ای عشقيه بيچاره

9 Comments »

  1. گرچه من شخصا با خودکشی مخالفم و آنرا نشان ضعف انسان و نوعی در رفتن از زیر بار مشکلات می دانم با اینحال این داستانت هم مثل دیگر داستانهایت جذاب و خواندنی بود. سختیهای زندگی را گرچه اشاره وار و کوتاه اما همیشه در نوشته هایت بیان می کنی. ادامه بده که منتظر بعدی هستم. ضمنا چرا به وبلاگم سر نمی زنی

    Comment by خسرو — April 1, 2008 @ 12:27 pm


  2. با سلام و امید خوش گذشتن تعطیلات نوروزی و سیزده بدر
    توصیف تان از روستای لپاسر بسیار زیبا و واقعی بود.بیچاره عشقی، بعضی وقتها حتی کوچکترین ستم و آزار چنان تاثیری بر آدمها می گذارد که مهر و نشانش را تا آخر عمر در حرکات آنها می توان دید. عشقی باید آدم حساسی می بود. آدمهای خوب باید هوای همدیگر را داشته و از همدیگر در برابر شر دفاع و پشتیبانی کنند
    از دوستان شمالی می خواهم که حتما به وبلاگم سر زده و نظرشان را درباره آخرین یادداشتم بنویسند. ممنونم

    Comment by گيلانک — April 2, 2008 @ 1:05 pm


  3. سلام
    اسم لپاسر را در نت زدم و سر از جای خوبی در آوردم. مرسی وبلاگ پرباری دارید. من اهل لپاسر هستم. البته طرفهای رامسر و جواهرده هم یک لپاسر دیگری هست. لپاسر ما بین شیرود و تنکابن واقع هست. شاید لپاسرهای دیگری هم باشد. فرق نمیکند همه را دوست دارم. اما می خواستم بدانم منظور شما کدامش هست. در محل ما هم پرتقال، چای و برنج می کارند. اما چون از نوجوانی در تهران هستم اسم آدمها را نمی دانم
    مخلص همه لپاسری ها و دیگر شمالیها هستم و برای همه تندرستی آرزو می کنم

    Comment by لپاسری — April 2, 2008 @ 2:17 pm


  4. سلام دوباره
    مرسی شمالی های گرامی ناوران و ماکان از کامنت های پر محبت تان. ماکان عزیز خودم را خیلی کوچکتر از آن می بینم. امیدوارم لایق آنچه که گفتید باشم
    با سپاس و درودهای گرم

    Comment by گیلانک — April 4, 2008 @ 2:03 pm


  5. ناوران عزیز! مثل دیگر داستانهایت کوتاه ولی سرشار از عشق به آدمها و بیان دردشان. اما این قصاب محلتون هم عجب ناقلایی ها! راجع به ازبین رفتن پرتقالها شنیدم فقط محصول امسال نیست که ازبین رفته. میگن بیشتر از نصف درختان پرتقال هم از بین رفتند. کاش مدیریتی خوب داشتیم و خسارات کشاورزان را جبران می کردند. اما اینطور که پیش برود بزودی باغات پرتقال به کیوی ستان تبدیل شده و تا چند سال دیگر خبری از رایحه خوش بهار نارنج نخواهد بود. حیف

    Comment by فیروز — April 5, 2008 @ 5:50 pm


  6. سلام
    واقعا داستان تاثير گذاري بود
    خيلي ناراحت شدم

    Comment by caspo — April 7, 2008 @ 10:04 am


  7. سلام.من تازه با این سایت آشنا شدم و سایت خوب و دوست داشتنی دارید.داستان زندگی عشقی قشنگ بود ولی پایان قشنگی نداشت.یک عشقی واقعی که نباید ایجوری بزندگیش پایان بده!!!! آدمهای عشقی و باعشق خیلی با سختی و رنج روزگار دست و پنجه نرم میکنند و به روشون هم نمیارن که داره زندگی چی بسرشون میاره و با لبخند جواب همه چیز را میدن و به همه چیز میگن عشقه!!!!!امید وارم روزی برسه که تو ایران و گیلان ما دیگه شاهد خودکشیها نباشیم و بازهم مثل قدیمها غم همیدگر را بخوریم و بیشتر همدیگر را بفهمیم.قربون همتون برم.

    Comment by parviz — July 25, 2008 @ 10:15 pm


  8. سلام من شمالی نیستم -اما از یک پسرشمالی (مازندرانی کاملا مذهبی) چنا ن ضربه خوردم که فکرمی کنمحتی اگه سر ازبدنم جدا بشه هیچوقت ازیادم نمیره
    داستان ما هم دوست داشتن و علاقه شد یدبود اما موقعش که رسید رفت سراغ یکی دیگه- میخوام بدونم اونکه میخواست فرد دیگه ای رو انتخاب کنه برای چی بامن… ومن تو ذهنم حک شده که توشمال نباید دنبال غیرت بگردی. چون حتی بعد از ازدواجش هم به من پیشنهاد …

    و حتی به حزب اللهی هاشون هم نمیشه اعتماد کرد. عیب نداره خدا که شاهد بودومن چون خدا هست ظلمش رو تحمل می کنم

    Comment by p — September 21, 2009 @ 11:18 am


  9. مخلص همه ی بچه های گیلان و شمال.
    من هم از غیر شمالیها ضربه مالی خوردم ولی هیج جا داد نمیزنم چون ایرانی هستند هواشون رو دارم تا آدم بشن .

    Comment by آرنگ دیلمی — May 17, 2010 @ 10:06 pm


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

Leave a comment




Powered by WordPress