 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
دالانهای تودرتوی شب ...
بياد هادی غبرائی لنگرودی
ه.ليله کوهی
به شهرآرا رسيدم. نزديک درِ ِ ورودی مجتمع کوشک. هادی داشت با رنوی قرمزش از مجتمع بيرون می رفت. هادی عادت داشت هنگام خنديدن دست راستش را جلوی دهانش می گرفت و کجکی می خنديد. مثل حالا که تا مراديد با دست چپش چسبيده به فرمان ماشين و با دست راستش جلوی دهان، کجکی به من خنديد و در حال خنديدن سلام کرد و گفت: عجله دارم. فرخنده به تو خواهد گفت. سپس با ويراژی از جلوی ماشين من گذشت. چند ثانيه بعد جلوی ساختمان 14، کنار پيکان آبی 56 پارک کردم. مثل هميشه زری درحال رتق و فتق کار خانه بود و فرخنده هم روی صندلی چوبی تاشو کنار يخچال نشسته بود و با زری گرم گفتگو. طبق عادت با چند تلنگر کوچک به پنجره آشپزخانه، آنها را از آمدن مهمان نا خوانده خبر کردم. زری با ديدن من با همان خنده های هميشگی در ِ آپارتمان را برايم باز کرد. وارد آشپز خانه شدم و شروع کردم به سر به سر گذاشتن فرخنده. تو مگه کار و زندگی نداري؟ تو مگه شوهر و بچه نداری که از کله ی سحر می آی اينجا پشت سر دوست و آشنا و فاميل ميگي؟ بعدشم ميری خونه با عجله يه ديگ برنج بار ميذاری و يه ماهی تابه پنير برشته درست می کنی و با يه کاسه ماست ميذاری جلوی هادی بيچاره از بس به اين هادی بدبخت پنير برشته دادي، شکل پنير برشته شده. همين حالا جلوی در محوطه ديدمشِ، گفت: از دست پنير برشته های فرخنده دارم فرار می کنم. می خوام برم پيش غزاله برام لازانيا درست کنه. فرخنده از شنيدن حرفهايم با آن چشم های آبی دريايی خنده ای تحويلم داد و گفت: پس بگو آقا چرا اونقد عجله داشت! می خواسته بره خونه ِ غزاله جونش! بدجنس به من گفت: گلشيری زنگ زده، گفته هادی بيا جلسه داريم. بعد از فرخنده کمی ،هم زری را اذيت کردم: زری توغيرازساعت شش صبح روزهای جمعه هيچوقت ديگه ای برای سرو صدا کردن پيدا نمی کني؟ زری عادت داشت هر جمعه صبح تفسير (راديوهای بيگانه) را با صدای بلند گوش می داد و با قابلمه های توی آشپز خانه می جنگيد. اينجا لندن است صدای بی بی سي، اينجا اورشليم صدای اسرائيل، اينجا پاريس، اينجا نيويورک، اينجا ... و تفسير های صد تا يک غاز صدای وطن به همراه موسيقی گوشخراش قابلمه ها خواب صبح جمعه را به همه زهرمار می کرد. به ناچار بايد بلند می شدي، شلوار می پوشيدي، از خانه می زدی بيرون و در صف نان بربری يا لواشی سر گذر می ايستادی وبا چند نان تازه برمی گشتی و روز را آغاز می کردی. پس از جمع شدن بساط صبحانه، غر زدن های علی شروع می شد. فريده زنگ نزد؟ نگفت نهار بريم خونه شون ؟ قدسی گفته بود امروز کباب درست می کنه ، پس چی شد؟ هميشه ليوانی چای به دست می آمد در اتاق پذيرايی روی مبل می نشست و يک بند غر می زد. علی عادت داشت چای را بدون قند بنوشد. يک غلپ چای بدون قند سر می کشيد و با دست چپش آبخور سبيل های از بنا گوش در رفته اش را پاک می کرد و از اين اتاق به آن اتاق می رفت و يک بند غر می زد. همگی به غر زدن های او عادت داشتيم. گاهی ويرش که می گرفت، می رفت دستشويی و توالت را تميز می کرد و می آمد در چها رچوب در ِ اتاق پذيرايی مثل افسران ارتش می ايستاد و می گفت برين شام و ناهارتونو اونجا بخورين. به اين ميگن تميز کردن. و سه،چهار مدال افتخار به خودش آويزان می کرد
زری و فرخنده گاهی نقشه می کشيدند که بروند لنگرود. قدسی برخلاف علی و هادی به پيشنهاد های زری هرگز نه نمی گفت و سويچ بدست دم در حاضر بود. آن روزهم هر چه به هادی اصرار کردند با آنها به اين سفر برود، تن نداد و گفت: من با کانون جلسه مهمی دارم. فرخنده پشت چشمی نازک کرد و گفت: نکنه باز هوس لازانيا کردي؟ غزاله جونت دعوتت کرده؟ هادی گفت: اتفاقا جلسه تو باغ غزاله ست و او هم سخت در گير تدارک کارهای جلسه ست و وقت لازانيا درست کردن رو نداره . من هم کارهايی مهمتر از سفر شمال دارم.
بالاخره زري، فرخنده و قدسی از جاده چالوس راهی شمال شدند. ظهر رسيدند کنار ويلای امان. قدسی ماشينش را کنار ويلا پارک کرد و وارد باغ شدند. راش، سگ امان آنها را ديد. پارس کنان به طرفشان دويد. از آن لحظه راش يک بند پارس می کرد و هيچ يک از افراد خانواده، بهاران، شعله و پيروزان نمی دانستند اين زبان بسته چرا پارس می کند. زری و فرخنده به قد و قيافه بچه ها نگاه می کردند. قدسی هم مثل هميشه در باغ، با گل و گياه مشغول بود. زری حا لش سخت گرفته بود. يک لحظه فکر کرد امان را نديده بطرف لنگرود حرکت کنند. پس از لحظه ای بخودش آمد و شد همان زری هميشگی. از فرخنده پرسيد قدسی کجاست؟ فرخنده گفت: کجا می خواستی باشه، طبق معمول تو باغ با گل و گياه مشغوله. صدايش کردند: قدسی بيا بريم دير ميشه. حاج خانم چشم براهه. قدسی چند لحظه بعد با يک قلمه گل محبوبه شب از باغ بيرون آمد . قدسی و زری و فرخنده سوار ماشين شدند. راش همچنان پارس می کرد. ماشين قدسی به انتهای کوچه امان رسيد، از پيچ کوچه گذ شت و به طرف کارخانه چای امان حرکت کرد. زری همچنان آشفته بود. فرخنده حال او را می فهميد، ولی چيزی نمی گفت. ماشين پيکان کرم رنگ قدسی کنار کار خانه امان ايستاد. همگی پياده شدند. امان ميان گونی های چای سرگرم کار بود. زری که چشمش به امان افتاد، نتوانست جلوی هق هق گريه اش را بگيرد، فر خنده هم دست کمی از زری نداشت. فرخنده اشکش هميشه دم مشکش بود. قدسی دلداری شان داد و کوشيد آرامشان کند و مهربانانه به طرف ماشين هدايتشان کرد. سوار ماشين که شدند زری ديگر حتا کلمه ای هم حرف نزد ومسير کارخانه تا لنگرود در سکوت گذشت.
حاج خانم تسبيح به دست در حال قل هوو الله گفتن کنار جاده منتظر آنها بود. زری با ديدن حاج خانم تمام بغضش را يکجا قورت داد. حاج خانم وقتی ماشين پيکان آقای قدسی را ديد مثل هميشه والله وهو خيرا و حافظا راخواند ماشين قدسی با نعره ای کنار پای حاج خانم ترمز کرد. حاج خانم زری و فرخنده را بغل کرد و گفت چقد دير کردين! زری گفت از جاده چالوس اومديم. سر راه... حرفش را نصفه نيمه قورت داد. حاج خانم با گريه پرسيد به امان و بچه ها سر زدين ؟ بچه های من خوب بودن ؟ زری گفت، همگی خوب بودن. امان طبق معمول توی خاک چای بود. شعله و بچه ها هم سر و مر و گنده بودن. خاطر جمع باشيد. حاج خانم گفت: زود تر بريم امشب مهمون داريم. زری گفت: مهمون ؟ حاج خانم گفت: آقای اسکندری امشب مياد اينجا . زری با تعجب پرسيد آقای اسکندری! حاج خانم گفت تازه اومده. بخاطر همون بيماری ريه...
هادی تازه رسيده بود کنار باغ غزاله. دو نفر ازبرو بچه های کانون، ميرعلايی و مختاری داشتند کمک می کردند تا شاملو را سوار صندلی چرخدارش کنند. روی ديوار باغ پلاکارتی نصب بود با اين عنوان:
"جلسه علنی کانون نويسندگان ..."
باغ بزرگ و زيبايی است باغ غزاله، پر است از کوکب های رنگی و مرکبات. خودش نارنجستانی ست. عطر بهار نارنجش آميخته با عطر ياس رازقی و ياس رونده زرد آدم را مست می کند. هادی از صندوق عقب رنوی قراضه ا ش يکی يکی هندوانه های بزرگ اهوازی را بيرون می کشيد و آرام آرام کنار ماشين به زمين می گذاشت. سرش را بلند کرد، ميرعلايی را کنار در ِ باغ ديد. صدايش کرد. احمد، احمد، کمک کن هندونه ها رو ببريم تو باغ.
غزاله در گوشه ای از باغ ، خانه کوچک و زيبايی دارد که باسليقه و ظرافت بسيار به صورت کلاسيک تزئينش کرده . تناسب شومينه با مبل کوچک راحتی کنارش، چند تکه گليم عشاير فارس و يک گبه اخرايی رنگ خراسان وسط سالن چشم نواز است. سه تاری به ديواری آويخته و کتابخانه ای از چوب آلبالو زينت بخش ديوار ديگريست. لابلای انبوه کتاب ها، 22 جلد فرهنگ دهخدا ، آثار تولستوي، چخوف، دانته، رومن رولان، 11 جلد تاريخ تمدن ويل و آريل دورانت و آثارديگر بزرگان هنرو ادب جهان و ايران ديده می شود. دسته های هيزم با نظمی بسيار دقيق کنار شومينه چيده شده اند. در گوشه ای ديگر هم يک ميز غذا خوری گرد ِ چوب گردو با رو ميزی ترمه قديمی که نشان از مادر بزرگ غزاله دارد و چهار صندلی چوبی لهستانی دورش زيبايی سالن را تکميل می کند. بيرون خانه، زيرسا يبان درخت بزرگ شاه بلوط هم تخت چوبی بزرگی است که گليم ترکمن خوش رنگی رويش قرار دارد.
غزاله وپوينده روی تخت چوبی نشسته بودند و داشتند و يک کاسه بزرگ سالاد شيرازی درست می کردند. غزا له به شوخی گفت : ممد ، تو چقد سريع و يه دست پياز و خيار خرد می کنی! معلومه حسابی دوره ديدی! پوينده با خنده گفت "کار نيکو کردن از پر کردن است" از وقتی زير ورقه قانون مساواتو امضاء کرديم ، آروم آروم تجربه هم کسب شد.
فاصله بين در ِ باغ تا کنار پله های خانه کوچک با جاده ای باريک بهم وصل می شد. دو طرف جاده را آجرهای اُريبِ قرمز از بقيه باغ جدا می کرد. وسط جاده سنگ ريزه های سفيد و گوش ماهی ريخته بودند. اين جاده به باغ جلوه ای خاص می داد.
ميرعلايی به پيش و هادی به دنبال، هندوانه به دست و هن وهن کنان، با چلق چلق سنگ ريزه هاو غرچ غروچ گوش ماهی های زير پايشان آمد ن خود را خبر می دادند. هادی از غزاله پرسيد: هندونه ها رو کجا بذاريم؟ چشم های پوينده از تندی پياز می سوخت و اشکش در آمده بود .هادی به محض ديد ن اين صحنه باز دست راستش را گرفت جلوی دهانش و کجکی خنديد. در حال خنديدن به غزاله گفت: انقدر اين ممد بيچاره رو دعوا نکن. اشکشو در آوردی! پوينده با آستين پيراهنش اشک چشم هايش را پاک کردو به غزا له گفت: از من بهتر اين هاديه. واسه خرد کردن پياز و کار ِ خونه مرد نمونه ست. غزا له گفت: آره جون خودش. فر خنده بار ها بمن گفته که هادی تو خونه دست به سياه و سفيد نمی زنه.
از لا بلای درختان باغ، زن چشم سياهِ باريک اندام و زيبا روِِيی خرامان به طرف جمع می آمد. غزا له که او را ديد، بی اختيار با صدای بلند برايش اين شعر را خواند. تو آمدی ز دور ها و دور ها- ز سر زمين عطر ها و نور ها - نشانده ای مرا کنون به زورقی- زعا جها، ز ابر ها ، بلور ها -. فروغ از همان نيم خنده های شيرين اش به جمع تحويل داد. هميشه وقتی می خنديد زيبا تر می شد. حيف که گلستان نبود ببيند! فروغ به جمع گفت: کاری هم بمن بد يد. بگيد من چيکار ميتونم بکنم؟ غزاله گفت تو هند ونه ها رو قاچ کن. هادی گفت اين تنها تخصص دوره خوش گذرونی روزهای چمخاله رو هم می خواين از من بگيرين! من سر" شکستن " خربزه و هندونه در تابستونای چمخاله دورهَ مخصوص ديدم. لطفاَ واسه فروغ کار ديگه يی پيدا کنين. غزاله که هميشه هادی را برای اشتباهاتش و به کاربردن ترکيبات گيلکی در گفتار روزمره فارسی دست می انداخت و حسابی سر به سرش می گذاشت، برگشت به هادی گفت: رشتي، مگه هندونه هم گردوهِ که می خوای اونو بشکني؟ احمد برو از انباری چکشو بيار هادی می خواد هندونه بشکنه! رشتی جون، هندونه رو قاچ می کنن، نه! پوينده زيرلب زمزمه کرد: بزرگترين ويراستار مارو باش! و يواشکی خنديد. هادی که زمزمه پوينده را شنيده بود گفت: به تو يکی کم کمک کردم؟ نيمه شب زنگ می زدی: هادی ريشه فلان چيز چی می شه؟ يادت رفت سر کلمه کانيبال ماتم گرفته بودي؟ بهت گفتم در جمله بايد ديد، چون تغيير می کنه. اين اسميه که در قديم اسپانياييها به بوميهای کاراييب داده بودن ومعنيش ميشه آدم خوار، انسان يا حيوانی که هم جنس خودش رو ميخوره و نه... فروغ گفت خلاصه من چی کار بکنم؟ غزاله گفت برو از تو يخچال کالباس ها رو درآر بچين تو ديس. د يس های استيل و چينی تو کمد آشپز خونه ست، به سليقه خودت انتخاب کن. و روکرد به هادی گفت: هادی جون لطفاً جای ظرف ها رو به فروغ نشون بده. هادی به همه جای خانه آشنايی داشت. بار ها مهمان غزاله بود و شبهای زيادی را در آن خانه کوچک به صبح رسانيده بود. هادی کمک کرد تا فروغ ظروف مورد نظرش را انتخاب کند و دوباره سرکارش به باغ برگشت. ميرعلايی که آدم محجوبی بود و نميخواست کسی متوجه حرفش بشود، با خجا لت يواشکی به هادی گفت: اينجا کربلا ست؟ سوختيم از تشنگی! هادی بی انصاف ميرعلايی بد بخت را رسوای عالم کرد . با صدای بلند به جمع گفت: کی مسئول خريد مشروب بود؟ اين احمد بيچاره از تشنگی هلاک شد. گلشيری که از جمع چند نفره شان کنده شده و آرام آرام کنار تخت چوبی رسيده بود گفت: کوفت بخوره اين احمد. باز هوس مشروب کرده؟ ما کم برای عرق خوری های آقا باز جويی پس داد يم؟ هر شب زن و بچه بيچارش بدنبالش ازخونه اين آشنا به خونه اون آشنا، تلفن به اين دوست به اون فاميل، تمام خيابونای اصفهونو زير پا ميذاشتن و اگه کمک برادران سپاه جند الله و امر به معروف ونهی از منکر نبود، معلوم نبود کجا بايد آقا رو ويسکی به بغل پيدا می کرديم. ميرعلايی حسابی خجالت کشيد و تا بنا گوش سرخ شد. موضوع شوخی بچه ها را کاملاً جدی گرفته بود. غزاله پا در ميانی کرد و گفت: هوشنگ جوری برخورد می کني، انگار خودت پسر پيغمبری! تو که بجای آب، عرق سگی بالا مينداختی! خودتم در "پنج گنج" به [ آن سرد تلخ وش اُم الخبائثی ] اعتراف کردی! چی شد که حالا جا نماز آب می کشي؟ گلشيری گفت: بر منکرش لعنت. هيچم جا نماز آب نمی کشم. اولاً بعد از ناهار جلسه داريم. دوماً اين آدم بعد از اون بد نامی که واسه اهل قلم درست کرده اجازه نداره حتی اسم مشروب رو ببره، وای به حال هوس خوردنش! بنظرم باز خيال بد مستی داره! برادران جندالله اين بار ديگه بايد تو خيابونای جابلسا دنبالش بگردن.
پوينده وغزاله ميز ناهار را با وسواس و دقت فراوان چيدند. يک کارد ويک چنگال در دوطرف بشقاب و يک ليوان و يک دستمال کاغذی زرشکی و صورتی تويش، بالای بشقاب. هادی تمام استعداد نداشته خود را به کار گرفته و هندوانه ها را به شکل هنرمندانه ای برش داده بود. فروغ هم کا لباس ها وتکه های پنير را در ديس های استيل به شکل اشتها آوری چيده بود. کا لباس ها را لول کرده، وسط آنها چند پر جعفري، گشنيز، نعناع و يک حلقه گوجه فرنگی گذاشته بود.
هادی آن روز پيراهن چهار خانه آبی کم رنگی از مارک يوپ با شلوار جين يوپ و کفش کلارک انگليسی قهويی روشن از سری سوغات آلمانش پوشيده بود. وقتی داشت هندوانه را برش می داد آبش شلپی زد و ريخت روی پيراهنش. آخی گفت و با دلخوری اضافه کرد: اولين باره که می پوشمش. غزاله گفت: هادي، تو هميشه دست وپا چلفتی بودی. مختاری گفت: مثل اين هوشنگ. ببين حالا که فرزانه نيست، چطور دست و پاشو گم کرده! قيافه شو نيگا کنين، انتخاب ترکيب رنگ ها رو! پيراهن سبز چمني، شلوار قهويي، کفش کتونی قرمز! به اين ميگن ، هارمونی رنگ ها! گلشيری خودش را از تک و تا نينداخت و گفت: شما ها که از دنيای مدرن هيچ اطلاعی ندارين، بهتره حرفی نزنين. بهتون توصيه می کنم برين گزارش جوايز اسکار هاليوود روبه بينين تا چيز ياد بگيرين. خلاصه از هيچ ضيافتی شاهانه درست کرده بودند.
مختاری چرخ شاملو را به آرامی به طرف جمع می راند. سيرجانی سر راهش دسته گلی از گل های باغ غزاله چيده با خودش سر ميز آورد. فروغ ازغزاله گلدان خواست برای دسته گل و گفت اين دسته گل قشنگ وسط ميز غذا بهمون اشتها و روح تازه می ده. همگی کار سيرجانی را تحسين کردند. هادی همچنان در گير لک روی پيراهنش بود. سير جانی گفت: من يه جايی خوندم که نمک لک آب انار، هندونه وشراب رو پاک می کنه، ميخوای بيارم؟
ميز ناهار چيده شد و همه آمدند. مختاری گفت: کا شکی کمی هم غذای گرم داشتيم . سير جانی که کنار مختاری نشسته بود، گفت: معلومه تو هم کم شکمو نيستی ها ! مختاری گفت اتفاقاً بيشتر بخاطر تو و شاملو بود هر چند که خودمم بخاطر زخم معده ام هر چيزی نمی تونم بخورم. هنوز جمله مختاری تمام نشده بود که هادی و غزاله با دو ديس بزرگ وارد شدند. غزاله به کسی نگفته بود غذای گرم هم درست کرده است . يک ماهی تابه بزرگ ميرزاقاسمی و دو مرغ بريان که شکمشان با مخلوطی از مغزگردو، رب انار، سير، سبزی های معطر وکمی هم آلوی خراسان پر شده بود. کسی انتظار نداشت که غزاله اين همه کد با نو شده باشد. پوينده گفت: غزاله خيلی هنرمند شدی! غزاله گفت من قبل از امضاء قانون مساوات هنرمند بودم. مگه نشنيدی ميگن هنر نزد گيلانيان است و بس! تازگی باد گيلان به منم خورده واز تهرون کنده شدم. البته اينا رو با کمک هادی درست کردم، اگه بی مزه بود تنها يقه منو نگيرين شريک جرم هم دارم! متاسفانه ديگ بزرگ نداشتم برای همه برنج بار بذارم، فقط تونستم يه ديگ کوچولو پلو بپزم. گلشيری ساک دستی اش را بازکرد واز ميان اسناد ويادداشت هايش دو شيشه شراب سرخ کيان تی از منطقه توسکا نای ايتاليا بيرون آورد گذاشت وسط ميز غذا و گفت: لطفا به اندازه بنوشين و مست نکنين بعداز ناهار خيلی کار داريم.
لحظه ای که مختاری به گلشيری گفت " وقتی فرزانه نيست هوشنگ ..."، اسم فرزانه لحظه ای گلشيری را توهم کرده بود، ولی توانست سريع خود را جمع و جور کند. پس از صرف ناهارهر کسی گوشه ای از کار را گرفت تا بساط باقی مانده جمع شود. گلشيری جلو تر از همه آستين ها را بالا زد و شروع کرد به شستن ظرفها. سير جانی دست غزاله را گرفت و گفت لطفا شما بشينين، ما جمع و جور می کنيم . هادی رفت دنبال دومين تخصصش، دم کردن چای لاهيجان. آب سماور جوش بود. يک قوری بزرگ از چای لاهيجان دم کرد و روی قوری را با دستمالی پوشاند . يکی دو بار صدای بعضی ها در آمد پس چی شد اين چاي؟ هادی گفت اگه چای بغدادی می خواين برين خونه هوشنگ. اگه چای گيلان می خواين، کمی تحمل داشته باشين. و 15 دقيقه بعد با يک سينی چای خوش رنگ وارد شد. بعد از نوشيدن اولين غلپ چای همه به هادی آفرين گفتند. سير جانی گفت عجب چای خوش طعميه! اين چای مال کجا ست؟ شاملو گفت: اونوقتا که ميرفتم چمخاله، بر و بچه ها هميشه از همين چای بهم می دادن. يادش بخير.
آرام آرام اعضای ديگر کانون ومدافعين حقوق بشربرای شرکت درجلسه وارد باغ می شدند. هنوزشروع جلسه اعلام نشده بود. تازه واردين دو نفره يا چند نفره از راه می رسيدند. احمد تفضلی با غفار حسيني، زال زاده با مجيد شريف، فروهر ها داريوش و همسرش پروانه اسکندري، محمد امين به همراه فرهاد غبرايی احمد محمود و سياوش کسرايی از پياده رو خيابانی پچ پچ کنان و قدم زنان به طرف جلسه می آمدند. سعيد سلطانپور که مثل هميشه در هر کاری عجله داشت، با سرعت از کنارشان گذشت. يک لحظه آنها را در آينه ماشينش ديد. ترمز کرد وبا سرعت دنده عقب گرفت، جلوی آنها ايستاد، و از د اخل در ِ جلوی ماشينش را باز کرد وگفت: سوار شين دير شده. کسرايی گفت: جلسه ساعت 4.30 شروع می شه. هنوز ساعت 4 هم نشده، چرا ميگی ديرميشه؟ سعيد گفت: ديروز هوشنگ زنگ زد و گفت،ساعت 4 باغ غزاله باشم. خسروگلسرخی با کرامت دانشيان از راه رسيدند. سلطانپور از احمد محمود و کسرايی کنده شد، خودش را به گلسرخی رساند. با خنده به او گفت :خسرو، اين مزخرفات چی بود که گفتي؟ اسلام و سوسيا ليسم! مولا علی و مولاحسين... بعداز 35 سال يقه، بقيه رو گرفتن و دارن از راديو تلويزيون و کيهان شريعت مداري، برای اسلامشون تبليغ می کنن. گلسرخی کمی با سبيل هايش ور رفت و جواب درستی پيدا نکرد. ناچار گفت: بابا ما 35 سال پيش يه غلطی کرديم هنوز... حسين اقدامی که همراه علی صدرايی از پشت سر می آمدند خودش را رساند و گفت: خسرو، آدم برای غلط کردنشم تا چندين قرن بايد حساب و کتاب پس بده. بنابراين بايد بدونه چی روکجا بگه تا وقتی" درجريده عالم به ثبت" ميرسه دامن گير ديگرون نشه.
احمد کسروی همراه به آذين و اخوان ثالث با ماشين فريدون فرخزاد رسيدند کنار باغ. فرخزاد ماشينش را زير درخت گردو پارک کرد و به سرعت از ماشين بيرون پريد وبا احترام در ِ جلو را برای کسروی باز کرد. به آذين و اخوان که عقب نشسته بودند به فرخزاد فرصت ندادند وخواستند خودشان از ماشين پياده شوند. فرخزاد آمد دست به آذين را بگيرد و کمک کند تا راحت تر پياده شود که اخوان گفت هنوز کارمون به اونجا نکشيده. کسروی زخم خورده، بايد به او کمک کرد و بعد همراه به آذين، هر دو عصا زنان وارد باغ شدند. فرخزاد هم دست کسروی را گرفته واز پشت سر می آمدند. پيروز دوانی که هنوز ورزيده و قبراق بود، تنها و پياده خود را به آنجا رسانيد. ناگهان محمد قاضی و نادر پور با هم وارد شدند. هر دو هم کت و شلوار بتن داشتند و کراوات زده بودند . محمد قاضی خس خس کنان با بلند گوی زير گلويش برای نادر پور حرف می زد. نادر پور پرسيد آقا، جمال زاده کجاست؟ محمد قاضی به سختی گفت، فکر می کنم اومده باشه. ديروز زنگ زد، ساعت شروع جلسه رو ازم پرسيد. بله بله، می بينمشون، با آقا بزرگ اونجا، زير درخت گيلاس نشستن دارن باهم گپ ميزنن.
علی صدرايی هم که فوری محمد قاضی را ديده بود، به حسين گفت: يادت هس شبای انستيتو گوته؟ شبی که دختر قاضی پيام پدرشو خوند؟ نوشته بود: "من برای بيماريم رفتم دکتر. تو بيمارستان بهم گفتن تو سرطان حنجره داری بايد هرچه زودتر عمل کنی. يه ورقه دادن دستم وگفتن لطفا برين خونه، فکراتونو بکنين بعداً در صورت تمايل ورقه رو امضاءکنين بيايين برای بستری شدن. منم سريع امضاءکردم دادم دست دکتر. دکتره گفت: منظورم همين حا لا نبود. اين عمل خطرناکيه، چون بعداز عمل تارهای صوتی تون رو از دست خواهيد داد وديگه نميتونين حرف بزنين. منم بهش گفتم آقای دکتر من از کشوری ميام که مردمش همين حالا هم حق حرف زدن ندارن. بنابراين بهتره شما نگران تارهای صوتی و حرف زدن من نباشين و هرچه سريعتر عملم کنين." يادت مياد؟ انگار ديروز بود! حسين گفت: علي، من ميگم اين بروبچه ها رو ورداريم ببريم چهاراه اميراکرم، اون بيمارستانه... چی بود اسمش؟ و همه مون از دم بديم حنجره هامونو عمل کنن تا واسه حرف زدن اُنقد عذاب نکشيم. علی گفت بد فکری نيست! تو جلسه پيشنهاد ميديم.
درست ساعت 4.30 مختاری از جمع خواست سکوت کنند و جلسه را رسمی اعلام کرد و گفت: از خانم ها و آقايان محترم تقاضا می شود خارج از دستور جلسه صحبتی نفرمايند.درغير اين صورت مسئول جلسه حرفشان را قطع می کند. بعد نام سخنرانان و موضوع سخنرانی شان را اعلام کرد و گفت پس جلسه با گزارشی از کار کانون وسيله آقای گلشيری شروع می شود و با يک جمع بندی وسيله آقای شاملو پايان می يابد. آخر جلسه هم تا ساعت 9.30 شب است. ضمناً جهت اطلاع سيگاری های عزيز بايد عرض کنم که سه استراحت 10 دقيقه ای خواهيم داشت برای کشيدن سيگار و صرف چای. گلسرخی گفت:چه عجب چای دارين! می گفتين شاممونم خودمون می آورديم.
مختاری دوباره خواهش کرد که سکوت رعايت شود و از گلشيری تقاضا کرد گزارشش را شروع کند.
گلشيری به حضار خوش آمد گفت و توضيح داد که گزارشش شامل سه بخش است. بخش اول گزار...از جايی صدای زنگ تلفنی می آمد. کسی به آن توجهی نشان نداد. اما صدای زنگ هم قطع نمی شد. صدا واقعاً آزار دهنده شده بود، به حدی که ديگر نمی شد حتا صدای گلشيری را شنيد. در دلم می گفتم: بابا محض رضای خدا يکی به اين تلفن جواب بده. اَه، اصلاً نميشه شنيد گلشيری چی ميگه! در گيرودار اين جدال ذهنی بودم که با تکان های شديدی بيدار شدم. پسر کوچکم بود. بابا بابا تلفن از ايران....
دوشنبه 26 شهريور 1386
ه.ليله کوهی : دوسلدورف -
به ياد هادی غبرايی در چهار شهريور نبودش...
|