ويديو کليپ فقط از شمال ايران

عروس " ايرانيه" بن لادن
همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من
ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
پنجره ای به آن سوی آينه
کامبيز گيلانی

گاه با خود در جنگم
که از اين شب درون
نقبی به روشنی زنم
گاه در ستيز
که از تاريکی جهان
روزنه ای
به مرکز درک.

جهان را تحليل می کنم
خويش را غربال
به ستارگان پيام می دهم
به انسان آموزش.

روزها را بر می شمرم
شب ها را ورق می زنم
و تولد را
به تماشا می نشينم
تا مرگی نا به هنگام
زود رس
و
بی انصاف
ماشه ی سلاح نفرت را
بچکاند.

و من می انديشم
چنين جهانی
با تمام بسته بندی هايش
سياه است.

گاه با خود در جنگم
تا از اين همه سياهی
موزه ای بنا کنم
که اعتبارش هيچ رنگی نباشد
تا
فريب را
به جای عشق بنشاند.

گاه بر خويش
نهيب می زنم
که جهان سياه نيست
سفيدنيست
سرخ نيست
سبز نيست
تلخ است
تلخ تلخ.

جهان
جنگلی است
پر از درنده
درندگانی آگاه
که از خون پاک
نشئه می شوند.

گاه
به آينه نگاه می کنم
تا پنجره ای
به سوی ديگری بگشايد
که
پرم کند از
برق چشم کنجکاو کودک
صدای پرنده
رايحه ی گل
شلاق باران
بر امواج عاصی
و
پرتو مهری
که خورشيد را
از پشت ابر تيره
به هستی
هديه کند.

انگار
قلبم دوباره می تپد
انگار
ديگر جنگی در کار نيست
جنگی
که مرا از زندگی تهی کند
و
حسی
از کجا که نمی دانم
به دستم
گرما می بخشد.

دستی
که جهان زندگان
در انتظار کار اوست.

دستی
که جهان را
از ستم
رها خواهد کرد.

دستی
که صبح را
از گلوی اين شب بلند
باز
خواهد ستاند.

گاه با خود در جنگم
گاه با خود ...


نظر شما - Comments
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد