ويديو کليپ فقط از شمال ايران

کوراشيم (کجا می ريم) ؟
همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من
ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران

جان وين يا مارلون براندو؟
انحصار رسانه ها در دست جريان و طرزتفکر خاصی در دنيای امروز باعث گشته که امکان دسترسی به اطلاعات بدون چاشنی های افزوده شده توسط همان جريان خاص غيرممکن باشد. البته جای شکر ميبود اگر تنها به ريختن چاشنی ها اکتفا ميکردند. متاسفانه در اغلب موارد با پنهان کردن و يا وارونه نماياندن حقايق آن تصويری از واقعيات و رويدادها را که خود ميپسندند به ما عرضه می کنند.

اخيرا يک موسسه دولتی در آمريکا هشدار داده است که تا سی سال ديگر تمام مردم آمريکا مبتلا به بيماری چاقی هستند و همين امروز دوسوم آمريکايی ها از اين بيماری رنج ميبرند. با يک گردش نيم ساعته در خيابان و مشاهده رهگذران ميتوان اين مشکل را به چشم ديد. حدود يک ماه پيش باز هم يک موسسه دولتی آمريکايی هشدار داد که درصد آمريکايی هايی که زير خط فقر هستند رو به افزايش بوده و امروزه ميليونها آمريکايی فقير برای سيرکردن شکم خود و خانواده خود محتاج ايستادن در صف آش کليساها يا موسسات خيريه هستند. پيش ميآيد که گاهی برنامه هايی برای منظور خاصی و تبليغ ارگان خاصی تهيه می کنند که نتيجه ای معکوس ميدهد. مثلا سريال مستند «پليس ها» را در نظر بگيريد. اين سريال را بيشتر جهت تبليغ از جان گذشتگی و شهامت پليس خشن و به شدت آلوده به رشوه و بندوبست با قاچاقچيان آمريکا درست کردند. اما با ديدن برنامه می توان به وضوح شدت فقر و محروميت و شکاف عميق و غيرقابل تصور طبقاتی در ثروتمندترين کشور جهان را ديد. اغلب آدمهای فقير و ذليل و توسری خورده ای را نشان ميدهد که سر دزديدن دوچرخه، يا زدوخورد خانوادگی و اين تيپ جرايم به دام پليس می افتند. متاسفانه صحنه ها گاهی آنقدر خشن و يا ناراحت کننده هستند که آدم عصبی می شود و ناخودآگاه کانال را عوض ميکند.

در مجموع انحصارات رسانه ای در تمام عرصه های کاری شان مثل اخبار، سينما، نشريات، تلويزيون و اينترنت و ... تلاش ميکنند آن سبک زندگی را به عنوان «شيوه زندگی آمريکايی» به خورد مردم آمريکا و بويژه مردم ديگر کشورها بدهند که متعلق شايد فقط 5 درصد مردم آمريکاست. در اين تصاوير نه از خيابانهای پر از آدمهای چاق خبری هست و نه از صف ميليونی برای گرفتن آش، 90 درصد مطالب رسانه ها پر است از زندگی همين پنج درصد از قبيل آشپزی دختر بوش ، زيبايی جوليا رابرتس، هواپيمای جان تراولتا، دوقلوهای برادپيت و آنجلينا جولی ، جدايی بريتنی اسپيرس و دعوا با شوهر سابقش سر بچه شان و شيطنت های پاريس هيلتون و ...

اخيرا دو فيلم مستند ديدم که بسيار برايم جالب بود. اولی درباره زندگی مارلون براندو هنرپيشه قديمی آمريکايی بود که چندسال پيش فوت کرد. مارلون براندو از آن تيپ هنرپيشه هايی بود که بازی و شخصيتش تو دل مردم نشست و محبوب شد. در مقابلش جان وين هنرپيشه ديگر آمريکايی از آنهايی بود که بيشترين تبليغ و امکانات را رسانه ها و انحصارات اسلحه و نفتی پشتش گذاشتند که جای مارلون براندو را بگيرد اما هرگز نه توانست مثل او محبوب شود و نه فيلمهايش مثل فيلمهای براندو پرفروش. مارلون براندو درکنار کار هنری اش از مدافعان فعال حقوق سياهپوستان آمريکا بود که علاوه بر کمکهای مالی در راهپيمايی ها و جلساتشان فعالانه شرکت می کرد. بعدها به دفاع از حقوق بوميان آمريکا يا سرخپوستان پرداخت. وقتی برنده جايزه اسکار شد روزی که قرار بود اسکار را به او بدهند با تعدادی از فعالين حقوق مدنی سرخپوستان جلسه داشت و نرفت. دختری سرخپوست را که نميدانم هنرمند بود يا نه بجای خود برای گرفتن جايزه فرستاد. اين دختر که لباس سرخپوستی پوشيده بود با داشتن نامه ای از مارلون براندو برای گرفتن اسکار می رود. دختر سرخپوست در مصاحبه ای می گويد يکی از مسئولين برگزارکننده مراسم اهدای جايزه به او هشدار می دهد که اگر در پيامش مسائل مربوط حقوق سرخپوستان باشد بلافاصله دستور ميدهد پليس دستگيرش کند. اما او با اين تهديد عقب نشينی نکرد و در صحبتش بعداز گرفتن اسکار از پشت تريبون از حقوق سرخپوستان دفاع کرد. ميگويد: ضمن صحبتم چند نفر آدم درشت هيکل جلوی جان وين را گرفته بودند تا روی سن نيايد. جان وين می خواست بيايد بالا و مرا از سالن بيندازد بيرون. جان وين های ديروز و امروزقهرمانان مورد پسند کمپانيهای نفتی و تسليحاتی هستند که ويژگی اصلی شان خشونت و ضدبشر بودنشان ميباشد. اين قهرمانان بشدت ضد بشر برای توجيه کشتارقربانيان اول چهره ای مسخ شده از قربانيان خود که ويژگی اصلی آن توحش و آدمکشی هست ارائه ميدهند و بعد با رضايت تماشاچی نابودش می کنند. قبل از فيلم خوب و قشنگ «بزرگ مرد کوچک» با شرکت داستين هافمن در تمام فيلم ها سرخپوستان را آدمهايی وحشي، خشن، خونخوار و آدمکش تصوير ميکردند که کشتن شان واجب بود و ترحم کسی را برنمی انگيخت. همانطور که امروزه نيز با صدها فيلم از جمله «بدون دخترم هرگز» ، «الکساندر»، «سيصد» و اخيار و فيلمهای مستند ما مردم خاورميانه را مردمی وحشی و تروريست معرفی می کنند که اگر روزی ما را هم بکشند شايد اشکی برايمان ريخته نشود. اوه!چه وحشتناک! فکرش را بکنيد، اين "قهرمانان"، اين جان وين ها با فيلم ها و سريالها و اخبارشان دارند ذهن آدمهای معمولی را برای سرخپوست کشي، فلسطينی کشي، عراقی و افغانی و ايرانی کشی آماده ميکنند.

از ديد جان وين سرخپوستان نه انسان بلکه مثل هر حيوان ديگری کشتنشان مجاز و سرخپوست کشی ادويه بسياری از فيلمهايش بود. همين جان وين چهره اصلی رسانه ها بود و بزور ميخواستند او را محبوب قلبها کنند. در آن دوره انحصار رسانه ای مثل امروز نبود و هنوز رسانه ها و فيلمسازان مستقلی بودند که ميتوانستند کارهايی بکنند و گرنه بر سر مارلون براندو همان می آمد که بر سر شان پن آوردند . بخاطر مواضع ضد جنگش ديگر کاری به او نميدهند .

