|
گل و من
ر.آوا
من امروز در سخن باگل نشستم
کمی در باغ نزديکش نشستم
بدو گفتم که ميداند چه رنگيست؟
ويا خاری به تن دارد چنين تيز!
چرا رنگش چنين سرخی گرفته ست؟
و يا خارش ، تن سبزی نشسته ست؟
بگفتا گر ندانم سرخ سرخم
و يا خارم ندانم تيز تيز است
ولی دانم که زنبوری می آيد
زشهد جان من سيراب گردد
برد من را به سوی سرزمينی
که آنجا هم گلی ديگر برآيد
بگفتم اين عجب رازيست گويی
که زنبوری رسد روزی ز راهی
بشيند بر تنت شهدی بگيرد
ز اين مستی فزونی سر بگيرد
بگفتا من نمی دانم چه هستم
اگر چشمان تو سويم بيايد
در آن آيينه بينم من چه هستم
برفتم سوی او آيينه در چشم
نگاهش کردم و بويش نمودم
بديدم محو در بحرنگاهم
ززيبايی چشمان سياهم
همی گويد که می خواهد بداند
که باز آيد چنين آيينه چشمی
کمی در باغ نزديکش بشيند؟
نگاهش کردم و زنبور گشتم
به باغ ديگری
بر گل نشستم
|