 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
ساحل نشينان
روی تپه که رسيدم چشم اندازی زيبا برابرم ظاهر شد. مرغزاری وسيع با درختان راش در اطراف و چند نهر پرآب. پشت سرم کوهی بلند که روی قله اش عليرغم اينکه تابستان بود می شد يخ را ديد. آن سوی مرغزار جنگلی بزرگ و خيلی پايين تر ها دريا را می ديدم. بنظرم آشنا آمد، شبيه ييلاق خودمان بود، خانه ها کجا رفتند؟ هيچ ساختمانی نبود. نه، ييلاق ما نمی تواند باشد. تعداد زيادی آدم را در حال قدم زدن يا نشسته روی کنده درخت يا تخته سنگها می شد ديد. رفتم پايين.
هرگوشه ای تعدادی جمع بوده و مشغول کاری بودند. عده ای با هم بحث می کردند، تعدادی ترانه می خواندند و تعدادی مشاعره می کردند و عده ای هم پاسور يا تخته نرد می زدند. رفتم سمت تعدادی که داشتند فوتبال بازی می کردند. نزديک دروازه بان که رسيدم بدون اينکه حرفی زده باشم نگاهی به من کرد و لبخندی زد و با دستش تپه کوچکی را نشانم داد و گفت: ناوران عزيز بچه های شمال اونجا کنار چشمه نشستند. می خواستم ازش بپرسم از کجا اسممو می دونه که يکی شوت کرد و او هم شيرجه زد که توپ رو بگيره.. مثل سگها زمين را بدنبال ردی آشنا بو ميکشيدم، اصلا لحظه ای سگ بودم. نزديک چشمه که رسيدم بوی خوش آشنايی را حس کردم. اما کي؟ هرچه جلوتر که می رفتم تصوير اين آشنا در ذهنم کاملتر می شد. يالاخره او را باز شناختم. خودش بود، گيله مرد. اما او که براثر حادثه ای مدتی پيش جان سپرد. خدای من، نکنه من هم مردم! ترس برم داشت. سنگی از زمين برداشتم و محکم زدم تو سرم. آخ ! دردم اومد. پس خواب نبودم. من که او را قبلا هرگز نديدم و تنها وسيله ارتباط ما ای ميل بود. حتی سگ هم برای بازشناختن کسی قبلا بايد اورا بو کرده باشد.
گيله مرد که در غربت متولد شده بود و از 25 سال زندگی اش تنها 6 ماه رو در ايران و آن هم در شمال بود چندماه پيش در غربت جانش را فدای مردم فقير کرد. دو سه سال پيش يک مرکز فرهنگی بنام " ساحل نشينان" را با همکاری دو سه نفر ديگر از بچه های شمال بنيان گذاشتند. گرچه جوان بودند و کم تجربه و آماتور، اما تمام نوشته هايشان يه جوری به دل می نشست. گيلکی و فارسی را به لهجه انگليسی حرف ميزد اما حرف زدنش شيرين و دوست داشتنی بود. بخاطر ضعيف بودن گيلکی و فارسی اش در برخورد با ايرانيهای تازه آشنا محتاط و اندکی خجول بود، اما اگر کار به دوستی و آشنايی بيشتر می کشيد بسيار مشکل بود که جلوی پرحرفی اش بخصوص گيلکی گپ زدنش را گرفت. برخلاف حرف زدنش خوب می نوشت. گرچه نوشته هايش را قبل از چاپ ميداد دوستانش اديت کنند. شش ماهی را که در ايران بود وجب به وجب گيلان و مازندران را گشت و هر جا که ميرفت مهرش را در دل مردم می کاشت.بعضی ها را نمی شود دوست نداشت. هرگز نه او را ديدم و نه با او صحبت کردم، اما همان ای ميل های مان کافی بود که از او خوشم بيايد. انتقادات تندش نسبت به سبک کارم را برايم می نوشت ، من احمق شايد بيشتر اصرار می کردم می توانستم به او نزديک شوم. بعدا به جرم، کرده يا نکرده، والدينی که او رابطه اش را با آنان کاملا قطع کرده بود خود وی نيز در ميهنش تحت تعقيب قرار گرفت و از ديدن سرزمينش محروم شد. راستي، اين ميليونها ايرانی که در خارج هستند بچه هايشان که در غربت متولد می شوند از لحظه تولد مجرمند؟ در غياب گيله مرد که موتور و محرک اصلی فعاليتها بود اعضای باقيمانده "ساحل نشينان" افسرده و اندوهگين و البته داغان و ضعيف بجای ادامه کاری و زنده نگهداشتن يادگار مردی پاک نهاد به بهانه سوگ او مثل لشگر شکست خورده آماده تسليمند. با دهها پيام بی جواب بالاخره با سماجتم مجبور شدند اطلاعاتی را درباره او برايم بنويسند که متاسفانه کارم گزارشگری است و نويسنده خوبی نيستم، وگرنه به ياد اين عزيزاز دست رفته رمانی از اين سرگذشت ميشد نوشت. سرزمين ما سرمايه ای بزرگ را از دست داد. شمال زيبا که چنگال خونين اهريمن به جان دار و درخت و تالاب ها و دريا و شاليزارهايش افتاده و پيکرش را مجروح کرده و می کند حتما محتاج عزيزی چون او بود که اولين مقالات منتشره توسط "ساحل نشينان" به توصيه او درباره وضعيت اسفناک محيط زيست در گيلان و مازندران بود. افسوس که همچون نسيمى از كنارمان گذشت و رفت و فرصت نيافتيم تا بگوئيم چقدر دوسش داريم. حتی فرصتی نشد تا از فقدانش گريه کنيم
نزديکتر که شدم صدای ساز و آواز را شنيدم، يکی داشت گيلکی می خواند، ترجمه دو سه بيتی که يادم می آيد اين هست:
گيلگم من، زاده ی آنسوی اقيانوسها.
ميهنم کو؟
خشمگين، کوبيدنم بر سر
سپس گفتند: نداری.
صدای خودش بود، دويدم، تپه را که دور زدم ديدم پنج نفر کنار چشمه ای نشسته و هرکدام سازی ميزنند. گيله مرد گيتار ميزد و می خواند. تا مرا ديدند بلند شدند و گيله مرد گفت: اوه ناوران بالاخره اومدي، ميدونستيم سر ميزني، منتظرت بوديم.
بغلش کردم و شروع کردم به بوسيدنش. گريه ام گرفت. با لبخند گفت: چرا گريه ميکنی پسر؟
با بقيه دست دادم، همه شمالی بودند. گيله مرد از بچه های "ساحل نشينان" پرسيد، گفتم هنوز سوگوارند. با ناراحتی پرسيد:بعداز اينهمه مدت؟ يعنی "ساحل نشينان" تعطيله؟
نميخواستم ناراحتش کنم، چاخان گفتم: نه چند هفته است که دوباره شروع به فعاليت کردند.
گفتم: ايکاش اين بار آخر که رفتی و آن حادثه پيش آمد بجايش ايران می آمدی
گفت: آنجا کسی مرا نمی خواست
گفتم: برعکس آنها که ترا نمی خواستند اندکند، ميتوانستيم صدايت را به گوش ديگران برسانيم
گفت: اما تقريبا تمام بلندگوها در اختيار کسانی بود که مرا نمی خواستند
يکی گفت: تقدير چنين بود
ديگری جواب داد: اوه اين کلمه تقدير رو بر زبان نيار که خيلی بدم مياد و اغلب بهانه ای است برای تسليم شدن بی همتان
گفتم: اگر می آمدی شايد اصلا کاری با تو نداشتند و شايد هم چند ماهی آب خنک می خوردی. اما به هر حال زنده بودی.
گفت: مسئله ترس از حبس و اين حرفها نبود. می ترسيدم وادارم کنند دربرابرشان زانو بزنم
يکی گفت: مرد فقط در دو مورد می تواند به زانو درآيد، برای آنکه از چشمه آب بياشامد و يا اينکه گلی برای آن کسی که دوستش دارد بچيند.
پرسيدم: دلت برای بچه ها تنگ نشده؟
گفت: چرا، آرزو ميكنم هركجا كه هستند هميشه با طراوت و سرشار از اميد باشند.
بعد سرش را پايين انداخت و اندکی مکث کرد و با صدای غمگينی اضافه کرد: اغلب دلم هوايشان را ميكند
تازه می خواستم سئوال بعدی را ازش بپرسم که گفت: در مسافرت دوم به ايران سی دی دو تا آهنگ سرخپوستان آمريکا که من به شوخی می گفتم گالشان (گالش ها مردمان کوه نشين و دامدار گيلان و مازندران) آمريکا را برای بچه ها برده بودم می خوای برات بزنيم؟
گفتم: معلومه ميخوام.
گفت: اولی اسمش را گذاشتم سوگواری
و شروع کردند به نواختن.
گويی طبل و فلوت و گيتار با من حرف ميزدند. خدای من چه اندوهگين و غمگنانه. چشمهايم را بستم و با دقت گوش ميدادم.احساس می کردم توی سينما نشسته و دارم فيلم نگاه می کنم، دختری هفت هشت ساله داشت از توی آشغالهای تلبنار شده دنبال چيزی می گشت. بالاخره يک تکه دنده گاو يا گوسفندی پيدا کرد و گذاشت توی ساکش. عده ای با اره موتوری داشتند جنگل تراشی می کردند. درختان موقع افتادن از زبان فلوت ناله شان را فرياد ميزدند. درست وسط جنگل تابلويی بود که رويش نوشته بود: املاک خصوصي، ورود متفرقه ممنوع. تالابی را نشان ميداد که پرندگان آبی فراوانی در آن نشسته بودند. گاهی هم ماهيان بازيگوش از آب بيرون پريده و دوباره شيرجه ميرفتند توی آب. ناگهان صدای شُر شُر آبی زرد رنگ به گوشم خورد. آب از کارخانه ای که اون نزديکيها بود می آمد . به تالاب که رسيد نصف پرنده ها در دم مردند و بقيه هم فرار کردند. هزاران ماهی که تا چند لحظه پيش جست و خيز می کردند بی جان آمدند روی آب. مردی روی صندلی نشسته بود و دستهايش را از پشت بسته بودند. سه نفر به نوبت می آمدند و چيزهايی از او می پرسيدند و بعد با مشت و لگد به جانش می افتادند. عنکبوت ها کارخانه های تعطيل شده چای را قرق کرده بودند. مردی روستايی کنار شاليزار نکاشته اش نشسته بود و با اندوه به آن نگاه می کرد.عده ای زنی را کشان کشان به سمت ميدانی ميبردند. آنطرفتر جرثقيلی داشت به سمت ميدان می آمد. تحملم سر رسيد و حالم داشت به هم می خورد جشمها را باز کردم. آهنگ قطع شده بود و چشمان گيله مرد و دوستانش نمناک. چشمان من هم.
گيله مرد گفت: ناراحتت کرديم؟ آهنگ دومی شاد هست و اسمش را گذاشتم بيداری
باز چشمانم را بستم که با تمرکز بيشتری به آهنگ گوش بدم. با طبل شروع شد. بوم بوم بوم بوم ... ناگهان از خواب پريدم و ديدم کسی به درم می کوبه. در را باز کردم همسايه ام بود، قرار بود با هم بريم برای سی سالگی همسرش چيزی بخريم. گفتم چرا زنگ نزدی. گفت نيم ساعته که زنگ ميزنم. اما جواب ندادي، نگران شدم.
حيف شد که از خواب بيدارم کرد. شب بعد هرچه تلاش کردم که دنباله اش را در خواب ببينم نشد.
ناوران
|