ويديو کليپ فقط از شمال ايران

ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
http://www.shomaliha.com

حديث نفس مهر اوليا

گلناز غبرايی


از همان اول نگران بودم که نکند به مهر اوليا نرسيم. نکند سهم او خورده شود يا بدتر از آن بخوبی ادا نشود. از همان عروسی عباس خان که گاهی می آمد و می رفت، در حرف و حديث های اين و آن رويی نشان می داد و بعد غيب می شد. دلم از همان اول برايش می سوخت. برای زنی که خانه ی گرم اميرخان، آغوش پر مهرخواهرها، بازی نور و سايه را در باغ بزرگ خانه ،مهمانی روزهای تعطيل، آن همه رفاه را گذاشت و رفت. با همه ی خانمی اش از جنسی ديگر بود. از همان زن ها که اوايل جوانيم عاشقشان بودم. چند نفری را که از نزديک ديده بودم همه خوش سخن و دنيا ديده و مجلس آرا. پيری برازنده شان بود. حالا پس از اين همه سال امکان آشنايی با يکی از آن ها قرار بود دست دهد و من نگران بودم نکند حق مطلب ادا نشود. در دده قدم خير شاهد بچگی هايش بوديم. با خانواده اش آشنا شديم. فقط او از اعضای خانواده به راهی ديگر رفت. در کتاب سوم اما حضورش همه جا حس می شد. خودش نبود، اما جابجای خانه از او نشان ها داشت و من بفکر افتادم که بعضی آدم ها حتی وقتی يک روز نباشند از ياد همه و حتی خانه هم می روند. در عوض هستند انگشت شماری که حضورشان حتی اگر يک ساعت هم بيايند سال ها در خانه می ماند. مهر اوليا اين چنين بود. در ماه عسل شهربانو بيشتر به آشنايی بااو مايل شدم. دلم می خواست ساعت ها پای حرف هايش بنشينم. دلم می خواست سرنوشتم را که شايد پس از گذشت چيزی حدود سه دهه با سرنوشتش پيوند خورده بود با او قسمت کنم. دلم می خواست آن جاها را که نمی دانستم ،معماها ی باز نشده را از او بپرسم. و حالا کتاب چهارم را دردست دارم. ترمه ی پشت جلد کتاب را همه می شناسيم. و عکس خانوادگی وسط ترمه که آرزو داشتم يک آلبوم کامل از آن را ببينم. کتاب همانطور که انتظار داشتم با مهر اوليا آغاز می شود. با حسرتش برای اقاقيای پنجاه سال پيش خانه که حالا جايش را به ارغوانی داده، ارغوانی که شايد حتی در بهار هم به گل ننشيند . و بعد حسرت عمر از دست رفته. عمری که کودکيش هر سال يک قرن است و تمام نمی شود. جوانيش در بيست خلاصه می شود و پس از آن ديگر نمی فهمی که چه سان می گذرد. مهر اوليا را می بينی که در آپارتمان اجاره ای اش در پاريس پير شده. حس می کنی بيماراست. شايد آلزايمر گرفته. ولی کتاب فرصتی برای دلسوزی نمی گذارد. همانطورکه اجازه نمی دهد بسته شدن مغازه های قديمی خيابان مشرف به ميدان «آدُلف شه ريو» زياد غصه دارت کند. شاپرک می آيد تا با زبان خودش بخشی ديگر از قصه را که براستی سرگذشت مادران و دختران است، برايت بگويد. با او حتماً کمی طول می کشد تا اُخت شوی. اما مادرش را بخوبی می شناسی. شهربانو از کنار قصه سرک می کشد و تو چه خوشحال می شوی که زنده و سالم با همان زبان تند و تيزش يک جای دور دست سرگرم کاری است که حتماً دوست دارد. اورا آخرين بار سال ها پيش در صفحه ی آخر « ماه عسل شهربانو» ديده بودی که گرفتار ازدواجی نسنجيده شده، ناخواسته فرزندی در شکم دارد و حيران است. و چقدر آن بچه ی ناخواسته که حالا خودش خانمی صاحب خانه و زندگی است نزد مادر محبوب شده . هرچند چند صفحه بعد می فهمی که مهراوليا هم برای اين نوه کم مادری نکرده. در اين فاصله با دوستان مهراوليا هم آشنا می شويم. آن چند نفری که باقی مانده اند. رفقای سابق را که رها کرده. با هم دوره ای هايش فقط وقت می گذراند. با اين ها نشسته ولی خيالش با آن هاست که دوستشان داشت، با آن ها که دوستش داشتند. راستی کيست که سال ها در غربت باشد و اين حالت را نفهمد. حالا ديگر با شهرزاد دختر کوچک شهربانو هم آشنا می شويم. چه خوب که او هست و غم مادر را می خورد. سفره که دراتاق نشيمن کوچک الی باز می شود دلت می خواهد مهمانش باشی. سه نسل با دغدغه های خودشان و اصلا ًککت هم نمی گزد که قباد همسر حقه باز دختر وسطی شهرآرا در انديشه ی بالا کشيدن ارث خانواده ی همسرش است . اين خانواده برای خوش بودن به پول نيازی ندارد. فقط دلت از اين می سوزد که چرا چنين خرمگس معرکه ای سر اين سفره نشسته. با اين همه نبايد تصور شود که دنيايشان فقط قند و عسل است. نه در يک گوشه روزبه را می بينی که دست از همه شسته. شهروز که گرفتار همسری بی فرهنگ شده و ديگر يادی از خويشان و حتی مادر و مادر بزرگ هم نمی کند. ودر اين ميان مهر اوليا (الی )روزبروز بيشتر در چاه فراموشی فرو می رود. با اين همه خاطراتش چه روشن و جاندار است. هروقت ياد ايران می افتد رنگ ها عوض می شوند و کلمات ضرباهنگی شاد می يابند و تو را با خود آن چنان همراه می کنند که فراموشت می شود خاطرات از آن کس ديگری است . لحظه ی ورودشان را به هتل آبعلی بيشتر از همه دوست دارم. هر چهار خواهر هستند. چه صحنه ای را الی به يادمی آورد. هر چهار تا احتياج شديد به دستشويی دارند و الی سر ميز شام ادرار کردن سه خواهرش را درنظر می آورد و تو تازه آن جا می فهمی که دلت چقدر برای« دوست داشتن و مردن در سرزمينی که به تو می ماند» تنگ شده. اما کتاب فرصت زيادی برای دلتنگی هم نمی گذارد و از زبان گلاره به اين سوال که چرا کسی شهروندی را می گذارد و تبعيدی می شود اين طور پاسخ می گويد« از فرط فرسودگی ـ از فرط نوميدی. دلشوره و نگرانی از ناامنی آدم را فرسوده می کند .....چه دردناک است که آدم فکر کند، حس کند که هيچ چيز، هيچ وقت عوض نمی شود »و بعد از زبان بانو اميد می دهد« از بساط فعلی روزی فقط بوی بدی به جا می ماند که آن هم با اولين باد می رود.» و گلاره که از چشم و زبان هرکس به ايرانی ديگر می نگرد به خود می گويد« ايران من هم با ايران بقيه فرق دارد ـ متعلق به من است و فقط به من» و تو فکر می کنی که چند بار در طی اين سال ها اين جمله را به خودت گفته ای. کتاب با گم شدن الی در خيابان های پاريس به پايان خود نزديک می شود. آن جا هم به جای وحشت از گم شدن او نگران دلشوره های شهرزاد می شوی که دربدر بدنبال مادر است. الی اما در باغی نشسته و چندان هم تنها نيست. « خاطره ی مهمان نواز » قدم به قدم بااوست. تنهايش نمی گذارد. « وقتی که خاطرات در مردگانش جان دوباره دميد، مهر اوليا دست دردست با هر کدام گامی چند راه پيمود و با هريک کلامی چند سخن گفت.» و آرزوی اين زن کهنسال که آرزوی همه ی ماست اينجا چه فروتنانه و سپاس گزار از ذهنش می گذرد« اين جا من همه چيز داشته ام ـ لاالقل به اندازه ی نيازم: آرامش، آسايش، آزادي، دوستانی يکدل ، بامی بر سر، شامی بر سفره، کتاب و کتابخانه ای در دسترس ،...فقط وطن نداشته ام... يکی از اين روزها دنيا چنان می گردد که من از قطار خاطرات پياده می شوم و در قطاری واقعی می نشينم و به سمت زادگاهم می روم ....». بالاخره پيدايش می کنند. کتاب هم آن جا که شروع شده پايان می گيرد در حال و هوای درخت روبروی خانه. صورت مهر اوليا به ديدن درخت سراپا غرق غنچه های بنفش ارغوان است که از خنده می شکفد « از آن اقاقی هيچ کم ندارد اين ارغوان» و تو دلت از همين حالا برای اين خانواده که ديگر جداً دلبسته شان شده بودی تنگ می شود.

هردورانی به راوی امين و خوش سخن خود نياز دارد. به حافظه اش، تا آن چه براو گذشته از ياد نبرد، تا بداند که در دردها و شادی هايش تنهانيست. سرنوشت مشترکش را با ديگران بشناسد. خود را در اين ميانه نه تافته ای جدابافته و نه خسی بی مقدار ببيند. در پايان « داستان بی انتها » ايزابل آلنده خود را اين راوی می بيند و می گويد با شهرزاد قرابتی تاريخی دارد. آنوقت از خانم امير شاهی فقط« در سفر»،« در حضر » و چند داستان کوتاه را خوانده بودم. ولی نمی دانم چرا فکر کردم لقب شهرزاد به او بسيار برازنده تر است. چون بخوبی خاطرم هست که پس از تمام کردن در حضر فقط منتظر صبح بودم تا بروم و دومی را بخرم. سالها است هروقت به کتابخانه ای ايرانی پا می گذارم، حتماً می پرسم« جلد آخر کتاب مادران و دختران رسيد؟» و حالا با به پايان رساندن دفتر چهارم احساس می کنم مدتی را با آدم هايی گذرانده ام که بسيار آشنايند. احساس می کنم ناگفته هايی را شنيده ام که هميشه دلم می خواست بگويم و از همه مهمتر احساس می کنم با خودم کمی بيشتر آشنا شده ام يا شايد با آنکس که دلم می خواست باشم.

«حديث نفس مهر اوليا» چهارمين کتاب از سری کتاب های «مادران و دختران» مهشيد امير شاهی است. انتشارات فردوسی در استکهلم سوئد که اين کتاب را در 325 صفحه منتشر کرده است.

هشتم ژوئن 2010 آلمان


نظر شما - Comments