ناصر جان پروازت را برم!
گفته بودی:
غمِ قفس به کنار ، آنچه عقاب را پير می کُند ، پروازِ زاغ های بی سر و پاست
نه ناصر جان تو پير نشدی بلکه مزرعه زاغ ها را با پروازی دور دست ترک کردی
پروازت را برم!
|
 |
پدرم هميشه پرسپوليسی بود ، البته غير از مواقعی که با ملوان يا داماش گيلان (پگاه سابق) بازی ميکردند. يک فيلم چند دقيقه ای سياه وسفيد با کيفيت خيلی پايين و خيلی قديمی از بازی پرسپوليس و تاج دارد و ماهی حداقل يک بار نگاه می کند و ياد جوانيهايش می افتد. حسرت گلهای زيادی را که بايد پرسپوليس ميزد به دلش گذاشتی. با اين حال از تو خوشش می آيد و مدعی است: « اگر پرسپوليس حجازی را داشت قويترين تيم دنيا ميشد».
ناصرجان اما خيلی ها قدرت را ندانستند و همين ها الان که فکر می کنند که بعداز پروازت ديگر بی خطر و بی صدا شدی از تو با کلماتی چون اسطوره، بهترين، مردمی و ... ياد ميکنند. همانهايی که نگذاشتند با تيم محبوبت استقلال کار کني، آنهايی که حتی زمان بستری بودنت به ملاقاتت نيامده و نماينده شان را فرستادند. اما تو چه خوب جوابشان را دادی:« نمی دانند که من و امثال من اگر پست و سمت امروزی آنها را نداريم اما جايگاه اجتماعی بمراتب بالاتری در ميان مردم نسبت به آنها داريم».
آنهايی که بعداز مصاحبه ات ايراد ميگرفتند که چرا وارد سياست شدي، اما تو جوابشان دادی: « چند ساليست که سياستمداران وارد عرصه ورزش شده اند و برای گرفتن پست و مقام سر و دست می شکنند و حال می بينيد که چه بر سر ورزش ما آمده است.چطور دخالت آنها در ورزش عيب نيست اما صحبت از مشکلات جامعه از يک چهره ورزشی که خود از جنس مردم است و سالها در کنار آنها با عشق زندگی کرده ، ايراد دارد؟»
حاضر جوابی ات را خيلی دوست دارم، درکت از مسائل و جانب داری مردمی ات را باز هم بيشتر. تو ميدانی که فقط سابقه ورزشی ات نيست که مردم دوستت دارند و صدها نفر برای اهدای خون جلوی بيمارستان صف ميکشند. هزار تا گل بزنی و اما با مردم نباشی و گلهايت فقط برای پرکردن جيبت باشد مردمی ات نمی کند. بقول تو: « بعضيها با زدن چند گل يا مورد توجه قرار گرفتن توسط مردم ، از همه طلبکار هستند ، ناراحت می شوم.متاسفانه اينها وقتی توسط همين مردم بزرگ می شوند ادا در می آورند و فراموش می کنند که از کجا و چطور به چنين جايگاههايی رسيده اند».
ناصر جان چه قشنگ علت نابسامانی ورزش ايران و بويژه فوتبال ايران را در پاسخ خبرنگار بيان کردی وقتی گفتی:
حاصل عشق مترسک بکلاغ
مرگ يک مزرعه است
ناصر جان هرجا رفتی برای موفقيت تيم های همولايتی هايم ملوان و داماش دعا کن
ناصر دستش را روی شانه ام گذاشت و با لبخندی شيرين گفت: کلک رشتی نزن، ميدانی که هيچ دعا و جادويی کارساز نيست. بايد کارکنند.
صحبت ما که تمام شد ناصر بالهايش را باز کرد و جهشی زد و بالای سرم دوری زد . بعد سمت نوک البرز و شايد هم جايی بالاتر، سوی آبی بيکران پرواز کرد.
ناوران