و خوابد

و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن
به بازی با دگر همبازيان رفتن

سحر می آيد و روزی دگر آيد
و پيری باز،
صدايش می کند
برخيز!
اسير و تشنه خواب است
ولی ناچار می باشد
کنار فرش بنشيند
فقط انگشت او داند
چگونه فرش را بافد
و اين کوچک تن ِ زيبای ِ اين دنيا
اسير کار اين دنياست

و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن
به بازی با دگر همبازيان رفتن

و او می بافد و می بافد ، بافد
و روزها می شود سالی
و سالی چند می آيد
و از دستان و انگشتان ناز او
تمام ِ هستی اش
طاووس می گردد
نمايان می شود در فرش
يکی طاووس می ماند
يکی فرشی
ولی ديگر، نمی بيند
کسی
اين کودک زيبا !


و ديگر نيست وقتِ کودکی کردن
به بازی با دگر همبازيان رفتن

***
نظر شما - Comments

در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد