|
فرياد
ر. اوآ
يکی در گوشه ايی حبس است
صدايش را نمی دانم کسی آن سو
به گوشش می رسد فرياد:
کمک ، کمک
يکی در فقر می پوسد
برای لقمه ايی هر روز می کوشد
صدايش را نمی دانم کسی آن سو
به گوشش می رسد فرياد:
کمک ، کمک
يکی روشن قلم در دست می ميبنم
زبانش را ميان قفل می بينم
صدايش را نمی دانم کسی آن سو
به گوشش می رسد فرياد:
کمک ، کمک
چرا اينجا بدنيا آمدم
تا با نگاهی تلخ
طعم مرگ را
هر جا
و در هر کوی و اين برزن
به دست تجربه
بسپارم و گويم
قضا اين بود و
شايد بود، دردی سخت
نامش چون رضايت!!!!
يکی در من نمی خواهد
بماند چون سکوت شب
همی طوفان درون من
چو موج آب
می خواهد که برخيزد
فر و ريزد چنين تقدير
يکی در گوشه ايی حبس است
يکی در فقر می پوسد
يکی روشن قلم درحبس می سوزد
ولی آيا به گوش اين جهان
می پيچد اين فرياد:
کمک ، کمک !!
***
|