 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
کوراشيم (کجا می ريم) ؟
نوروزی از نوع ديگر
همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من
ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
نوروزی از نوع ديگر
ميگن رسم و راه عاشقی رو بلد نيستي، ننه سرما هر سال با سفره هفت سين ، شيرينی و کلوچه لاهيجان و چای مرغوب و چين اول باغات واجارگاه (منطقه ای در شرق گيلان) ، بزک کرده و دلربا منتظرته، ميری می بينی خوابه، کلوچه و چايی رو می خوری و دستشو می بوسی و بدون اينکه از خواب بيدارش کنی فلنگ رو می بندی و ميزنی به چاک. ميگن تازه از کجا معلومه که وقتی ننه سرما خوابه کارهای ناشايست و مردسالارانه ديگری ازت سر نزنه
تعطيلات نوروز رو در شهر آنتاليا پيش يکی از دوستانم بودم. تو فرودگاه استانبول بلندگو اعلام کرد که به علت نقص فنی که بعدا فهميديم علتش چيز ديگه ای بود پرواز ما چند ساعت تاخير خواهد داشت. کلافه شده بوديم. وقت نمی گذشت. من وپنج تا سياه پوست تو يک سالن کوچک که يه تلويزيون و دی وی دی هم داشت نشسته و به تلويزيون نگاه می کرديم. دی وی دی بود اما هيچ فيلمی نگذشته بودند. ياد فيلم نوروز سال قبل ايرانيها در يک کشور اروپايی که دوستم برايم کپی کرده بود افتادم. از ساک در آورده و از سياه ها با انگليسی دست و پا شکسته پرسيدم دوست دارند ويدئو موزيک ايرانی گوش کنند، خوشحال شدند و گفتند برامون جالبه ببينيم موزيک ايرانی چطوريه. خودم هنوز فيلم را نديده بودم. فيلم را گذاشتم و ده دقيقه يکی اومد صحبت از نوروز و بهار کرد و بعد ده دقيقه ای هم يکی ديگر از سفره هفت سين و اينکه درستش هفت شين هست گپ زد و بعد هم ده دقيقه مصاحبه با شاعر ناشناخته ای و پنج دقيقه هم شعرخوانی طرف و بعد ده دقيقه تبليغات و ... خلاصه يک ساعت از فيلم رو ديديم و هنوز از موزيک خبری نبود. سيا ها ديگه به تلويزيون نگاه نمی کردند و با همديگه حرف می زدند. بالاخره يکی اومد و ترانه ای خوند. بعدش حاجی فيروز اومد: ارباب خودم ... يک عده ای هم دورش بودند، می خنديدند و دست می زدند. خنده ها و حرکات دور و بری ها و در مجموع صحنه طوری بود که آدم فکر می کرد حاجی فيروز رو دست انداخته و مسخره می کنند. سياها شروع کردند به پچ و پچ و بعد صداشون هی بلندتر و بلندتر می شد. فهميدم "سوء تفاهم" شده و از مسخره کردن حاجی فيروز که اونم سياهه دلخور که چی عرض کنم عصبانی و آتشی شدند. خواستم توضيح بدم که يه دفعه بلند شدند و پنج تايی افتادن به جونم. جاتون خالی کتک سيری خوردم. شانس آوردم نگهبانهای فرودگاه زود رسيدند و با زدن چندتا سيلی و لگد به من و سياها منو از دستشون نجات دادند. نگهبانهای نامرد منو نبايد ميزدن. من که داشتم از سياها می خوردم. بگذريم.
اصلا از اين حاجی فيروز هيچ وقت خوشم نمی اومد، نه از اون قردادن های بی مزه اش و نه از خواندنش با اون صدای ساختگی نازک و زشتش. به نظر من بيشتر بچه ها از حاجی فيروز خوششون نمی ياد. دو سه باری که با فک و فاميل و بچه هاشون اجباری رفتم. يادم مياد بچه ها بيشتر توجه شون به نقل و نبات و اسباب بازی های فروشی دور و بر بود تا حاجی فيروز. بزرگترها هم به زور می خواستند وادارشون کنند که از حاجی خوششون بياد: بچه ها نگاه کنيد! حاجی فيروزه ها! بچه ها صد گرم پشمک ، پفک يا چيپس رو به صدتا حاجی فيروز ترجيح می دادند. تازه چرا بايد حاجی فيروز سياه باشه؟ نژادپرستی ، تحقير و توهين به آدمها که شاخ و دم نداره. گويی قصد داريم انتقام قرنها توهين و تحقير مان توسط سپاه مقدونی و اعراب و ترک و تاتار را از سياهان بگيريم. اصلا اين رسم حاجی فيروز ربطی به ما ايرانيها نداره. در هيچ سند تاريخي، افسانه، شعر و داستان مانده از گذشتگان ما اشاره ای به آن نشده. ظهور اين حاجی لوس و بيمزه بايد دور و بر همين صد سال اخير واقع شده باشد و زبانش، بويژه آنجا که ميگه ارباب خودم ... نشان ميده که طرف صحبتش مردم معمولی نيستند، بلکه در نقش غلام و بنده و دلقک برای شادی ارباب ها ، خانها و فئودالها مسخرگی می کنه. عمو نوروز که برده دار، فئودال و خان نيست که احتياج به غلام داشته باشه. آمدن بهار و عمو نوروز احتياجی به بشارت حاجی فيروز نداره. هزاران چيز قشنگ اين مژده را برای مشتاقان بهار و تازگی و نوشدن به ما می دهند. جوانه های تازه سربرآورده دار و درخت ، هالی دار تی تی (شکوفه درخت گوجه سبز) ، شادی و سرائيدن بلبلان، کوچ موسمی پرندگان مهاجر، بيتابی کودکان و همچنين بيتابی کودکانه بزرگترها و ... نه، اعلام ورود خجسته بهار زيبا و عمونوروز مهربان مرا نيازی به اين حاجی نيست.
بيدار که شدم دستی به سر و صورتم کشيدم و ديدم جايی درد نمی کنه و زخم و خراشی به صورتم ندارم، شکر که همش خواب بود، اصلا من هيچوقت ترکيه نبودم و هيچ رفيق و آشنايی هم تو شهر آنتاليا ندارم. اسم اين شهر رو شنيدم و اومد تو خوابم. تازه، چند روز ديگه مونده به عيد و تعطيلات هنوز شروع نشده. و الان هم دارم ميرم سر کارم. به ساختمون محل کارم که رسيدم ديدم يه مرد دور و بر بيست و هفت هشت سال پشت در ايستاده و به نظر می آمد منتظر کسی هست. خواستم در را باز کنم و برم تو، گفت:
- می بخشيد آقای سُردارکوهي، ميشه نيم ساعتی وقت تون رو بگيرم؟
خدای من اين طرف چقدر شبيه پدرم هست. قد بلند، ابروهای پرپشت، چشمان کاس (روشن) و دماغ نسبتا بزرگ و مناسب هيکل و پيشانی نه چندان پهن و ... گفتم:
- الان نمی تونم. کارم دير ميشه. شما؟
- خواهش می کنم، خيلی برايم مهمه آقای سُردارکوهی که با شما الان صحبت کنم
- نگفتيد اسمتون چيه؟
کمی اين پا اون پا کرد و با من و من بالاخره گفت:
- نوروز هستم
«نوروز» ، خيلی کوچک که بودم يه هم محلی ما اسمش نوروز بود، ماهيگير بود و ما بچه ها عمو نوروز صداش می زديم. بعد از اون ديگه با هيچ نوروزی برخورد نداشتم و اصلا کسی را نديدم و نشنيدم که اين اسمو داشته باشه. به نظر ميرسه که همه فکر ميکنن اين اسم يه خورده قديمی و دمُده شده. گفتم که بايد برم سر کار و اين حرفها، باز اصرار می کرد، بالاخره گفت:
- از ديشب که تو فرودگاه استانبول کتک خوردی و بعدش هم افکارت در مورد حاجی فيروز...
اينجا که رسيد نزديک بود از تعجب و اندکی هم ترس بيهوش شم. خواب منو از کجا می دونست!؟ دو سه دقيقه ای سرم رو گذاشتم تو دستام و کمی فکر کردم و بعد شم يه سيلی خوابوندم تو گوش خودم،گفتم شايد هنوز خوابم. نه بيدار بودم. می خواستم ازش توضيح بخوام که خودش گفت:
- عمو نوروز هستم
باز ياد هم محلی مون افتادم و گفتم:
- عمو نوروز از رُماتيسم مرد
- منظورم هم محلی تون نيست، من عمو نوروز واقعی هستم، همونی که هرسال اول بهار می ياد و ...
- چاخان نکن، پس ريشت کو؟ چاق که نيستی و شکم هم نداری.
دور و برش رو نگاه کرد، کسی نبود، ديدم ريش سفيد و پر پشتی صورتش رو پوشاند، بعدش هم دوباره از بين رفت. بی خيال کار. گفتم:
- بريم خونه ام همين نزديکاست.
چايی رو که دم کردم نشستم پيشش
راستی چند سالته؟
- دور و بر 5500 سالم بود که اسکندر ايران را اشغال کرد
- اينجوری فهمش سخته، به حساب ما چند سالته؟
- نمی شه مقايسه کرد
- نفهميدم، چند سال عمر می کنی اگه طبيعی ... ؟
می خواستم بگم «طبيعی بميری» که ديدم بی ادبی ميشه. منظورم رو فهميد و گفت:
- می تونم همين فردا بميرم و می تونم ميليونها سال ديگه هم زندگی کنم. من تو باور مردم هستم. تا زمانيکه مرا باور دارند خواهم بود.
- بعضی خانم ها ميگن رسم و راه عاشقی رو بلد نيستي، ننه سرما هر سال با سفره هفت سين ، شيرينی و کلوچه لاهيجان و چای مرغوب و چين اول باغات واجارگاه (منطقه ای در شرق گيلان) ، بزک کرده و دلربا منتظرته، ميری می بينی خوابه، کلوچه و چايی رو می خوری و دستشو می بوسی و بدون اينکه از خواب بيدارش کنی فلنگ رو می بندی و ميزنی به چاک. همون خانمها ميگن تازه از کجا معلومه که وقتی ننه سرما خوابه کارهای ناشايست و مردسالارانه ديگری ازت سر نزنه. وگرنه دليلی نداره که چند هزار سال برات سفره می چينه که تو رو ببينه، اما تو دم به تله نمی دی. ناقلا نکنه واقعا مردسالاری و طرفدار صيغه و چند همسری و از اين حرفها. نکنه تو هر شهر و دياری دلبندی داری و طفلک ننه سرما بيخبره.
اينا رو که گفتم ديدم اشک تو گوشه چشم عمو نوروز جمع شده، ناراحت شدم. زيادی تند رفتم، آهی کشيد و :
- اين جماعت نفس شون از جای گرم بلند ميشه، يکی نيست بهشون بگه که شايسته نيست آدم در مورد چيزی که از همه جوانبش با خبر نيست داوری و قضاوت بکنه. خواب بودن ننه سرما در شب عيد همش افسانه ست پسرم. ايکاش اينطور بود و کنار سفره هفت سين خوابش می برد. نه جانم. اينجور خوشيها به من و ننه سرما نيومده. همانطور که من مبشرجواني، شادابی ، تازگی و شادی هستم، ننه سرما هم مظهر ايستادگی در برابر تاريکي، ظلم و ستم و همچنين شريک درد و رنجهای مردم هست. کدوم خواب ! کدوم سفره هفت سين. شب عيدی محبوس در قفس سربازان اسکندر به بردگی می بردنش، شبی ديگر جزو غنايم اعراب راهی شام و عربستان بود. شبی را دست و پا بسته کنار چادر مغولان افتاده و شبی ديگر در بازار کنيز فروشان بخارا و سمرقند چوب حراج می خورد و يک شب هم زير تازيانه پدر فقيری که می خواست او را به مرد متمولی که سه برابرش سن داشت بدهد. همين دو سال پيش که باد روسری اش را کنار زد تو خيابون گرفتنش و چون مقاومت کرد با سر و روی خونين شب عيد را زندان ماند. پارسال هم چند روز قبل از عيد توی يه پارک دستگير شد و باز چند روزی را زندان بود
- خوب می رفتی با اين انجمن های زنان تماس می گرفتی شايد کمک ميکردن؟
- اتفاقا با دوتا از اين انجمن زنان تماس گرفتم. يکی از انجمنها آش نذری درست کرد که دستشون درد نکنه. يه انجمن هم رفتند با وکيل و قاضی و نهاد نمی دانم چی صحبت کردند و وقتی ديدند کاری نمی کنند ريختند تو خيابون و تجمع کردند که بعد چندنفر ازشون دستگير شدند. بيچاره ها رو به دردسر انداختم.
- عمو جان زندگيت پر از تناقضه ها! تو انبوه اين همه غم و اندوه اصلا ارزش اينو داره که بيای شادی و شادابی برا مردم بياري؟
- دستش رو گذاشت روی دستم و گفت:
- پسرم، شادی نکردن و از زندگی استفاده نکردن يعنی تسليم نيروهای پليد و ظالم شدن. همون نيروهايی که مسبب تمام درد و رنج و غم و اندوه انسانها هستند.
- اصلا تو اين چند هزار سال هيچ شب عيدی تو و ننه سرما با هم بوديد؟
- چرا يک بار دقيقا دوهزار و سيصد و شصت سال پيش. شبی فراموش نشدني، بهترين ساعات زندگی مون را با هم گذرانديم.
- حالا حتما بايد فقط شب عيد همديگه رو ببينيد؟ روز و شب های ديگه نميشه؟
- چرخش طبيعت اينطور می خواد.
- چت و اس ام اس چطور؟ يه رفيق دارم اسمش ناوران هست می خوای بگم يه وبلاگ واسه تو و ننه سرما يزنه؟ اينطوری می تونيد قرار شب عيدتون رو بذاريد که شايد بعداز دوهزار سال همديگه رو ببينيد.
- چند تا وبلاگ تا حالا زدم. نميدونم چه جوری می فهمند. چندتاش رو بستند و دو سه تاش هم همون روز اول فيلتر شدند و هيچ فيلترشکنی هم کمک نکرد.
- چند روز ديگه عيده. نمی تونی طوری با ننه سرما قرار بذاری که حداقل امسال يه کم کوتاه بياد و ريسک نکنه که همديگه رو ببينيد؟
- برا همين با تو تماس گرفتم.
- چرا من؟ کسی ديگه ای نمی تونه اين کارو بکنه؟
- نه، فقط تو می تونی
- چرا؟
- ميدونی «مازه آماردی» کيه؟
- نه
- يعنی داستان مازه و يوسيفال، اسب محبوب اسکندر رو نشنيدي؟
- نه نشنيدم. متاسفانه زياد اهل مطالعه نيستم.
از حالت چهره عمو نوروز بنظر ميرسيد از کودنی من اندکی دلگيرو نااميد شده بود، درست مثل بابايی که بچه اش چندماهی جدول ضرب رو تو مدرسه شروع کرده و هنوز نميدونه دو ضربدر سه چند ميشه. گفتم:
- بايد جالب باشه، داستانش را بگو تا بعدا برا رفيقم ناوران تعريف کنم که تو وبلاگش بنويسه. عاشق اينجور چيزای دست اوله.
- فعلا وقتش نيست داستانش باشه بعدا. اما چيزی که مربوط به تو و ننه سرما ميشه از اين قراره. بهت گفتم که منو ننه سرما دوهزار و سيصد و شصت سال پيش شب عيد رو با هم بوديم. سال بعد صاحب پسری شديم که اسمش رو گذاشتيم مازه. همون مازه که وقتی بزرگ شد و ماجرای اسب اسکندر را بوجود آورد. تو از پشت و تبار مازه، يعنی پسر من و ننه سرما هستی.
تازه علت شباهت عمو نوروز با پدرم رو فهميدم
يعنی می خوای بگی تو، عمو نوروز بابابزرگ بابا بزرگ بابابزرگ.... من هستی و ننه سرما هم مامان بزرگ مامان بزرگ مامان بزرگ ... من؟
- آره پسرم.
سريع بغلش کرده و سر و صورتش را بوسه باران کردم. و اشکهای عمو نوروز, يعنی بابابزرگ من مثل سپيدرود، تمام پيرهنم رو خيس کرد. گفتم:
- ميخوام هرچه زودتر ننه سرما رو ببينم
- منم می خوام ببينمش. تنها تو می تونی ترتيب اين ملاقاتمون رو پس از دوهزار سال بدی
- چطوري؟
- سريع بايد بری سوادکوه، از اونجا تا جايی که برف و بوران ميذاره اول با اسب و بعدشم پياده بری طرف دماوند. ننه سرما شم اش تيزه، نزديکاش که رسيدی خودش مياد سراغت.
حسابی خسته شده بودم، تا زانو تو برف بودم، توان صعود بيشتر را نداشتم. خستگی و سرما کلافه ام کرده بود و کم کم داشتم نااميد می شدم و فکر بازگشت، اتاق گرم و يه استکان چای داغ غلغلکم می داد. زير صخره ای که کمتر بادگير بود نشستم. اگه می تونستم يک چرت کوتاه بزنم شايد حالم بهتر می شد. اما جرات نداشتم. می خوابيدم و يخ می زدم و آرزوی ديدن ننه سرما رو به گور می بردم. ده دقيقه ای نشستم بيشتر سردم شد. تازه خيال پا شدن داشتم که صدايی شنيدم. گوشها رو تيز کردم. صدا نزديک تر می شد. ديگه بايد چهل پنجاه متری من باشه
- مازه، مازه، پسرم
تا بجنبم و بلندشم يه دفعه يه سورتمه که سه تا گرگ اونو می کشيدند و يه دختر دور بر بيست و پنج سال که عينک دودی به چشم داشت توش نشسته بود از سربالايی راست اومد جلوی من و ايستاد. دختر که قد بلندی داشت و روی موی افشانش که بر شانه ها و پشتش گسترده بود صدها ستاره کوچک بلورين برفی می درخشيدند از سورتمه بلند شد و اومد بيرون. شک داشتم که با اين سن و قيافه مامان بزرگم ننه سرما باشه. تا بخوام چيزی برا گفتن آماده کنم دويد طرفم و عينکش را برداشت و بغلم کرد و با خنده توام با گريه و اشک شروع کرد به بوسيدنم و گفت:
- آه پسرم
لب و لوچه و دهان و چانه اش با مال پدرم مو نمی زد. اشک چشمش را پاک کرد و گفت:
- چقدر تو شبيه جدت مازه هستي، اوه يادم رفت دوستام رو معرفی کنم
در حاليکه با دست گرگی رو که بزرگتر از همه بود و جلو ايستاده بود نشونم داد گفت اين پيلا ورگ (گرگ بزرگ) هست و بعد دوتا گرگ ديگه رو نشون داد و گفت اينها هم کوجه ورگ (گرگ کوچک) و ناز ورگ (گرگ نازی) هستند. - بچه ها اينم نتيجه من سُردارکوهي، نوه پسرم مازه هست.
گرگها دمشون را به علامت سلام و احوالپرسی تکون می دادند. چند ساعتی با ننه سرما همانجا صحبت کردم، سعی می کرد خودشو شاد و سرحال نشون بده، اما از چشمان قشنگ و از چهره زيبايش می شد غم و غصه و در و رنج های چند هزارساله و همچنين ثبات، پشتکار، عزم راسخ برای پيکار با نابرابريها و بی عدالتیها را خواند، ديگه اصلا احساس سرما نمی کردم ، داستان دزديدن يوسيفال اسب محبوب اسکندر توسط پدربزرگم مازه را برام تعريف کرد که فرصت پيش بياد بعدا برا ناوران تعريف می کنم تا تو وبلاگش بزنه. از ننه سرما قول گرفتم که اين چند روز مونده به شب سال نو بيشتر مواظب باشه و يه استراحتی به خودش بده که کارش به زندان و اين حرفا نکشه که امسال شب عيد با عمو نوروز با هم باشن. قول داد، و همديگه رو بوسيديم و قرار گذاشتيم سال بعد يک هفته مونده به سال نو همانجا همديگه رو ببينيم.
اميدوارم شما هم شادی کردن و استفاده بردن از زندگی را از ياد نبريد، گرچه گاهی انبوه مشکلات و دردسر ها دل و دماغی برای شادی کردن نمی گذاره، اما يادتون باشه همانطور که عمو نوروز گفت شادی نکردن يعنی تسليم دشمن شدن. چند بيت شعر زير اثر «نوبر» را تقديم می کنم به همه آنهايی که اين امکان از آنها گرفته شده تا شب سال نو را با عزيزانشان دور هم باشند:
نوبهار آمد و شد دشت قشنگ - چون دم طاووس و دنبال تورنگ
باغ دلکش شد و زيبا گرديد - فرشش از اطلس و ديبا گرديد
باز مرغ سحر از شب حيزی - شهرتی يافت به شورانگيزی
باز عيد آمد و من زندانم - وه چه روئين تن و آهن جانم
نه مرا جانب گلگشت رهی است - نه کسی را به سوی من نگهی است
ضمنا برای آنهايی که احيانا نمی دانند، تورنگ يعنی قرقاول
ناوران
|