ويديو کليپ فقط از شمال ايران

ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
http://www.shomaliha.com

بانو (1)

سالها بود که اشتاد ديلمی اندوه رازگونه ای را در دل خانه اش جا داده و سالها اشک هايش را از خانواده و دوستان پنهان نگهداشته بود.هميشه احساس می کرد احتياج به دستان نوازشگر و شريک اندوهی دارد که بتواند سرگذشتش را برای او تعريف کند. چند سال پيش که تصميم گرفت پس از سالها زندگی مشترک با همسرش بالاخره جريان فرارش از شيشار بُن به مه ميترا(2) را برای او تعريف کند آنقدر امروز فردا کرد که زنش براثر بيماری فوت کرد و او اين فرصت را برای هميشه از دست داد. از آتش بس موقتی که شده بود استفاده کرده و بعداز ماهها دوری به خانه آمد. توی حياط در حاليکه داشت شمشيرش را ساب می داد رو به دختر جوان و زيبايش آمله که روی کنده درختی نشسته بود نمود و اينگونه سفره دلش را پهن کرد:
چقدر دلم برای شيشاربُن و گيلان تنگ شده و بانو و دامون... آرزو دارم يک بار ديگه اونجا را ببينم. اين جنگ لعنتی هم که تموم نميشه. من و دامون بيست و يک سالمون بود. از بچگی با هم بزرگ شده بوديم و خيلی با هم رفيق و نزديک بوديم. برخلاف پدرهامون که با هم رابطه ای نداشتند. وضع باباش خوب بود و در جواني، زمان جنگ فرمانده صدتا سوار بود. اما بابا بزرگت دهقان متوسطی بود و سرباز پياده. خوشبختانه تو دوره جوانی ما از جنگ خبری نبود. کار کشاورزی که سبک می شد بيشترمی رفتيم شکار، يک روز در هفته رو هم با بچه های شيشاربُن تمرين تير و کمان و کشتی و سپرگيری داشتيم. عجيبه که من و دامون تو هر کاری با هم برابر و همسنگ بوديم. هفته ای حداقل بيست بار با هم کشتی می گرفتيم، هم زور بوديم و فن های همديگر رو می دونستيم. تير و کمان و پرتاب نيزه هم همينطور. سر همه بوديم و رقيب همديگر. اما دوستی ما هميشه سرجاش بود و پايدار.

تا اينکه دل هر دوتا مون پيش بانو زيباترين دختر شيشاربُن گير کرد. اوايل وقتی درباره ی بانو حرف می زديم بيشتر با شوخی و مزاح بود. اما کم کم فهميديم که موضوع خيلی جدی هست و هردو او را دوست داريم. مشکل اين بود که نگاه ها و لبخندهای خواهنده ی بانو نصيب هردوتا ی مان می شد. به نظر می رسيد که او هم بر سر دوراهی گير کرده بود. بعدا از يکی از زنهای محل شنيديم که بانو گفته هرکدام از ما که زودتر بره و خواستگاری کند او جواب رد نخواهد داد. هيچکدام از ما نمی خواستيم پا پيش گذاشته و نفر اول باشيم. ساعت ها با هم کلنجار می رفتيم و گاهی هم از دست همديگر عصبانی می شديم. قرار گذاشتيم که تصميم را به بانو واگذار کنيم و هرکس رو اون انتخاب کرد نفر سوم قبول کند و دلخور نشه. بعداز چند روز بگو مگو سر اينکه چه کسی و چگونه بهش بگيم نتوانستيم توافق کنيم. جشن مهرگان نزديک بود و ما خودمون را برای مسابقه آماده می کرديم. سال قبلش دامون رو تو کشتی زمين زده و برنده شده بودم . يک روز قبل از مراسم کشتی گيری دامون با عجله آمد خانه ما و با لبخند گفت بريم بيرون می خواهم با تو صحبت کتم. در حاليکه هنوز لبخند می زد گفت راه حلش را پيدا کردم. فردا هرکس زمين خورد بانو را فراموش کنه. قبول کردم و فردايش دامون زمينم زد و چند ماه بعد با هم ازدواج کردند.

ديگه مثل سابق نمی توانستيم با هم باشيم. چندباری که سرزدم چشمهايم از نگاه مستقيم به بانو پرهيز می کردند. دلم دست بردار نبودو پيش شان راحت نبودم. کمتر همديگر را می ديديم. مهرگان بعدی آمد و باز من و دامون بايد برای مقام نخست بهم می آويختيم. ديگه مثل سابق ميل کشتی گرفتن نداشتم، اما همه انتظار داشتند که شرکت کنم. آن روز هم مثل سالهای قبل همه جمع شده بودند، کشتی گيری هميشه نقطه اوج و هيجان انگيزترين بخش جشن بود. ميدان دار که اسم من و دامون را صدا زد هردو تا مون از دوطرف ميدان آمديم وسط. بعد با هم دست داديم و هرکدام رفتيم طرفی و طبق روال هميشگی چهار طرف ميدان رو به تماشاچی ها چندتا پرش کرديم و بعد آمديم وسط و کشتی شروع شد.
هردو تا مون خم شديم، دست چپ را برای دفاع جلو رو به همديگر برای دفاع دراز کرده و دست راست مان را برای زدن جلو عقب می برديم. چشمهايمان که به هم خورد هردو فهميديم که حسابی همديگر را خواهيم زد. دامون با حرکتی سريع برای گرفتن پای چپم که نقطه ضعفم بود حمله کرد که با ضربه مشتی به سينه اش متوقفش کردم. ايکاش اين پای لعنتی ام را می گرفت و خاکم می کرد و سوای جريحه دار شدن غرورم همه چيز به خيری و خوشی تمام می شد. يک بار هم من سعی کردم بگيرمش، با مشتی که به کتفم زد جلويم را گرفت. چندبار تلاش کرديم و هربار ضربات مشت هايمان مانع می شد. به نظر می آمد نا خواسته و خارج از اراده مان بايد همديگر را لت و پار می کرديم. لحظه ای به فکر بانو افتادم، لابد برخلاف ديگران که با هر ضربه مشت مان فرياد شادی و تشويق و هورای شان بلند می شد، آرزو می کرد هرچه زودتر يکی از ما خاک بشيم . باز هم دامون تلاش کرد که پای چپم را بگيرد، موفق نشد و دو دستش را دور سينه ام قفل کرد، اما بی احتياطی بزرگی کرد ، يادش رفت يا اينکه فکر می کرد گيرم انداخته و کاری ازم ساخته نيست، پاهاش را از هم باز نکرده بود و من توانستم پای راستم را به پای چپش قلاب کنم، بقول معروف گاچش دادم، چيزی که دامون هميشه از آن پرهيز می کرد و برگ برنده و بهترين فن من به حساب می آمد. در جريان گلاويز شدن به هم از ميدان خارج شديم، تماشاچيان مجبور شدند از جايشان بلند شوند. حدود ده قدم دورتر از ميدان بوديم. با تمام زور و توانی که داشتم با دستهايم او را بطرف عقب و با پای راستم که به پای چپش قلاب شده بود بطرف جلو فشار آوردم. دامون تعادلش را از دست داد، داشت زمين می خورد، اما دست بردار نبود، کماکان دستهايش را دور سينه ام قفل کرده داشت، بالاخره افتاد و مرا هم با خود کشيد. با هم افتاديم، دامون زير و من هم با تمام هيکلم رويش. صدای عجيبی شنيدم . ترسيدم ، دهان دامون پر خون بود و پلک چشمان نيمه بازش بسرعت می لرزيدند. سرش را گذاشتم روی پايم . سرش را که بلند کردم حسابی خونی بود. زمين را نگاه کردم . خون دامون سنگی را که بيشترش داخل زمين قرار داشت سرخ کرده بود. لرزش پلکها قطع شد. نفس نمی کشيد. فرياد زدم دامون دامون. سرش را بغل کرده و مثل ديوانه ها صورتش را می بوسيدم. مرا از او جدا کردند. دامون مرده بود
چند روز خانه بودم و می گريستم. تا اينکه روزی کوهيار از دوستان مشترک من و دامون دوان دوان آمد خانه ما و گفت پدر دامون شايعه کرده که تو عمدا از روی حسادت دامون را کشتی. الان هم با چندتا سرباز ميخواهند بيايند و دستگيرت کنند.بهتره هرچه زودتر اسبت را برداری و فعلا يه مدت بری جای ديگه. ازش تشکر کردم و گفتم برود و هرچه که پيش بياد دخالت نکند. لباس رزم را پوشيدم و شمشير و تير و کمان را برداشتم و رفتم سر گذری که می دانستم از آنجا سربازها و پدر دامون خواهند آمد. نمی خواستم پدر بزرگ و مادر بزرگت چيزی بدانند. روی سنگی نشسته و منتظرشان شدم.
از دور می ديدمشان، پدر دامون بود با سه تا سرباز. حدود بيست قدمی من که رسيدند مرا نشان سربازها داد و گفت بگيريدش. با صدای بلند گفتم:
چرا اين کار را می کني؟ تو که می دانی من دامون را مثل برادرم دوست داشتم. درسته که تو پدرش هستی اما بدان که که من کمتر از تو سوگوار و ماتم زده نيستم وتا آخر عمرم برای دامون سوگوار خواهم بود. جواب داد:
خفه شو قاتل!
خطاب به سربازها گفت: بگيريدش!.
شمشيرم را در آوردم . سربازها بطرفم می آمدند. هنوز چند قدم جلو نيامده بودند که يکی شان افتاد روی زمين. تيری به پشتش فرو رفته بود. چند قدمی من که رسيدند سرباز دوم هم افتاد. صدای نعل اسبی را شنيديم. عمويت بود که سوار بر اسب چهار نعل بطرف ما می آمد و تير ديگری در کمان داشت و نشانه گرفته بود. داد زدم بس کن! نزن!. آمد پيشم و پياده شد و گفت:
چرا نگذاشتی بزنمش. می خواستند ترا بکشند.
بعد عصبانی خطاب به پدر دامون گفت:
چرا شر بپا می کني؟ اگر جمعيت بلند نشده بودند و کشتی تو ميدان انجام می گرفت آن سنگ لعنتی هم نبود و دامون زنده بود.
پدر دامون گفت:
کارتان ساخته است قاتل ها. حتا اگر من کوتاه بيام که نمی يام، بخاطر سربازکشی که امروز کرديد سرتان را بر باد رفته حساب کنيد.

اصلا دوست نداشتم فرار کنم. اگر هم خودم را تسليم می کردم معلوم نبود چه بر سرم می آورند. در هردو حالت بيگناهی ام را نمی توانستم ثابت کنم. می دانستم تا دوسه روز ديگر با سربازهای بيشتری سراغم خواهند آمد. به خودم گفتم هرچه پيش بياد نبايد جلوی چشمان مادر بزرگ و پدر بزرگت باشه. عمويت هم بعد از کشتن دو تا سرباز وضعيت مرا داشت. چند روزی را در کلبه موقتی که در جنگلهای اطراف ساخته بوديم گذرانديم. شب ها به شيشاربُن سر زده و ازطريق کوهيار از اوضاع با خبر می شديم. به کمک او با بانو تماس گرفتم و بالاخره بعداز چند بار پيغام راضی شد همديگر را ملاقات کنيم.

نزديکی های ظهر بود که کوهيار و بانو آمدند. آثار گريه و سوگواری چند روز را می شد در چشمان و چهره اش ديد. خدای من اين چند روزه چقدر لاغر شده بود. به من که رسيد خودش را در آغوشم رها کرد و سرش را گذاشت روی سينه ام و شروع کرد به گريه و زاری. مدام می گفت:
دامون! دامون!
هميشه من و دامون را با هم ديده بود. شايد در آن لحظه خودش را در آغوش دامون تجسم می کرد. پيش خودم فکر می کردم چقدر سه نفرمان تا يک سال پيش خوشبخت بوديم. جوان، شاداب و عاشق. درس تلخ زندگی ام به من آموخت که نبايد گول لحظه را خورد و نبايد به خوشبختی دايم عادت کرد. هميشه بايد برای روزهای بدبختی و فاجعه آماده بود و گرنه شکست و سقوط ابدی در کمين آدم هست.
کمی آروم شده بود. به کوهيار گفتم خودم به شيشاربُن می رسانمش تو برو. جلوی اجاق سنگی پهلويش نشستم . دلم می خواست سر تا پايش را ببوسم. اما احساس خيانت به دامون مانعم می شد. سرش را روی سينه ام گذاشت و گفت:
چرا اينطور شد؟ چرا تو اين يک سال روابط تان سرد شده بود؟
و با نگاهی سرزنش کننده رو به من کرد و گفت:
خوب تو باختی و ما ازدواج کرديم. اين که گناه من و دامون نبود. چرا خودتو از ما پنهان می کردی و خونه ما نمی آمدي؟
با دستش زد روی پايم و با عصبانيت گفت:
تقصير همش از تو بود. دامون مدام از تو و خاطرات مشترک با تو حرف می زد. از نگاه کردنها و حرف زدنش می فهميدم که منتظره که باز سروکله تو از آنور پرچين پيدا بشه و بيايی پيشمان. تو خيلی بيرحم و سنگدلی.
بعد در حاليکه با دو دستش می زد روی پاهاش گريه کنان گفت:
همش تقصير منه. شده بودم چوب لای چرخ دوستی شما دو نفر. ايکاش هرگز زاده نشده بودم
دستهايش را گرفتم و سرش را به آرامی دوباره گذاشتم روی سينه ام و شروع کردم به نوازش موهايش. به او رشک می بردم که راحت حرف دلش را می زند. من بيچاره گويی لال شده بودم ، نه قادر به دفاع از خود بودم و نه اعتراف به خطاهايم. مدتی هردو ساکت بوديم. خوب که آروم گرفت گفتم:
بانو جان! هرچه بود گذشت و ديگه کاری از ما برای جبران آن بر نمی آيد. بعداز کشتن سربازها توسط برادرم بزودی برای دستگيری مان خواهند آمد. نمی خواهم بخاطر من و برادرم پدر و مادرم را دچار دردسر بکنم. تصميم داريم برای چند سالی شيشاربُن را ترک کنيم. از تو می خواهم اگر کماکان مرا دوست داری همراهم باشی. سرش را از سينه ام برداشت و با چشمانی غضب آلود به من نگاه کرد و با عصبانيت گفت:
فکر می کنی مثل تو سنگدلم و بيچاره مادر و برادر و خواهران دامون را با اين مصيبتی که نصيب شان شده تنها می گذارم؟
و گريه کنان افزود:
دامون که رفت، تو هم می خواهی بري؟ تنهايم می گذاري؟ يعنی هردو تا تون رو طی چند روز از دست بدم؟
گفتم:
بانو ، عزيز دلم، تو که نمی تونی کاری برای خانواده دامون بکنی. اگر ما با هم باشيم مطمئن باش که دامون تا آخر زندگی در دلهای ما حضور خواهد داشت و ياد و خاطره اش هميشه با ما خواهد بود. اسم پسر مان را می گذاريم دامون و...
حرفم را قطع کرد و با خنده کوتاهی که خيلی زود به گريه تبديل شد گفت:
به فکر من نباش، به تو حق می دم، اينجا بمانی حتما می کشنت. نمی خواهم ترا هم از دست بدم
می خواستم دوباره اصرار کنم که همراه من بياد. اما بغلم کرد و همديگر را بوسيديم و بعد ناگهان بلند شد و گفت:
بايد برگردم، نگرانم ميشن
التماس و تضرع من فايده ای نداشت، راه افتاديم. به حاشيه جنگل، نزديک مزارع که رسيديم باز همديگر را در آغوش گرفته و بوسيديم. دو دستش را گرفتم و جلويش زانو زدم و با زاری و التماس گفتم:
بانو جان، دلبند من، چرا در حق من و خودت اين ستم را می کني، تنهايم نگذار و بيا با هم...
حرفم را قطع کرد و بلندم کرد ، چشمان قشنگش پر از اشک بود، شالی را که الان روی شانه ات است و به دروغ گفتم يادگار مادربزرگته دور گردنم پيچيد و برای آخرين بار مرا بوسيد و گفت:
تو برو اشتاد عزيز و سعی کن خودتو زنده نگه داری.
و راه افتاد طرف شيشاربُن که تعدادی از خانه هايش را می شد از آنجا ديد. چند قدمی که همراهش رفتم ايستاد و گفت:
برگرد جنگل، می بيننت.
ايستادم، و بانو به رفتنش ادامه داد. هر چند قدمی که می رفت برمی گشت و نگاهم می کرد و با دستش اشاره می کرد که برگردم جنگل. من هم با دستهايم به او می گفتم برگرد پيشم. تا اينکه رسيد به پشته ای که درست بين جنگل و شيشاربن قرار داشت. چند قدم ديگر می رفت ديگر نمی توانستم ببينمش. گريه ام گرفت. ايستاد و برای آخرين بار به من نگاه کرد. اشاره کردم برگرد. چند لحظه ای ايستاد و بعد براهش ادامه داد. اين پشته لعنتی. ديگه نمی ديدمش. از آنجا تکان نخوردم. به سمتی که رفته بود نگاه می کردم. به خودم دلداری می دادم که شايد برگرده. هوا داشت تاريک می شد. همانجا نشستم. شايد برگرده، آنوقت چطور منو پيدا کنه. سردم شده بود. نيمه های شب صدای پا می شنيدم . شايد صدای پای حيوانات وحشی بود اما آن شب هرصدايی قوت قلبی بود برايم و اميد بازگشتن بانو ، بلند شده و فرياد می زدم
بانو، بانو ، من اينجام.
بانو برنگشت. نزديکيهای خروس خوان بود که عمويت بعداز کلی گشتن، مريض و تکيده پيدايم کرد و برد به کلبه. چند روزی بيمار بودم. حالم که بهتر شد تصميم گرفتيم شيشاربُن و گيلان را ترک کرده و برويم به مازندران(3) . برای خداحافظی مامان بزرگ و بابابزرگت را خانه کوهيار اينها ملاقات کرده و به آنها دلداری داديم که زمانه عوض خواهد شد و برخواهيم گشت. آذوقه دوهفته راه را بار يک اسب کرديم و صبح روزی که قرار بود عزيمت کنيم پس از بستن بار و بنه و آماده کردن اسبها به عمويت گفتم:
کاری دارم بايد انجام بدهم. تو آماده باش تا برگشتم راه بيفتيم.
گفت: الان چکار داري؟ روز روشن می بيننت.
گفتم: مواظبم، تو آماده باش که اگر اتفاقی پيش آمد سريع از اينجا بريم. اگر تا ظهر نيامدم از اينجا برو که بزودی اينجا را پيدا خواهند کرد.
گفت: پس من هم با تو ميام
گفتم: نه ، تو همينجا بمان و اسبها را آماده نگهدار
بغلم کرد و همديگر را بوسيديم. می ترسيد بلايی سرم بيايد. گفتم: نگران نباش. چيزی پيش نمياد . و از هم جدا شديم.
می دانستم که چندتا سرباز دور و بر خانه ما کشيک می دهند.چهار نعل طرف خانه دامون اينها تاختم ، دوستام گفته بودند که اونور خبری از سرباز نيست. تو حياط که رسيدم فرياد زدم: بانو، بانو. صدای همهمه از توی خانه می آمد. بانو و خواهر دامون را ديدم که سراسيمه آمدند رو تيلار(بالکن خانه های روستايی در شمال ايران) . بانو تا مرا ديد زد زير گريه و با دست طرف پشت خانه را نشان داد و گفت:
برو، سربازها اين پشت هستن
گفتم: بيا پايين با هم بريم
گفت: خدای من، اشتاد برو، الان ميان
دو تا سرباز را ديدم که حدود صد قدمی من بودند و بطرف من می آمدند. با عصبانيت رو به بانو فرياد زدم:
بانو بيا پايين
سربازها داشتند به من نزديک می شدند. صدای بانو را شنيدم که گفت:
تورا خدا برو اشتاد
نگاهی به بانو کردم و گفتم: بانو
با دستش بوسه ای حواله من کرد
سربازها نزديک می شدند. خطاب به پدر و مادر دامون که از سر و صدا بيدار شده و به ايوان آمده بودند گفتم:
کمتر از شما دامون را دوست نداشتم
آخرين نگاهم را به بانو انداخته و گفتم: هميشه دوستت خواهم داشت
و از سمت ديگر حياط تاختم بطرف جنگل

گاهی از جنگل و گاهی ساحل می رفتيم. نزديک سماموز(بلند ترين کوه گيلان با يخچالهای طبيعی کهنسال) که رسيديم دلم گرفت. می دانستيم که بزودی گيلان را پشت سر خواهيم گذاشت. همانجا کنار دريا سفره چاشت مان را پهن کرديم. چشمان نمناک مان به يخچال هزاران ساله سماموز دوخته شده بود. ميگن از اون بالا تمام زيبايی های گيلان و مازندران و کاسپی دريا را يکجا می توان مشاهده کرد. به خودم دلداری می دادم که روزی برخواهم گشت و با بانو می رويم روی قله سماموز.

چند ماه در مازندران بودم که جنگ شروع . يک سال بعدش هم که مادرت را ديدم. چه شباهتی ، گويی خود بانو در مقابلم بود. زيبايي، شيطنت ها، جسارت و رک بودن و خلاصه همه چيزش مرا به ياد بانو می انداخت. عاشقش شدم و تا زنده بود تمام عشق و محبتم را نثارش کردم
آمله که چشمانش پر از اشک بود شال بانو را روی لبانش گرفته و مدام می بوسيد. تا اين لحظه گريه اش را به زحمت نگهداشته بود تا حرف پدرش را قطع نکند. ناگهان بغضش ترکيد و بلند شد و خودش را پرت کرد آغوش پدرش و شروع کرد به بوسيدن دست و صورتش. خواست چيزی بگويد که گريه نمی گذاشت. بالاخره گفت:
بابای خوبم ،بابای مهربونم، چقدر ما خام بوديم و درکت نمی کرديم ، همه فکر می کرديم تو آدم خشک و بی احساسی هستی . سنگدل، چرا زودتر تعريف نکردی و اندوه به اين بزرگی و عشقی به اين عظمت را تمام اين سالها از همه پنهان نگهداشتی. فعلن که از جنگ خبری نيست ، پاشو با هم برويم به گيلان .
اشتاد که موی دخترش را نوازش می داد گفت: راه طولانی هست و هنوز نا امن. نمی توانم ترا بخطر بياندازم. بعداز فوت مادرت چندباری به فکرم رسيد که بروم، اما جنگ مانع از آن می شد و ترا هم نمی توانستم تنها بگذارم. اما الان که بزرگ شدی اگر رضايت بدی بدون تو بروم و سری بزنم. به عمويت سپردم که مواظبت باشه.
آمله خواست اعتراض کنه که اشتاد پيشدستی کرد و گفت:
حرفش را نزن. اگر راضی نباشی اصلن نميروم

بانو هرگز نتوانست دست از سوگواری دامون برداشته و اندوه از دست دادن اشتاد را از دل خود بيرون کند. محبت ها و تلاش نزديکان نيز نتوانست تغييری در وضعيتش بدهد. جواب رد به چند خواستگار داد. هفته ای يک بار سری به مزار دامون می زد و موقع بازگشت به خانه می خواند:
مارِ ماريکا مره چه روز بِچه بی
غم و غصه همه می دل دِچه بی

(مادر، مادر عزيزم، کدامين روز مرا زاييده بودی که اين همه غم رو تو دل نشاندی)
و روز بعد می رفت بالای پشته ای که بين جنگل و شيشاربُن بود ساعت ها می نشست و رو به محلی که با اشتاد خداحافظی کرده بود می خواند:
آفتابِ در بومی امی تيلاره
بوشو ياره بوگو تی انتظاره

(ای آفتاب که تابی روی تيلارم ، به يارمن بگو در انتظارم)

کولاکه دگيته وارسنه ره
می دلا غم دره ترکسنه ره

(کولاک تو راهه برا باريدن/ دل انباشته ی غم برا ترکيدن)

می ياره دور دره مو ده نتونم
سياه کوه پيش دره مو ده نتونم
صدتا سکه دنم او کوهه هينم
می يار بيرون بيه مو اونه بينم

(يارم آن دورهاست نمی بينمش/ کوهی سياه جلومه نمی بينمش
صدتا سکه ميدم کوه رو می خرم/ يارم اگه بياد اونو ببينم)
پس از رفتن اشتاد چند ماه نزد خانواده دامون ماند، چشم زخم های پدر دامون که فکر می کرد حسادت بر سر بانو موجب مرگ پسرش شده کم کم زندگی پيش آنها را برايش غير قابل تحمل کرده و سرانجام عليرغم مهربانی های مادر و خواهر دامون آنجا را ترک کرد و به خانه پدری رفت . تو اين بيست و پنج سال خيلی چيزها عوض شد و خيلی ها رفتند. چند سال بعداز آن سال شوم پدر دامون تو جبهه کشته شد. چندسال بعد پدر اشتاد هم فوت کرد و مادرش تنها شده بود. بانو به آنجا نقل مکان کرد. سه سال بعدش مادر اشتاد هم فوت کرد و او ماند و خانه تنها. خانه را هر روز تميز می کرد و با صدای هر پايی می دويد به ايوان که شايد اشتاد برگشته باشد.

اشتاد، نزديک شيشاربُن که رسيد ناخوسته سر اسب را بطرف جنگل، همانجايی که بيست و پنج سال پيش کلبه موقتش بود و با برادرش چند روزی را آنجا گذرانده بودند رفت. از کلبه خبری نبود. چوبهايش پوسيده و علف های هرز همه جا را پوشانده بودند. مثل اينکه چيزی را گم کرده باشد با پايش علف ها را کنار ميزد. خودش هم نميدانست برای چه اين کار را می کند. پايش لای علفهای بلند به سنگ خورد. خوب که نگاه کرد ديد سنگچين اجاقی است که آتش درست می کردند. لحظاتی کنار اجاق نشست و سپس راه افتاد به سمت شيشاربُن.
فکر کرد بهتره اول سری به کوهيار بزنه و سر و گوش آب داده و اندکی از اوضاع با خبر بشه بعد بره خانه پيش پدر و مادرش. اسبش را بيرون، به پرچين بست و وارد حياط شد. دختر و پسری نوجوان گوشه حياط داشتند اسبی را تيمار می کردند و زن سالخورده ای کاسه ای در دست داشت به مرغان دانه می داد. خوب با دقت نگاه کرد و تو دلش گفت: خدای من نرگس ماشل(خاله نرگس) هست ، چقدر شکسته و پير شده.با صدای بلند و با همان لحن دوران بچگی و نوجوانی گفت:
نرگس ماشل سلام، کوهيار خونه هست؟
نرگس ماشل درست مثل اون سالهای دور بدون لحظه ای تامل و خيلی عادی فرياد زد:
کوهيار بيا بيرون، اشتاد اومده.
بعد مثل اينکه صاعقه ای بهش اصابت کرده باشه تصويری از آن دوران که جوانتر بود و اشتاد و کوهيار و دامون نوجوان بودند را در مخيله اش ديد و کاسه را پرت کرد رو زمين و دويد سمت اشتاد و گفت:
اشتاد، پسر جان، تويي؟ چرا زودتر نيامدي؟
اشتاد را بغل کرد و شروع کرد به بوسيدن. اشتاد لحظه ای احساس خوشبختی کرد و ياد کودکی اش افتاد که به مادرش گفته بود: اين نرگس ماشل هم هر وقت منو می بوسه تمام صورتم رو خيس می کنه.
کوهيار که اسم اشتاد رو شنيده بود پريد تو حياط و اونو از دست مادرش درآورد و بغلش کرد. چشمان هردو نمناک از شادی توامان با اندوه شده بود. کوهيار پرسيد:
کجا بودی پسر؟ چرا زودتر نيامدي؟
پرسشی که اشتاد بعدها از دهها نفر ديگر هم شنيد و مجبور به پاسخ دهی بود. گفت:
تو اين بيست و پنج سال شايد بيست سالش رو تو جبهه جنگ بودم و... کوهيار وقتی کلمه جنگ رو شنيد حرفش را قطع کرد و دست راستش را که سه تا انگشت کمتر داشت به اشتاد نشان داد و گفت:
اين جنگ لعنتی! يادته وقتی جوانتر بوديم و جنگ نبود چه دنيايی داشتيم؟ کار و زندگی بود و عشق و و
آهی کشيد و گفت: بريم تو يه چيزی بخور.
اشتاد گفت: نه، هنوز خونه سر نزدم. می خواستم اول ببينم اوضاع چطوره
نرگس ماشل نتونست جلوی گريه اش رو بگيره. اشتاد فهميد که خبرهای خوبی از کوهيار و مادرش نخواهد شنيد.

داشتند می رفتند تو خونه که کوهيار رو به پسر و دختری که گوشه حياط بودند گفت: بچه ها اسب عمو اشتاد يادتون نره.
بانو دو سه روزی بيمار بود، تب و لرز داشت. چند تا زن پيشش بوده و داشتن پاشوره اش می کردند. بد جوری تب داشت. ناگهان گوشش را تيز کرد و به زنها که حرف می زدند گفت : ساکت!. صدای خفيفی شبيه به تاخت چهارنعل اسب می آمد. از زنها پرسيد: می شنويد؟
زنها به هم نگاه کردند و با سر گفتند نه. فقط او می شنيد. لبخندی به لبانش نشست و گفت:
نگفتم بر می گرده؟!
زنها تودلشون می گفتند: بيچاره بانو، لابد بازهم زده به سرش
صدای تاخت اسب واضحتر شده بود و بانو ناگهان از جا پريد و پايش رو گذاشت رو لبه تشت و تمام آب ريخت رو فرش. دويد طرف در و گفت: می دونستم برمی گرده.

وقتی کوهيار برای اشتاد تعريف کرد که بانو از زمان فوت پدرش آنجا زندگی می کنه سريع پاشد و با تشکر از کوهيار و مادرش سوار اسب شد و تاخت سمت خونه. نزديک خونه که رسيد بانو را ديد که با دستهای باز به سمت او می دود. پريد پايين و در آغوشش گرفت. تب تن بانو تو گرمای عشق و هيجان ديدار محو شد. وقتی لبانش را به لبان اشتاد دوخت احساس سبکی و سلامت کرد. گويی تن ضعيفش از تن اشتاد نيرو و جان گرفت. معلوم نبود می خندد يا می گريد. پرسيد:
چرا اينقدر دير برگشتي؟
منتظر جواب نماند و اضافه کرد: اما برگشتی.

با اشتهای وصف ناپذيرشان در عشق ورزيدن، زيستن و با هم بودن گويی قصد داشتند سال های از دست رفته را با شتاب کردن در همه چيز جبران کنند. عشق مايه و پشتوانه اصلی زندگيشان بود. عشق بود که به هردو توان زنده ماندن داده بود. و گرنه خيلی پيشتر از اينها از اندوه و افسردگی می پژمردند.

پس از چند ماه روانه مازندران شدند. معلوم نبود صلح تا کی دوام می آورد. شايد اشتاد مجبور می شد بزودی به سپاه بپيوندد. می خواست قبل از شروع دوباره جنگ بانو را نزد آمله ببرد. بين راه به سماموز رفته و چند روزی آنجا بودند. روزی چند ساعت دست در دست هم روی صخره مشرف بر يخچال پير که عمرش به هزاران سال می رسد نشسته و به تماشای اعجاز طبيعت می پرداختند.از آن بالا می توانستند همزمان زيبايی های جنگل انبوه که چون فرشی زير پايشان پهن بود و بخشهايی از گيلان و مازندران و کاسپی دريا را ببيند. چقدر احساس خوشبختی می کردند و چه ولعی در لذت بردن از هر لحظه ی زندگی داشتند. آخر هردو آموخته بودند که دوران خوشبختی می تواند بسيار کوتاه باشد.

م.ناوران

آمله را اينجا بخوانيد

----------------------------------------------------------------
1 _ متاثر از دو نوشته : « شاهنامه و گُردان مازندران» و « مهرگان و مهر پرستی» در وب سايت شماليها تصميم به نوشتن «بانو » و « آمله » که دو داستان کوتاه و مستقل و در عين حال مرتبط با هم می باشند گرفتم . بخش دوم يعنی آمله را اينجا بخوانيد. با تشکر از گردانندگان سايت شماليها

2_ مه ميترا نام قديم بشهر بابل در مازندران:
http://www.shomaliha.com/samam.html

3_ نام قديم مازندران تپورستان بود، اما در اين داستان از همان نام زيبای مازندران استفاده شده است

مطلب را به بالاترين بفرستيد: Balatarin
------------
نظر شما - Comments
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد