سلام آقای اشکوری. مرا یاد کودکی ام انداختید
این قصه را خیلی که کوچک بودم یکی از فامیل های مادرم که خانم مسنی بود و هرسال یک بار از روستاهای اطراف پیش ما می آمد و یک ماه هم پیش مان میماند و اسم قشنگ و منحصر بفردی داشت یعنی «لاله زار» برایمان تعریف می کرد. البته بجای هلو می گفت انجیر
وقتی میخواندم یاد لاله زار افتادم که قلیان میکشید و برایمان قصه میگفت. یادش بخیر و ممنون از شما
اشکوری عزیز سلام
قشنگ بود و لازم. لازم است که گاهی از این جو و فضای کار و استرس و مشکلات دور شد و کودکانه قصه ای گوش داد و یا خواند. دستت درد نکند و همیشه شاد باشی
سلام
من هم این قصه را شنیده بودم و برعکس نظرت گیلانک عزیز همان هلو درسته. آخه این دو جمله آخر معروفه که میگن
شغال هلوی من پخته
برو پیر کفتار کون من سوخته
یادش بخیر
قصه شیرینی بود
لینک دادم
Comment by امید — November 8, 2008 @ 1:07 pm
سلام آقای اشکوری. مرا یاد کودکی ام انداختید
این قصه را خیلی که کوچک بودم یکی از فامیل های مادرم که خانم مسنی بود و هرسال یک بار از روستاهای اطراف پیش ما می آمد و یک ماه هم پیش مان میماند و اسم قشنگ و منحصر بفردی داشت یعنی «لاله زار» برایمان تعریف می کرد. البته بجای هلو می گفت انجیر
وقتی میخواندم یاد لاله زار افتادم که قلیان میکشید و برایمان قصه میگفت. یادش بخیر و ممنون از شما
Comment by گیلانک — November 8, 2008 @ 9:13 pm
با سلامی دوباره
مقاله ای به اسم «او – با - ما – نیست » نوشتم اگر وقت کردید بخوانید
ممنون
Comment by گیلانک — November 10, 2008 @ 11:55 am
اشکوری عزیز سلام
قشنگ بود و لازم. لازم است که گاهی از این جو و فضای کار و استرس و مشکلات دور شد و کودکانه قصه ای گوش داد و یا خواند. دستت درد نکند و همیشه شاد باشی
Comment by فیروز — November 11, 2008 @ 12:16 pm
سلام
من هم این قصه را شنیده بودم و برعکس نظرت گیلانک عزیز همان هلو درسته. آخه این دو جمله آخر معروفه که میگن
شغال هلوی من پخته
برو پیر کفتار کون من سوخته
یادش بخیر
Comment by تورنگ — November 14, 2008 @ 12:32 pm
شیرین و خواندنی بود
پدر که شدم حتما برای بچه هایم تعریف خواهم کرد
Comment by خسرو — November 15, 2008 @ 12:52 am