ويديو کليپ فقط از شمال ايران

زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
فتح تهران
آنچه که می خوانيد از سلسله مقالات مستقل از هم به مناسبت آغاز راهپيمايی از رشت به تهران(اواخر بهمن 1287 - تيرماه 1288 خورشيدی) که منتهی به سرنگونی استبداد محمد علييشاه قاجار و چيره شدن مشروطه خواهان بر تهران گشت می باشد.
بخش اول - اراده برای تغيير کهنه
بخش دوم - سرتيپ ديوسالار (سالار فاتح)

بخش سوم:
     راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت اول
     راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت دوم
     راهپيمايی خونين برای آزادی - خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت آخر
***

راهپيمايی خونين برای آزادی (خاطرات سرتيپ ديوسالار قسمت اول)
مشروطه خواهان گيلان پس از تسلط بر منجيل عازم فتح قزوين گرديدند که مسيری خالی از حوادث خونبار نبود. در روستاهايی که نيروهای دولتی مستقر بوده و يا نيروهای فئودال های محلی طرفدار استبداد مقاومت کردند بسيار مردم بيگناه قربانی خشونت گرديدند. سرتيپ ديوسالار (سالار فاتح) در مورد قريه نکی يا نيکويه در اطراف قزوين که نيروهای مسلح دولتی در آن مستقر بودند می نويسد:
«مجاهدين به احدی ابقا نمی کنند. هرکس به دستشان می رسد کارش را با گلوله می سازند. هرچه آنها را مانع می کنيم ابدا به خرج نمی رود. در واقع محشری بود، عده مقتولين و زخمدار به يکصد و هشت نفر می رسيد ولی از طرف ما فقط سه اسب تلف شده بود.»
يفرم خان نيز در خاطراتش در همين مورد می نويسد:

«پس از چهار ساعت جنگ، قوای دولتی شروع به عقب نشينی نمودند. تلفات آنها عبارت از پنجاه و هشت کشته و شصت و چهار مجروح. در بين اينان عده ای از دهقانان همان دهکده هم وجود داشتند. در طی زد و خورد عده ای زن و بچه نيز به قتل رسيدند. قتل زنان عمدی بود زيرا در زير چادرهای خود اسلحه حمل و نقل می کردند. مردان نيز گاهی چادر به سر انداخته فرار می نموند ولی قتل بچه ها عمدی نبوده و آنها فدای گلوله های اتفاقی شده بودند.» (يپرم خان سردار_ اسماعيل رائين)

مشروطه خواهان گيلان و مازندران به همراه ارمنييان زير فرماندهی يفرم خان درست شب تولد محمدعليشاه که توسط نيروهای دولتی جشن گرفته بودند به قزوين حمله کرده و پس از جنگهای خيابانی شديد شهر را به تصرف خود در آوردند. سرتيپ علی ديوسالار چون اولين نفری بود که با دسته اش وارد شهر شد بعدها در اولين نشست کميسيون فوق العاده مجلس شورای ملی به سالار فاتح ملقب شد (که جريان آنرا می توانيد اينجا بخوانيد).

پس از فتح قزوين عده ای ترک نيز به نيروی مشروطه پيوستند که تعدادی از آنها به دسته تحت فرماندهی سالار فاتح وارد شدند. مشروطه خواهان گيلان پس از دوماه توقف در قزوين که علت عمده اش اختلافات درونی شان بود بالاخره به سمت کرج حرکت کرده و پس از راندن قوای دولتی شهر را تصرف کردند. دسته های تحت فرماندهی ديوسالار و يفرم خان به تعقيب قوای دولتی پرداختند، غافل از اينکه دشمن با نقشه قبلی آنان را با پای خود به دامی مهلک روانه می سازد. قوای مشروطه به شاه آباد که رسيدند زير باران گلوله های توپ و مسلسل قزاقها قرار گرفتند. بسياری از مشروطه خواهان که تا آن موقع توپ را نديده بودند وحشت کرده و گريختند. اما آنهايی که ماندند در مهمانخانه ای سنگر گرفته و جنگيدند. از سطور بعد جريان را تماما از خاطرات ديو سالار ( فتح تهران) نقل می کنيم:


«وقتی روز شد قزاق ها که با دوربين متوجه فرار عده زيادی از محاصره شدگان بودند دريافتند که جمعيت زيادی در قلعه نمانده و با عده قليلی سر و کار دارند و دانستند که سنگر در چه منطقه است و کجا را بايد هدف قرار دهند. پس هورای نظامی کشيده در نهايت جديت به کار آمدند و به سنگر من و يفرم يک مرتبه گلوله باران کردند. به چاهی که پشت او و سنگر من بود چنان ساچمه و گلوله باريد که همه خاک های حلقه چاه روی ما برگشت و امکان تيراندازی باقی نماند. فشنگ های ما هم به کلی تمام شد. نزد جلودار فشنگ ذخيره داشتم ولی نمی دانستم اسب های ما را برداشته به کجا رفته اند. از طرف ژنرال لياخوف رئيس بريگاد قزاق تهران امروز صبح مهمات تازه به کمک اردوی شاه آباد آوردند. بعد از آوردن کمک و رسيدن رئيسشان، جد و جهد و دلاوری قزاقها بيشتر شد. خاصه جمعيت ما را که رو به فرار ديدند هورا کشيده و زنده باد محمدعليشاه می گفتند. توپ نه سانتی متری شنيدر را که دم قلعه مجدالدوله گذاشته بودند پی در پی و خالی می کردند. صدای گلوله به طرز مهيبی در هوا پيچيده مجاهدين را به سمت عقب فرار می داد.
سنگر من و سنگر يفرم هردو بيش از پانصد قدم تا قله فاصله نداشتند. معدودی افراد خسته و مانده در جلوی پانصد، ششصد نفر نظامی با توپ های شربنل و ماکزيم و سنگری مثل قلعه مجدالدوله چه می توانستند بکنند. واقعا اين مقاومت را به يک عشق يا به تهور برابر جنون بايد حمل کرد. دو مجاهد که نزد من مانده بودند يکی جواد خان تنکابنی(نيکنام) بود و ديگری ماکسيم گرجی که هردو تاکيد می کردند که از جای خود حرکت کرده عقب بنشينيم. ولی چون يفرم هنوز در سنگر خود مانده بود، من برای خود عار می دانستم که قبل از او کنار بکشم. در همين موقع يفرم با چند نفر ارمنی و مسلمان دست از قلعه برداشته يک نفر را هم در ترک اسب خود سوار کرده پشت به قلعه و از آن سمت آب رودخانه به حرکت در آمد. لازم بود که ما هم فرصت را از دست نداده حرکت کنيم. ولی چون اسب نداشتيم بايستی پياده پشت قلعه به رديف چاه ها در راهی آفتابی و جلوی گلوله توپ و رگبار مسلسل ماکسيم و گلوله پنج تير عبور کنيم.
موقعی که به زحمتی به مهمانخانه رسيديم ديديم هيچکس در مهمانخانه نيست و همه فرار کرده اند و بيرق ميرزا حسن شيخ الاسلام ملقب به رئيس المجاهدين در موقع فرار به جا مانده است. بر غيرت اين قسم مجاهدين و رئيس المجاهدين آفرين گفتم. از اسب و جلودار ما نيز اثری نبود. ديگر قدرت پياده رفتن نداشتم. بعداز آنکه در طويله تجسس نموديم، يابوی مفلوک جوادخان را پيدا کرده و يابوی مفلوک ديگری نيز من جستم و خود را پشت آن انداخته از در مهمانخانه بيرون آمدم. موقعی که من و يفرم با هم تصادف نموديم هردو مثل آدمهای وبا گرفته از کثرت خستگی و غصه و گرسنگی مشغول استفراغ بوديم. به هر دسته از سواران مجاهد که می رسيديم چند کلمه فحش های نتراشيده گفته می گذشتيم.... از غصه اين عقب نشينی گلوی ما باز نمی شد و مثل آدم اختناق گرفته قادر به سئوال و جواب با احدی نبوديم و همه به فکر تلافی بوده می خواستيم با اين وسيله سينه خود را سبک نمائيم و بار غصه را از دوش برداريم.

ادامه راهپيمايی به سوی تهران

در کرج از هر طرف نماينده نزد سپهدار می آيد. چه نمايندگان سفارت روس و انگليس، چه مخبرين جرائد چه قاصدهای پنهان متحصنين سفارت عثماني، چه از انجمن مشروطه خواهان يعنی انجمن اصلاحات که از بعضی معارف تشکيل يافته و شاه نيز به آنها اجازه داده بود بلکه بتوانند به اصلاح بکوشند. نماينده بختياری ها نيز از رباط کريم رسيده بود. معلوم شد آنها نيز در قم و رباط کريم مشغول همين سئوال و جواب ها هستند. بختياری ها رای به جنگ ندارند و می خواهند بلکه نوعی با دولت صلح و آشتی کنند. اين اتفاق شاه آباد برای ما وهن بزرگی شده بود. به اين سبب به ما رکاب می کشيدند که بيائيد صلح کنيد ولی ما به صلح تن نداده و مايل بوديم که با جنگ وارد تهران شويم. خاصه جديت ما اين است که حتما شاه آباد را فتح کرده از همان راه به تهران برويم. مشروطه خواهان به ما وعده معاودت می دهند که چندين هزار تن مسلح حاضر کرده ايم و منتظريم که شما به دروازه تهران برسيد تا ما شهر را به تصرف شما بدهيم.
سردار اسعد بختياری           سپهسالار تنكابنى (سپهدار)
بلی در شهر بعضی کميته های سری از قبيل جهانگير و غيره تشکيل يافته بود و عده ای هم حاضر کرده بودند که در موقع به مهاجمين کمک نمايند. نماينده روس ما را تهديد می کرد و می گفت مقصود شما مشروطيت نيست، اگر مشروطه است شاه آن را توسط دولتين ! (روس _ انگليس) به شما داده، مقصود شما هرج و مرج است. شما آنارشيست هستيد.

جواب و سئوال سپهدار و سردار اسعد مجددا اين شد که آنها از رباط کريم بيايند به قاسم آباد و ما از راه عليشاه عوض که در تصرف ماست برويم قره تپه ده سپهدار، از آنجا سپهدار سردار اسعد را ملاقات نموده قرار جديدی بدهند که کليه بر آن قرار داد رفتار نماييم. پس بنا شد از کرج حرکت کنيم. مجاهدين دسته دسته سان داده حرکت کردند. من هم با يکصد سوار از ولايتی و ترک به راه افتاده وقتی به قره تپه رسيدم ديدم منزل نيست. يکسره رفتم رزکان ده مخبرالسلطنه که باغ و عمارت ممتاز دارد و آنجا منزل کردم. طولی نکشيد که يفرم با دستجات خود وارد شد يکسر آمد پيش من، سوارهای او هم با سوارهای من يک جا منزل کردند.

از قزوين تا اين منزل ميان من و يفرم کدورتی بود که چندان به هم نزديک نمی شديم. ولی چون اينجا موقع کار بود کدورت به کلی زايل گرديد. پس از صرف چای گفتند سردار اسعد از قاسم آباد به قره تپه آمده که از سپهدار ديدن نمايد. يفرم گفت خوب است من و شما هم برويم قره تپه با سردار اسعد ملاقات کنيم. پس فورا هردو نفر جلودار سوار شده از زرکان به قره تپه رفتيم و وقتی رسيديم که سپهدار و سردار اسعد مشغول صحبت بودند. سپهدار ما را به سردار اسعد معرفی کرد و گفت اين دو نفر در همه جا مقدمه الجيش و فاتحين ما هستند. هردو تعارفی گرم به من و يفرم نمودند. در اين حين معزالسلطان وارد شد. مذاکره فقط راجع به حرکت به سمت تهران بود، در همين مجلس قرار بر اين شد که صبح زود من و يفرم با دويست نفر دسته خود حرکت و از راهی که سپهدار به ما بلد می دهد به فيروز بهرام برويم و آنجا بمانيم تا اردوی بختياری و بقيه مجاهدين برسند.

بعد مجددا ما دو نفر من باب مقدمه حرکت کرده به يافت آباد برويم و اردو پشت سر ما بيايد و دريافت آباد که يک فرسنگی شهر است قرار ورود به تهران را داده حرکت نمائيم. من و يفرم کورکورانه قبول کرديم که صبح زود حرکت کنيم. غافل از اينکه پنج هزار سوار و پياده دولتی با مهمات در حسن آباد و احمد آباد و شاه آباد و يافت آباد جلوی ما را گرفته اند و ما با دويست نفر نمی توانيم بدون جنگ از وسط آنها عبور کنيم و هيچ نپرسيديم که راه مقصود سپهدار در کدام خط واقع است.
اتفاقا من و يفرم و سوارهای ما از اين جلگه عبور نکرده ايم و به راه های آن آشنايی نداريم. ما فکر نکرديم که اگر واقعا ميان ما و اردوی دولتی جنگی واقع شود چگونه دويست نفر بدون مهمات و توپخانه جلوی پنج هزار دولتی در خواهد آمد.
از وضع گفتگوی سردار اسعد چيزی که حس کرديم اين بود که او به جنگ مايل نيست زيرا عده ای از بختياری های امير مفخمی خدمتگزار دولت بودند و در جلوی ما سنگر داشتند و هرگاه جنگ شروع می شد ناچار ميان دو دسته بختياری هم جنگ شده عده ای کشته می شدند و عداوت خانگی افزايش می يافت. سردار اسعد شايد گمان می کرد که بين ما و قشون دولتی جنگی واقع نخواهد شد و امر بر سردار اسعد نيز مشتبه شده بود. اينست که سردار اسعد از جنگ با بنی اعمام خود احتراز می کند.
به هر حال صبح بدون آنکه سپهدار بلدی بفرستد يک نفر بلد خودمان از رزکان همراه برداشته حرکت کرديم. در بيرون دويست نفر را شش قسمت کرده به صورتی که هر قسمت با قسمت ديگر پانصد قدم فاصله داشت به راه افتاديم. اين بلد ما را به قندشاه برد. واضح است که اردوی دولتی آن قسمت قندشاه در احمدآباد يا حسن آباد جلوی ما بود. هنوز به قندشاه نرسيده بوديم که خورشيد طالع شد. از دور احساس جمعيت يا کاروانی نموديم و با دوربين نگاه کرديم معلوم شد سواران مسلح هستند که تمامی جلگه را فرا گرفته اند.

هيچ نقشه و اطلاعی از هيچ جا نداشتيم. بلد رزکانی ما هم مفقود شده بود. نزديک محله قندشاه کم کم صدای شليک بلند شد. من اذعان دارم که اينجا هم مثل شاه آباد من و يفرم هردو خبط کرديم و بی گدار به آب زديم. من و يفرم ايستاديم و فکر می کرديم که اين سوارها کيستند؟ دوست هستند يا دشمن؟ هرگز اين تصور را نمی کرديم که به خط مستقيم به سمت اردوی دولتی می رويم و اردوی دولتی نيز حرکت کرده می آيد. بدوا می خواستيم قندشاه را سنگر کنيم تا ببينيم اين سوارها از قشون دوست هستند يا دشمن. باز اين رای را نپسنديده از قندشاه گذشتيم. يک مرتبه جنگ شروع شد.
ادامه دارد
---------------
مقالات مرتبط:
- اراده برای تغيير کهنه
- سرتيپ ديوسالار (سالار فاتح)
- احسان الله خان و واژگونه نمايان
- گيله دختر
- سپهسالار اعظم تنكابنى
- ما آريايی نيستيم
---------------

منابع:
تاريخ تنکابن نوشته علی اصغر يوسفی نيا
عين الدوله و رژيم مشروطه نوشته مهدى داودى
نظر شما - Comments
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد