فتح تهران
آنچه که می خوانيد از سلسله مقالات مستقل از هم به مناسبت آغاز راهپيمايی از رشت به تهران(اواخر بهمن 1287 - تيرماه 1288 خورشيدی) که منتهی به سرنگونی استبداد محمد علييشاه قاجار و چيره شدن مشروطه خواهان بر تهران گشت می باشد.
بخش اول - اراده برای تغيير کهنه
بخش دوم - سرتيپ ديوسالار (سالار فاتح)
بخش سوم:
راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت اول
راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت دوم
راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت آخر
***
دويست نفر در محاصره پنج هزار نفر
خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت دوم
يفرم تپه بزرگی را از طرف يسار به نظر آورده برای تصرف آن حرکت کرد، بی خبر از اينکه در فاصله قندشاه و تپه يک دره طولانی باطلاقی و نيزار وجود دارد و دشمن هوشيار که می خواهد جلوی ما را بگيرد و نگذارد به طرف تهران برويم. چند روز است در اينجا وارد شده تمام سرکوب ها و سنگرهای محکم را گرفته است، حتی ديوار خرابه ای نيست که پشتش چند نفر کمين نکرده باشند و چگونه ممکن است تپه ای به اين بلندی از دشمن خالی باشد تا يفرم آن را متصرف شود. يفرم و دسته او به محض آنکه به آن دره رسيدند از تپه گلوله بر سر آنها باريدن گرفت. در همان شليک اول چند آدم و اسب از دسته يفرم افتادند. يفرم مجبور شد داخل دره شده فکری برای بعد بکند و سواران از اسب پياده شده همه دراز کشيده بدون تيراندازی مواظب دشمن شدند. در حقيقت کمينگاه يا مامنی انتخاب کردند. من به يک رشته قنات مابين دره و قندشاه رسيدم، همان را فوزی عظيم دانسته فورا سواران خود را پياده کرده پشت چندين چاه مخفی کردم و دستور دادم يک مرتبه به سواره بختياری که تقريبا صد نفر بودند و به طرف ما رکاب کش می آمدند شليک نمايند و چون تيرها به سر فرصت و نشسته انداخته شد، چند تن از سواره و اسب درغلطيده و بقيه عقب کشيدند. دوباره تجديد کمک کرده و به سمت ما حمله ور گشتند. مجددا شليک کرده چند نفر را به خاک انداختيم بقيه با کمال ياس برگشتند و باز در تهيه حمله برآمدند. من به اطراف خود نگاه می کردم که مبادا محلی باشد که دشمن حائل کند و به پشت ما در آيد، و ما را هدف قرار دهد. گفتم چند نفر سوار شده خود را به آن ديوار خرابه برسانند و همانجا بمانند تا مبادا آن نقطه به چنگ دشمن درآيد.
مشهدی صادق تبريزی يکی از هرج و مرج طلبان بزدل که از تقلب اينجا سردسته شده بود اين امر را غنيمت شمرده سوار شد و بدر رفت. بقيه سوارها تا چنين ديدند همگی يک مرتبه سوار اسب ها شده پشت به جنگ دادند. دو نفر آنها فورا با تير دشمن افتادند. يکی از آنها هاشم نامی بود تبريزی که از کثرت شرارت و بی رحمی او را يزيد هاشم می گفتند. کشته شدن او بجا بود. خيلی افسوس خوردم که مشهدی صادق کشته نشد زيرا در جنگ شاه آباد نيز به همين قسم فرار کرده باعث فرار جمعی شده بود. خلاصه از يکصد سوار، من ماندم و جلودارم ميرزا علی مرانی(از آبادی های سه هزار تنکابن) که در آن رشته قنات مشغول جنگ بوديم و دسته يفرم که تا اين وقت به هيچ سمت تيراندازی نمی کردند، تازه داخل دره مشغول تيراندازی شدند.
بسياری قشون دولتی که همه جاهای خوب را قبلا سنگر کرده و در دست داشتند ما را به کلی عاجز کرد. وقتی جمعيت من پشت به جنگ داده منهزم شدند، دشمن از طرف پائين همان رشته قنات که سنگر ما شده بود، باغات قندشاه را متصرف شده کم کم به سمت ما آمده يک مرتبه آگاه شدم که ميان ما و سوار قراچه داغی بيش از يک چاه فاصله نمانده است. اول يک صاحب منصبشان را با تير زده خواستم سوار شوم که اسبم را از بالای تپه زدند. اسب درغلطيد و پايم زير تنه او کوفته شد. مع هذا تا سر سوارها به صاحب منصب تير خورده خود گرم بود، من و ميرزا علی مراني، پياده خود را داخل نيزار و دره کرده به دسته يفرم پيوستيم.
گرچه در اين مسافت که تقريبا دويست متر بود چندين تير برای ما دو نفر خالی کردند ولی هيچکدام به هدف نخورد. اينجا دسته يفرم کمک نمود و به سمت دشمن شليک کرده آنها را عقب نشاند. وقتی به سنگر يفرم رسيدم حال آنها را از حال خود بدتر ديدم. چند تن از جوانان رشيد او کشته شده چند تن هم زخمدار بودند. از صد سوار او بيش از سی نفر باقی نمانده باقی همه فرار کردند ولی اين چند تن باقی مانده مثل شير خشم آلود از يمين و يسار دشمن را دفع می کردند.
دور نا را دشمن احاطه کرده است و هر آن حمله می آورد و از طرف ما هم شليک می شد. مسافت بسيار نزديک بود. يفرم منتهای جلادت را به خرج می داد. او نفرات خود را به چهار قسمت کرده به چهار سمت واداشته و بعض را هم به رو خوابانيده بود. هروقت دشمن نزديک می شد امر به شليک می داد. اسب و آدم از دشمن به خاک می افتاد و بقيه عقب کشيده تجدد قوا کرده حمله می کردند. علت به رو خوابانيدن نفرات ما اين بود که دشمن قبلا طوری حرکت خود را معين کرده و همه ی سرکوب ها و جاهای لازم را سنگر کرده بود که ممکن نبود سر ما از لب دره دو انگشت بلند شود و گلوله به آن نرسد.
مثل اينکه دشمن قطع داشت که جنگ در همين نقطه واقع خواهد شد. اينکه بدون بلد و نقشه يک مرتبه ميان دريای لشگر و مسلسل ماکزيم و غيره گير افتاديم. پناه ما همين دره و نيستان بود. با اينکه تعداد زيادی آدم و اسب تلفات داده بوديم مانند شير زخم خورده به جان می زديم. برای اينکه نفرات باقيمانده فرار نکنند به يفرم گفتم خوب است همه اسب ها را بکشيم که کسی را يارای فرار نباشد. گرچه فرار هم غير ممکن می نمود. ناگاه جمعی از بختياری ها داخل جمعيت ما شدند به طوری که هيچ نتوانستيم بفهميم چگونه خود را داخل دره نموده با ما مخلوط شدند.
ابرام ارمنی اصفهانی از جوان های رشيد يفرم که زبان بختياری بلد بود آنها را از دسته ی سردار اسعد پنداشته با آنها تعارف می کرد. هرچه فرياد کردم اينها دشمن هستند نگذاريد داخل شوند، گوش ندادند. بختياری های دولتی وقتی عده ما را قليل ديدند، يک مرتبه برای غارت ما، دست برآوردند. تعجب در اينجا بود که آنها غارت را از قتل پيش انداخته تصور نمی کردند که ممکن است کشته شوند. موزر را از دست خود ابرام گرفته و تفنگ را از دست لبوالقاسم خان در ربودند. من از روی احتياط دويست تومان خرجی خود را چهار قسمت کرده در ترک چهار نفر گذاشته بودم که اگر قسمتی به واسطه تلف شدن اسب و آدم از بين رفت قسمت ديگر باقی بماند. پنجاه تومان از اين پول در ترک ابوالقاسم خان بود که با اسب و تفنگ بردند. فرياد ما بلند شد. عده ما که در اطراف دره متفرق بودند يک مرتبه به سمت بختياری های غارتگر رو آوردند. در حالی که بعضی از بختياری ها برای غارت با مجاهدين دست به يقه بوده، موی يکديگر را چسبيده بودند، به سمت آنها شليک کرديم. چند نفرشان افتادند و بقيه با مقداری اموال که غارت کرده بودند بدر رفتند. اين حادثه باعث خوف و وحشت بسيار گرديد. ما از پردلی و جرات آنها به شگفت آمده ناگزير شديم احتياط خود را بيشتر کنيم. طولی نکشيد که هشت سوار بختياری ديگر ميان عده ما در آمده، گويی از وسط ما روئيدند. به سبب اتفاق اولي، ما دست و پای خود را جمع کرده فورا پرسيديم از کدام دسته هستيد؟ قدری تامل کرده گفتند از دسته سردار اسعد. گفتيم اگر از دسته سردار اسعد هستيد تفنگ خود را بيندازيد تا بدانيم که راست می گوئيد. آنها نيز که به واسطه تصادف با ما، کم نترسيده بودند در دادن تفنگ اهمال کردند. حق هم به جانب آنها بود شايد ما دوست نبوديم. ولی يک مرتبه از طرف ما شليک موزر شد. هشت نفر بختياری از اسب غلطيتند. هشت راس اسب آنها را به جای اسب های کشته شده ی خود تصاحب کرديم. اندک زمانی نکشيد که به ما معلوم شد آن هشت نفر از بستگان نزديک سردار اسعد بودند و از آن کار بی اندازه برای ما خجلت و ندامت حاصل شد. شايد اگر کسان مقتولين در آن هنگام می فهميدند که قاتلين از مجاهدين هستند، نزاع داخلی برخاسته در همان جا ساد بزرگی به وجود می آمد. اين نکته را می بايست قبل از وقت سردار اسعد و سپهدار ملتفت می شدند و برای بختياری های مجاهد علامتی قرار می دادند تا مجاهدين بختياری دولتی را از بختياری ملی شناخته، تميز دهند و در موقع تصادف به قتل هم اقدام نکنند.
برای ما هيچ تقصيری ثابت نمی شود زيرا ما جمعی معدود در بين چندين هزار قشون مسلح دولتی محصور بوديم و به طوری حواس ما مختل شده بود که اميدی به زندگی نداشتيم و دوست و دشمن به چشم ما يکسان می آمد. خاصه دوستانی که با دشمن تميز داده نمی شوند. هنوز از خيال اين کشتار نا بهنگام آسوده نشده بوديم که دسته ای ديگر از بختياری ها با يک پارچه قرمزی که به علامت مشروطه خواهی عودا برای گول زدن ما روی لوله تفنگ انداخته بودند خواستند غفلتا داخل ما شوند و اصراری هم داشتند که خود را به ما برسانند. آنها را با تهديد، نياييد می زنيم، دفع کرديم. اين آخرين نا نميدی ما بود. بعد از آن سه ساعت تمام با اين عده دشمن قوی و جمعيت کثير جنگيديم، براثر شليک توپ از سمت پائين يعنی طرف اردوی قاسم آباد، تازه فهميديم اردوی ما از يمين و اردوی سردار اسعد از يسار به کمک ما آمده به شدت مشغول جنگ هستند. پس با قلب قوي، سخت تر به جنگ پرداختيم خاصه يفرم که مثل شعله آتش از يمين و يسار در تک و دو بود و نشان می داد که در صفحه روزگار از اين قسم گير و دار بسيار ديده است. اما من که به واسطه کوفتگی ران هايم از غلطيدن اسب نمی توانستم راه بروم، تفنگ دست خود را به واسطه اين که تفنگ ابوالقاسم خان را بختياری ها ربوده بودند به او دادم و خود با موزر مثل ساير مجاهدين در گوشه ای دشمن را دفع می کردم.
حال ببينيم چه شد که اردوی بختياری و مجاهد به ما کمک کردند. ما که صبح برحسب قرارداد روز قبل سپهدار و سردار اسعد به سمت فيروز بهرام حرکت کرديم، سپهدار از قره تپه سوار شده برای بازديد سردار اسعد به قاسم آباد رفت. در ميان راه صدای شليک ما که از دو فرسخی کمتر بود به گوش او رسيده و دانست که ما با قشون دولتی تصادف کرده مشغول جنگ هستيم. سپهدار خود به قره تپه مراجعت کرد که اردو را حرکت دهد و به سردار اسعد نيز خبر داد و خواستار شد که او نيز با بختياری ها حرکت کنند.
پس از ورود سپهدار، اردو با معزالسلطان که او نيز از قضيه مطلع شده بود حرکت کرد. اردوی سردار اسعد که روز اول جنگشان بود و البته می خواستند جلادتی بنمايند، به فوريت خود را حاضر معرکه کردند و يک عراده توپ هفت سانتی متری آنها با توپ دولتی مقابل شد. اين بود که بدوا صدای توپ طرفين از راه دور به گوش ما رسيد.
کم کم جمعيتی که با ما می جنگيدند و ما را از چهار سمت احاطه و در نيزار محصور کرده بودند و همه ما را شکار خود می پنداشتند، به سمت پائين يعنی همان نقطه ای که بختياری ملی شروع به جنگ کرده بود متمايل شده؛ ده ده و صد صد از جنگ ما دست برداشته به سمت خصم قوی خود رفته با هم دست به گريبان شدند.
آفتاب تابستان در جلگه بلوک شهريار شدت حرارت خود را به ما می چشاند. خستگی و تشنگی و حرکات عنيف ما را از پای در آورده بود. زبان در دهان چسبيده يا مثل چوب خشک در دهان صدا می داد. من وقتی که تصور آب می کردم می خواستم جان خود را به بهای يک جرعه آب نياز کنم. بدتر از همه اسب نازنين من گلوله خورده بود و هنوز در همان نقطه که از ما پر دور نبود، با زين و برگ ايستاده بود. هر وقت چشمم به اسب می افتاد جگرم می خواست از هم بپاشد. از بس اين اسب را دوست داشتم نمی توانستم غصه و اندوه خود را مخفی نمايم. حالا فهميدم يفرم آن روز که در نکی (نيکويه) برای کشته شدن اسب خود می خواست با موزر خود را بکشد چه حس می کرد.
در هر صورت در بيابان ميان قندشاه و ده مويز و احمدآباد و حسن آباد جنگ هفت لشگر بود. آتش از هر سمت زبانه می کشيد و تگرگ مرگ می باريد. گوشه ای نبود که مردی نيفتاده باشد. کناری نبود که اسبی نمرده باشد. مرکب بی راکب و راکب بی مرکب بسيار ديده می شد. قشون دولتی و ملی با هم در آويخته خون يکديگر را به هدر می دادند. به هر سمت که چشم کار می کرد دسته ای با دسته ديگر مشغول قتال و جدال بودند و صدای توپ و تفنگ از هر جايی بلند بود. البته ما ديگر به زندگی اميدوار شديم و طولی نکشيد که از محاصره رعايی يافتيم. تپه بزرگ نيز از دست دشمن گرفته شد و به جای قزاق دولتي، مجاهدين بيرق سرخ خود را برپا کردند. مجاهدين ما که فرار کرده بودند به سمت ما برگشتند. يک راس اسب برای من آوردند و من سوار شدم. بختياری های سردار اسعد ما را شناختند و ديگر از نا احتراز نداشتند. در همين موقع چشم شان به اجساد بختياری هايی افتاد که به دست مجاهدين کشته شده بودند. يک مرتبه صدا را به شيون و زاری بلند کردند ولی چون اجساد مجاهدين ارمنی و مسلمان هم پهلوی آنها ديده می شد ناگزير گمان کردند که آنها به دست دولتيان کشته شده اند ولی اسب هايشان را که مجاهدين سوار بودند چگونه می شد پنهان کرد. در حالی که اينها مشغول گريه و زاری بودند، ما به طرف تپه در محلی که عده ای از مجاهدين ما بودند رانديم و از معرکه خلاص شديم. چون بيم آن می رفت که پی به مطلب برده جنگ داخلی بين مجاهد و بختياری شروع شود. در همين اثنا معزالسلطان با يک عراده توپ رسيد و توپ را بالای تپه کشيده و توپچی چند تير توپ به طرف دشمن شليک کرد. اين کار در همان موقعی بود که به بختياری های سردار اسعد خبر رسيده بود که بايستی بيايند و به ما کمک کنند. قريب صدنفر از آنها به جای آن که اسب های خود را زين کرده سوار شوند با شتاب پياده به معرکه آمدند و در همان وهله اول چنان جلادت ورزيدند که با دولتيان دست به گريبان شده در اندک مدتی آنان را مثل گله گوسفند به سنگرهايشان دوانيده محصور کردند.
بختياری های دسته سردار اسعد(ملی) و بختياری های دسته امير مفخم (دولتی) هيچ نمی خواستند با هم بجنگند ولی وقتی به جنگ درآمدند مردانه کوشيدند و مقدار کثيری از يکديگر را کشتند و بالمآل دسته سردار اسعد پيروز شد.
وقتی به تپه رسيديم با شدت گرما و تشنگی در حالی که رمقی به تن ما نمانده بود، احساس آسودگی کرديم.
اغلب سوارها خود را از اسب به زير انداخته به سايه پناه بردند. معزالسلطان چند نفر سقا همراه آورده بود. آنها رفتند و از لجن زارها با مشگ آب آوردند. چه آبی! مثل آب حمام!. کجا هجوم تشنگان می گذاشت آب به کام کسی برسد. آن قدر در به دست آوردن آب زور آزمايی می کردند تا آب به زمين می ريخت و به کسی نمی رسيد. من که تمام وقت به فکر آب بودم فکر کردم که اگر خود را به منزل منتصرالدوله که در همان نزديکی بود برسانم، ناچار آب يخی به دست خواهم آورد. ولی مجاهدين مخالفت کردند و گفتند اگر شما برويد ترتيب از دست رفته، توپ بی صاحب خواهد ماند. مخصوصا عميدالسلطان به طوری اظهار ترس می کرد که من خجل شده ناچار ماندم.
---------------
مقالات مرتبط:
-
اراده برای تغيير کهنه
-
سرتيپ ديوسالار (سالار فاتح)
-
احسان الله خان و واژگونه نمايان
-
گيله دختر
-
سپهسالار اعظم تنكابنى
-
ما آريايی نيستيم
---------------
منابع:
تاريخ تنکابن نوشته علی اصغر يوسفی نيا
عين الدوله و رژيم مشروطه نوشته مهدى داودى