 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
داستان کوتاه " بی نشان" از مجموعه داستان "ردپای زمستان" اثر محمد رضا پور جعفری(*), را برگزيده و جهت آشنايی خوانندگان تارنمای شماليها با اين نويسنده و مترجم خوب گيلان زمين درج می کنيم. از وی تاکنون سه مجموعه داستان "رد پای زمستان"، " ديوارها و آن سوی ديوارها"، " تورهای خالی" و رمانهای " دهم خرداد 59" ، "زبان موج" و "ساعت گرگ و ميش" منتشر شده اند. بزودی مجموعه داستان "ديدار با خورشيد" وی از سوی نشر نيلوفر منتشر می شود . همچنين "زبان ديگران" که مجموعه ای است از ترجمه داستانهای نويسندگان روسي، آمريکايي، انگليسی و ژاپنی توسط نشر گيسوم منتشر خواهد شد. تعدادی از کارهای محمدرضا پورجعفری برای چاپ در دست ناشران می باشد که هنوز موفق به اخذ مجوز نگرديدند
-------------------------------
بی نشان
وقتی شنيدم قرار است بميرد، چکمه چکسلواکی را که سال قبل برايم خريده بود، پوشيدم، باشلق را سرم کشيدم و تو باران راه افتادم. با رسيدن من، همه ی کسانی که دور و برش بودند خوشحال شدند، مثل اينکه بخواهند بگويند: "چقدر منتظرش بود. حالا می تواند با خيال راحت تمام کند!".
می دانستم بوی مرا می شناسد. مرا نمی ديد ولی بوی مرا می شناخت. کف دستم را به سرش کشيدم. موهايش را کوتاه کرده بود. موهای کوتاه شده ی سفتش، مثل خارهای نرم، کف دستم را قلقلک می داد. وقتی که هنوز مدرسه می رفتم، موی سرم را همين طور نوازش می کرد. دوتايی کيف می کرديم.
گفت: "صدای دريا رو نمی شنوم. کجاست؟"
برادرم، نگاه تندی کرد. حالت لبهاش می گفت: "دم مرگ، عقلشو از دست داده".
گفتم: "من اينجام. گوش کن! صداش از پشت خونه مياد. همين نزديکياست."
در طنين دور دريا، صدای سوختن چوبهای تو اجاق می آمد.
گفت: " بيا جلوتر، يه چيزی می خوام بهت بگم."
همانطور که دستم رو سرش بود، گوشم را نزديک دهانش بردم. سايه ی سرم، صورتش را تاريک کرده بود.
آهسته گفت: "به حرف هيچکی گوش نده. مثل سنگ باش. ولی دلت مثل دريا باشه." و بعد، گوشم را بوسيد. لبهاش خشک بود. دم آخرش اين طور بود.
از لا به لای توسکاها می گذشتم. بعضی از آنها کهنسال بودند. از درون خيسی کاواک، بوی قارچ تر بيرون می زد. از مادرم پرسيدم که چرا رختخواب خانه بوی درخت را می دهد. گفت: "اين بوی رطوبته. می بينی که لباس خيلی دير خشک می شه، اگه پاييز باشه ديگه واويلا!". لا به لای شاخ و برگ درخت نارنج، گنجشکها سر و صدا می کردند. صداشان، بوی نم می داد. بيشتر وقت ها کارشان به داد و فرياد می کشيد. بيشتر پدرم سر و صدا می کرد. وقتی مهمانها می رفتند مادرم می گفت: "اومدن دو دقه پيشت بشينن. چکارشون داري؟"
پدرم با خوشحالی می گفت: "دختر واسه ی همينه که دوست دارن بيان پيشم".
مادرم زن دوم پدرم بود. مادرم را "دختر" يا "دخترک" خطاب می کرد و به زن اولش می گفت "ای". زن بابام، پدرم را "پسر" خطاب می کرد و مادرم به پدرم می گفت "آقا".
برخورد پدرم با زنهاش طوری بود که انگار زن اول، زن رسمی اوست و مادرم "عشق" او. پدرم می گفت وقتی که بار اول ازدواج کرد خيلی که سال بود. زنش چند سالی از او بزرگتر بود.
شب زفاف پدرم فرار کرده بود _ خودش می گفت _ پدر و برادر عروس، او را خانه ی يکی از بستگان پيدا کرده بودند و به زور برش گردانده بودند. پدرم می گفت وقت گردو بازيش بوده!
به برادرم که از زن اول بود گفتم: "چه کار می خوای بکني؟"
گفت: "سفارش دادم يه سنگ قبر حسابی درست کنن. روش هم می دم بنويسن: مشهدی جعفر با خوشنامی زيست و در زمستان 1348 خورشيدی به علت بيماری به رحمت ايزدی پيوست."
ديدم به خاطر حفظ وجهه خودش هم که باشد، کار بدی نيست. اما من نمی توانستم کاری بکنم. در ميان تعدادی سنگ قبر که اسم و رسمی دارند، يک سنگ قبر بدون نام و نشان هم در گورستان پر گل و درخت نوکنده وجود دارد. چون هيچ علامتی ندارد، هميشه خيلی راحت می شود فهميد که سنگ قبر اوست.
دی ماه 1366
"باشه ها" و "گيل ننه" دو داستان کوتاه ديگر از محمدرضا پورجعفری را اينجا بخوانيد
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*- پدرم آقای محمدرضا پور جعفری را می شناسد. البته الان نزديک به 30 سال است که همديگر را نديدند. در واقع خارج از زندان هيچ وقت همديگر را نديدند. اما وقتی از خاطرات زندان می گويد، هميشه از او تعريف می کند. اواخر سال 56 و اوايل 57 در زندان قصر هم بند بودند. تعريف ميکرد در اواخر سال 56 که فضای زندانها به خاطر "جيمی کراسی" اندکی بازتر و از فشار بر زندانيان کاسته شده بود، روزی چندتا شمالی از جمله پدرم و محمدرضا پورجعفری در بند 4 زندان قصر در يکی از سلول ها (رفت و آمد به سلولها آزاد شده بود) به مناسبت عيد نوروز نمايشنامه ای را تمرين ميکردند تا در روز اول سال نو اجرا کنند ، وسط تمرين بودند و داشتند ديالوگهای نمايشنامه را می خواندند که ناگهان ماموری از جلوی در سلول گذشت و با عصبانيت پرسيد چکار ميکنيد؟ اما هم بند شمالی پدرم که در حال خواندن ديالوگ خود بود بی اعتنا به حضور و سئوال مامور به کار خود ادامه داد و تا انتهای متنی را که در دستش بود خواند. در اين فاصله مامور فرصت کرد تا به "زير هشت" رفته و با گزارش واقعه به مافوق خود ، با حدود 20 تا 25 نفر مامور برگشته، بند را قرق کرده و پنج يا شش نفری را که قصد اجرای نمايشنامه را داشتند به " تبعيد" در بندهای عادی و يا سلول انفرادی فرستادند. - ر.اشکوری
|