اگر مبنای قضاوتمان درباره چاوز رئيس جمهور ونزوئلا را اطلاعاتی قرار دهيم که توسط رسانه های غربی بويژه آمريکا به خورد ما داده می شود بدون ترديد چاوز آدمی ديوانه، خشن ديکتاور و آوانتوريست هست. فيلم مستند دوم درباره ونزوئلا بود و چاوز. اين فيلم هم مثل فيلم قبلی توسط يکی از خبرگزاريهای بزرگ آمريکايی ساخته شده بود و بديهی است که از موضع منافع آمريکا و در ضديت با چاوز تهيه شده. با اينحال بعضی وقتها واقعيتها آنقدر بديهی و واضح ميباشند که عليرغم تلاش رسانه های وارونه نما و نشاندن عينک دودی بر چشم بينندگان ميتوان براحتی سياه را از سفيد تشخيص داد. در اين فيلم می بينيم که قبل از ملی کردن نفت 70 درصد ساکنان پايتخت يعنی شهر کاراکاس را زاغه نشينان و حلبی آباد ی ها تشکيل می دادند که در دخمه های تنگی که خانه ناميده ميشد محروم از آب و برق و ديگر امکانات رفاهی زندگی ميکردند. و نشان ميدهد که بعداز آمدن چاوز بيشترشان صاحب خانه شده و و از زندگی انسانی بهره مند شدند. و هزينه اش از سود سهام شرکت نفت تامين می شود. همان سودی که کمپانيهای نفتی و رسانه های متعلق به آنها را وادار ميکند تا بگويند چاوز ديوانه و ديکتاتور هست. راه دور نرويم همين همسايه ما عربستان را مثال می آورم. مگر تمام کسانی که فاجعه يازده سپتامبر را بوجود آوردند سعودی نبودند؟ مگر بنيانگذار و اکثريت اعضای گروه تروريستی القاعده سعودی نيستند؟ مگر در عربستان مثل ايران دست و پا قطع نکرده و سنگسار نمی کنند؟ آری پاسخ تمام اين پرسش ها آری هست. زنهای سعودی حتی موقعيتی بدتر از زنان در ايران را دارند که مشروحش را از زبان عروس ايرانيه بن لادن حتما اينجا بخوانيد. چرا اين رسانه ها ی عاشق دمکراسی و عاشق آزادسازی مردم ايران و عراق و افغانستان در اين مورد چيزی نمی گويند؟ آری مسئله همان پول نفتی است که چاوز با آن برای مردمش خانه ساخت .
عده ای به چاوز ايراد ميگيرند که چرا با کی و کی نشست و برخاست ميکند ، بگذريم از اين که همان عده به دختر چه گوارا هم همين ايراد را گرفتند. واقعيت اينستکه در دنيای سياست و ديپلماسی آدمهای کاملا با اهداف متفاوت و گاهی متضاد ميتوانند نکته مشترکی هم پيدا کرده و بر سر آن پهلوی همديگر بنشينند بدون آنکه بتوان آنانرا از يک قماش به حساب آورد . وقتی قدر قدرت ترين کشور دنيا يعنی آمريکا قصد نابودی ترا دارد بديهی است که بيکار نخواهی نشست و دنبال متحدينی باشی. مگر بسياری از سران کشورهای دمکرات با بسياری از ديکتاتورها بر سر يک ميز ننشسته و نمی شينند؟ بدون اينکه بخواهم بگويم چاوز آدم دمکراتی هست يا نيست، اما اينرا ميدانم و مطمئن هستم که چرا رسانه های غربی با او درافتادند و اين درافتادن ربطی به دمکرات يا ديکتاتور بودن چاوز ندارد.
گرچه در دمکراسی غرب رسانه ها کاملا در انحصار کمپانيهای بزرگی هستند که منافعشان در گرم نگهداشتن نتور جنگ و خونريزی هست اما نبايد فراموش کرد که اين فقط پول و سرمايه هست که مانع ايجاد رسانه های مستقل و قوی می باشد نه زندان و توقيف و ديگر "ملزومات" کار روزنامه نگاری که دربسياری کشورها از جمله کشورمان رايج می باشد.
گيلانک

نظر شما - Comments

ديگر نوشته های گيلانک در سايت شماليها:
کوراشيم (کجا می ريم) ؟
آوای ماندگار
يک بمب ساعتی تو دستم هست
جان وين يا مارلون براندو؟
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد