ويديو کليپ فقط از شمال ايران

همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من
ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران

کوراشيم (کجا می ريم) ؟
لات ها، اجامر، اشرار، اوباش و ارازل ، يا ولگرد و بی سروپا که شايد صد در صد بمعنای همان لومپن ها نباشند معمولا افرادی بدون تعلق خاص به طبقه يا قشر معين اجتماعی هستند که نقشی در توليد نداشته و انگل وار زندگی ميکنند و از طريق دزدي، چاقوکشي، ج اکشي، قمار، باجگيری ، فالگيري، ولگردی و امثال آن زندگی را ميگذرانند.


گرچه از حدود صدسال پيش به لات ها لوطی هم ميگويند اما اين دو يکی نيستند. در صده های اوليه اشغال ايران توسط اعراب بعلت فشار بيش از اندازه به ايرانيان و گسترش فقر و قحطی های ناشی از وصول ماليات ها و خراج توسط دستگاه خلافت اسلامی قشری از عياران و جوانمردان ظهور کردند که کارشان هجوم به کاروان های دستگاه خلافت و وابستگان آنها و ضبط اموال آنها و تقسيم آن بين روستائيان فقير بود. عياران مورد اعتماد و پشتيبان مردم بوده و در مقاطعی تعدادی از آنها حتی به سرکردگی جنبش های اعتراضی اجتماعی و استقلال طلبانه مردم در دوره صفاريان و سربداران مازندران و علويان گيلان رسيدند. در واقع حکايت رابين هود انگليسی که شباهت بسياری با سرگذشت عياران ايران دارد بيشتر از دو صده بعد اتفاق می افتد و بعيد نيست متاثر از عياران ايران باشد. مطمئن هستم اگر کشوری بوديم پيشرفته يا واقع در اروپا و يا انگليسی زبان حتما از رابين هودهای وطنی ما هزاران فيلم ساخته ميشد. مثل داستان شاخ ديوی که سمبل کشورهای اسکانديناوی بويژه سوئد هست. اگر به آنها بگوييم ما هم پهلوان و جوانمردی داشتيم بنام رستم که شاخ ديو را سرش ميگذاشت و داستانش قديمی تر از داستان شما هست حتما به ما خواهند خنديد. البته اين دو نمونه را گفتم تا نشان بدهم در غرب چندان ما را جدی نميگيرند و اين دو نمونه مسائل چندان پر اهميتی نيستند اما در مسائل پر اهميت هم چنين است . و اين متاسفانه بخش زيادی تقصير خود ما هست که نه تنها در معرفی تاريخ و فرهنگ مان کوتاهی می کنيم بلکه امروز مان طوری است که چهره ای ضدفرهنگی و خشن از خود به جهانيان نشان می دهيم.

مرز ميان عيار و جوانمرد با دزد و راهزن هميشه روشن نبود. زورمندان بخاطر کم کردن اعتبار عياران گاهی مزدورانی را اجير کرده تا به نام عيار مردم را مورد اذيت و آزار قرار دهند. همچنين راهزنان و دزدان نيز گاهی از اعتبار عياران استفاده کرده و برای منافع شخصی به نام عيار به دزدی و راهزنی می پرداختند. لوطی ها نيز در قرون بعدی تا حدودی و در سطحی محدودتر ادامه دهنده سنت عياران بوده و به جوانمردی و معرفت و دفاع از ضعيفان معروف بودند.

شکل و شمايل لوطی ها و لات ها عليرغم تفاوتهای ماهوی در مجموع شبيه هم بود. سبيل پرپشت ، راه رفتن با بی قيدی و پاشنه های خوابيده کفش و فاصله انداختن دست ها از بدن، کج گذاشتن کلاه ، قرار دادن يک دست روی خنجر، قمه يا چاقو ، سينه ها به جلو موقع راه رفتن. معمولا چاقو، زنجير، پاشنه کش داشتند و بدن را خالکوبی ميکردند. برخی نمادهای ظاهری لات های معاصر عبارت بود از کت و شلوار مشکی بلند و کلاه مخملی سياه، کفش سياه و پاشنه خوابيده تمام ميخ شده و پيراهن يقه باز. کفتربازي، قناری بازی ، کبريت بازي، جنگ خروس، عرق خوري، شاهنامه خواني، تماشای رقص های باباکرم و عربی و هندی از جمله تفريحات لات ها بود و همچنين تردد دايم بين ميدان محله و قهوه خانه و زور خانه. برگزاری هرچه با شکوهتر مراسم عاشورا و چشم هم چشمی با ديگر لاتهای محلات ديگر که گاه کار رقابت بين آنها به دعوا و زدوخورد منتهی ميشد و عَلَم يا بيرق همديگر را به زير کشيده و دسته همديگر به هم ميزدند و بقول معروف جنگ حيدری و نعمتی در ميگرفت. چرب زباني، کرنش و ستايش بيش از اندازه در مقابل قدرت، اربابان و ولينعمتهای خود نيز از صفات لاتها بود.
طرز خاصی حرف ميزدند و برخی حروف را از کلمات حذف ميکردند يا عوض ميکردند. مثلا به ديوار ميگفتند ديفال و به اتومبيل ميگفتند اتول مبين. معمولا همديگر را به اسم کوچک و يک لقب يدک آن صدا ميزدند. مثل: رضا توپچي، رسول شله، شعبان بی مخ، حسن عرب، حسين لالي، علی يخي، محمود مطرب، جهانگير چاقوکش، رضابزدل، حسن سياه، اصغرپلنگ، اسد کچل، اکبر جگرکي، پروين آژدان قزى (زنی لات و فعال در زمينه تجارت فروش تن که در کودتای 28 مرداد شرکت فعال داشت) و شبيه اينها

برخلاف لاتهای معاصر در قرون گذشته لوطيان و جوانمردان سازمان و تشکيلات داشته و منظم در مکانهايی معينی که لنگرگاه ، زاويه يا خانقاه ناميده ميشد جمع ميشدند. لوطيان هر وقت که در لنگرگاه يا خانقاه تجمع ميکردندعلم يا بيرق مخصوصی داشتند که طوق ناميده ميشد و به همين منظور اين مکانها را پاطوق يا پاتوق هم می ناميدند.
لات ها در مجموع بخاطر نداشتن تعلق خاص به گروه، قشر يا طبقه مشخصی دچار فردگرايی مفرط بوده و از تعلق سازمانی و گروهی بدور بودند و تمايلی به شرکت در تحولات و حرکتهای اجتماعی نداشتند. محرک اصلی آنها کسب درآمد از طرق باجگيري، دزدي، انتقام شخصی و گسترش منطقه نفوذ بود. البته عدم تمايل شان به شرکت در تحولات و منازعات اجتماعی مانع از آن نميشد که زورمندان از آنها به نفع خود استفاده نکنند. برخلاف عياران و جوانمردان که معمولا در صف ستمديدگان بودند کمتر پيش آمده که ارازل و اوباش و لات ها چنين کنند. بسيار پيش آمده که لات ها با گرفتن امتيازاتی از جمله دست های باز در چپاولگری و توسعه منطقه نفوذ و پول و يا انتقام و تصويه حسابهای شخصی به صف زورمندان و بويژه به گروهها و احزاب راست و فاشيستی و شبه فاشيستی جهت سرکوب جنبشها و نهادهای ترقی خواهانه اجتماعی بپيوندند.

معروفترين لاتهای ايران معاصر شعبان بی مخ و طيب بودند. هردو در جريان کودتای آمريکايی 28 مرداد و سقوط دولت ملی دکتر مصدق شرکت فعال و تعيين کننده ای داشتند. طيب در جريان حوادث 15 خرداد 42 به دلايلی شخصی که مشاجره و دشمنی او با رئيس ساواک وقت يکی از آنها بود در مقابل شاه قرار گرفت و عليرغم نقشش در جريان کودتای 28 مرداد اعدام شد.
اما شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ که بعداز کودتای 28 مرداد بخاطر نقشش در سقوط دولت ملی دکتر مصدق و بازگشت شاه لقب تاج بخش هم به القاب لاتی اش افزوده شده بود بخاطر خدماتش کلی پول و زمين و يک باشگاه بزرگ يا زورخانه نصيبش شد. جالب است که شعبان زمانی بخاطر جرمی که کرده بود به لاهيجان يعنی يکی از زيباترين شهرهای ايران "تبعيد" شد و همانجا ازدواج کرد و پسری هم از زن لاهيجانی خود دارد.اين درحالی بود که هميشه کسانی که به تبعيد محکوم ميشدند بويژه مخالفان فکری و سياسی را به جاهای بد آب و هوا و تقريبا پرت در جنوب يا جنوب شرقی ايران ميفرستادند. لات بنا به سرشتش عليرغم وابستگی به دستگاه حکومتی و خدمت بی چون و چرا به آن گاهی بقول معروف زنجير را پاره کرده و به سروران خود هم فحاشی می کند. شعبان زمانی که در لاهيجان تبعيد بود روزی به خانواده شاه هم فحاشی ميکند. گرچه بعدا آنرا انکار ميکند. از زبان خودش بشنويم: «چون لاهيجان تا رشت انقدى راه نيست...شب يه جا دعوامون شد. اينا رفتن به ما بستن كه من فحش دادم به شاه. خلاصه دادگاهی شديم و اونجا نشستيم گفتيم : بابا ما گفتيم خوارشو گ...م شما خيال كردين من گفتم خواهر شاه رو گ...م»
در کتابی که اخيرا از خاطرات او منتشر شده سعی ميشود شعبان جعفری را عيار و جوانمرد و لوطی جا بزند. لازم به هيچگونه جوابگويی نيست. زيرا فقط دو نمونه از گفته های خود شعبان بی مخ و رفتار وی با آدمهای بستری و بيمار و دست بسته بوضوح نشان ميدهد که ايشان عيار و جوانمرد بودند يا لات و چاقوکش: «آورده بودنم زندان دادگسترى كه منو محاكمه كنن(سر جريان يورش به خانه مصدق)،, اينم آورده بودن(كريمپور شيرازى مدير روزنامه شورش كه بعداز كودتاى 28 مرداد در زندان سوزانده شد), منم هميشه خداخدا ميكردم اين يه روزى گير من بيفته. بعد اومدن به من گفتن اين تو بيمارستان زندان دادگستريه...منم خودمو زدم به مريضى و رفتم تو بيمارستان. كريمپورو اونجا ديدم و همونجا حسابشو رسيدم»

دکتر فاطمی وزير امورخارجه دکتر مصدق مدتی بعداز کودتای 28 مرداد دستگير شد. روزی که قرار بود او را از شهربانی به زندان منتقل کنند با اينکه تعداد زيادی مامور او را احاطه کرده بودند اما شعبان بی مخ اين "جوانمرد و لوطی" و ده دوازده چاقوکش ديگر که از حمايت کوتاگران برخوردار بودند با چاقو و چماق به دکتر فاطمی که دستبند به دست داشت حمله کردند. خواهر فاطمی که دورتر بود خود را به او رساند و روی برادرش افتاد تا سپر بلای او شود. در نتيجه ده ضربه چاقو از شانزده ضربه به پيکر او اصابت کرد.
خود شعبان ميگويد: «خبر دستگيری فاطمی را مامورينی که به آنها سپرده بودم به من دادند. کينه او را شخصا در دل داشتم. زمانی که می خواستند وی را از شهربانی خارج کنند، من با دوستانم در حالی که ده يازده تا مامور دور و برش را گرفته بودند، به وی حمله ور شده و او را زديم.»
حال که از معروفترين سمبل لات و اوباشان گفتم بد نيست از يکی از سمبل های کتک خور آنها که بارها با مشت و لگد و چاقو و چماق به جانش افتادند يعنی مدير شجاع روزنامه شورش و هوادار پر و پاقرص دکتر مصدق يعنی کريمپور شيرازی که بعداز کودتای 28 مرداد زنده زنده در زندان سوزاندنش از زبان سيمين بهبهانی بگويم:
«ميدان بهارستان را به ياد می آورم که مرکز اجتماعات بود، از جمله کريم پور شيرازي، شاعر جوان و مدير روزنامه شورش. روزی از دوستی پرسيدم: "امروز در شلوغی جلوی مجلس چه خبر بود؟" گفت: "سر کريم پور شيرازی را ديدم که در ميان جمعيت بالا و پايين می رفت. نفهميدم که نطق می کرد يا کتک می خورد!" و پيدا بود که طرف سوال من شرط عقل آن ديده که بگويد " ان شا الله نطق ميکند" و سر خويش بگيرد و بگذرد. به ياد می آورم که چندی بعد گفتند کريم پور را در زندان آتش زده اند و آب از آب تکان نخورد. اما چرا اشک های من تکانی به خود دادند.»
گرچه شايد دوران چماقداران، اوباشان و ارازل "نامدار" و برجسته سپری شده باشد اما اوباشيگری و چماقداری با "تحول" به سطحی سازمان يافته و "مدرن" به زندگی ادامه می دهد. و کماکان مستبدان و ديکتاتورها در ممالکی که از دموکراسی بی بهره اند برای سرکوب مخالفان و دگرانديشان و هجوم به نهادهای مدنی غيردولتی از خيل عظيم اين جماعت انگلی بنام "مردم" استفاده ميکنند.
قصدم اين نبود که در باره لات ها چيزی بنويسم. چند روز پيش مطلبی خواندم درمورد ترانه معروف گيلکی «کوراشيم» که زنده ياد آشورپور و بعدها ناصر مسعودی آنرا خواندند ( شايد کسان ديگری هم خوانده باشند که من نشنيدم). قصدم نوشتن در همين مورد بود و اما چه کنم که پرچانه ام و از عيار و لوطی و لات هم گفتم. سال 1323 ميدان داری و متعاقب آن چاقوکشي، باجگيری و ياغيگری لات ها به حدی رسيده بود که کنترل آن از دست دولت و نيروهای نطامی کاملا خارج شده بود . لذا تصميم گرفتند تعدادی از لات ها و اشرار کله گنده را دستگير و به جنوب تبعيد کنند. تعدادی از لاتهای رشت را دستگير کرده داخل اتوبوس و يا کاميون نشاندند تا به بندرعباس تبعيد کنند. تو ماشين لاتها می خواندند:
کوراشيم، کوراشيم بابا کوراشيم؟
تمام جقلگانو فوکوند تو ماشين

کجا ميريم بابا کجا ميريم؟
تموم بچه ها رو ريختند توماشين

براساس همين شعر بود که بعدها زنده ياد عاشورپور ترانه کوراشيم را ساخت و با صدای گرم و دلنشينش خواند. و شايد هم عاشور پور اول خوانده بود و لاتها از آن استفاده کردند.
گيلانک
نظر شما - Comments


منابع:
- ياد بعضی نفرات - سيمين بهبهانی
- خاطرات شعبان جعفری - هما سرشار
- لومپن ها در سياست عصر پهلوی - مجتبی زاده محمدی
- تصوير بالای صفحه از پوستر فيلم قيصر گرفته شده است
ديگر نوشته های گيلانک در سايت شماليها:
آوای ماندگار
يک بمب ساعتی تو دستم هست
جان وين يا مارلون براندو؟
کوراشيم (کجا می ريم) ؟
مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد