ويديو کليپ فقط از شمال ايران

به نام پروردگار شهسوار
به نام صبر .... به نام سكوت .... به نام ايران
به نام اشك ... به نام خون ... به نام ايران
باور کن! اين زمانه ی بيداد بگذرد
گزينه ها
هوشنگ ابتهاج(سايه) به روايت
سيمين بهبهانی

کوراشيم (کجا می ريم) ؟
نوروزی از نوع ديگر
همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من

ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
به نام صبر ...
به نام پايدارى ....
به نام اميد ...

آزاده
سى سال پيش بود ...
دستانى مهربان ، خاك خيس را به كنارى زد و مرا در اوج اميد و آرزو به سخاوت زمين سپرد ...
كوچك بودم و نارس ...با سرنوشتى گنگ و نامعلوم ...هرچه با نگاه كودكانه ام ميكاويدم ،‌ نهال بود و نهال ...
باغچه اى پر ازنويد فردا ...دنيائى پر از روياهاى دور و دراز ...
هر كدام از ما نامى داشت : بيد و صنوبر ...كاج و نارون ... نارنج و سپيدار ...
اما كمى آنسوتر ... درختى بود كه سر بر آسمان ميسائيد و نگاه تمام ما ، دوستان تازه ، يافته به او ختم ميشد ...
قامتش انگار پاى در سپهر گردون داشت و از آن هيچكسى نبود ...
... درختى به نام سرو ... اسطوره دور از دسترس من و يارانم كه هر روز سرود آزادى را برايمان دوره ميكرد
آرام آرام قد ميكشيديم ... چه باد ميوزيد و چه باران مى آمد ... چه بهار بود و چه پائيز ... تمام دنيا در دستان
ما بود ... اگرچه توان تكان خوردنمان نبود اما آن بالاها شاخه هايمان را در هم ميتنيديم و هر سال با پروردگار
ملكوت ، عهد استقامت و سر افرازى را در قراردادى نانوشته ، تجديد پيمان ميكرديم ...
باكمان نه از سوز سرما بود و نه از گرماى داغ تموز ...
نه ترسى از هجوم پرنده هاى بيگانه داشتيم و نه بيمى از علفهاى هرز و ناپايدار زمين زير پايمان ...
چرا كه دلمان به بودن در آغوش و در كنار يكديگر خوش بود ...
عشق را در كنار هم مى آموختيم و سر در گوش هم ، راز زندگى را نجواگونه تجربه ميكرديم ...
با قطره هاى باران وضو ميساختيم و با آواى اذان سرو ، قامت به نيايش مى بستيم ...
هرچقدر ما جوانتر ميشديم و او پيرتر ، آرزوى مانند او آزاد بودن هم بزرگتر ميشد ...
از او آموختيم كه هرگز سرمان را پائين نيندازيم و او بود كه يادمان داد تنها بزرگى و عظمت آفرينش است
كه بايد در برابرش سر تعظيم فرود آورد و كوچك شد ، نه چيز ديگر ...
سرماى زمستان هم نميتوانست سبز بودن را از او بگيرد ، آنقدر دستان سخاوتش باز بود كه تمام پرندگان
مهاجر ، دلشان ميخواست روى شاخه هاى تناور او ماًوا بگيرند ...
ساليان سال گذشت ...
باغبانهاى قديمى جاى خود را به جوانترهائى دادند كه ميلشان بيشتر به خشكى و خمودگى بود ، نه شادابى و طراوت...
هرچند وقت يكبار هيزم شكنها مى آمدند و ساقه هاى نورسته ما را با خود ميبردند ...
و آن روزها ، تيره ترين روزهاى زندگيمان ميشد ... هرچه بيشتر فرياد ميزديم صداى تبرها تند و تيزتر جانمان را
ميكاويد ...يكبار شنيدم كه پرنده اى ميگفت با آنچه مى برند ، بدور باغمان حصار ميكشند ...
دلم گرفت ...
آن وقتها نميدانستم تندباد پائيز بزرگترين بلاى دنيا نيست ... و با سپردن ساقه هاى جوان به غريبه ها زندگی تمام نميشود ...
گاهى وقتها صداى افتادن درختى از دور مى آمد و سرو كه قدى از همه بلندتر داشت با ديدن سرنگونيش فرياد مرگ بر تو سر ميداد ...
هرگز نتوانستم آن تو را بشناسم ... اما اشكهاى آرام سرو صبور نشان از دردى عظيم داشت ...
عادتمان بود كه هر ده سال يكبار ، سالروز پيوندمان با خاك باغچه را جشن بگيريم و در رقص برگهاى يكديگر ،
بالندگى را به تماشا بنشينيم ...و حالا ...
اينبار ...
سومين بزرگداشت پيوند مقدسمان بود ...
بهارى سبز ... خورشيدى مهربان و خدائى كه ميدانستيم دوستمان دارد ... چرا كه ميدانست چقدر همدلانه و
باشكوه ، تمام طوفانهاى اين سالهاى طولانى را در كنار هم ، دوام آورده ايم ...
اما در سپيده دم روز جشنمان ...صداى بالهاى پرنده مخوفى كه تا آنروز تنها نامش را شنيده بوديم ، دلمان را لرزاند ...
جغدى شوم بر شانه هاى سرو نشست و او نگاه نگرانش را بر قامت جوان ما دوخت ... نخستين بار بود كه اينهمه
تشويش در صدايش موج ميزد : اگر آمدند چيزى نگوئيد ... من هستم ...
سكوتى تلخ همه جا را فراگرفت ... چه كسى قرار بود بيايد ؟
بى اختيار ناليدم : جشن ميلادمان چه ميشود ؟ آن بالاها چه خبر است ؟
پاسخى نيامد ... تنها باد بود كه در اين ميان خبر هجوم سياهپوشانى تبر به دست را در گوشهاى ناباور ما زمزمه ميكرد .
صداى شكستن حصارهاى چوبى مى آمد ...
شاخه هايمان را در هم پيچيديم ... سرو فرياد برآورد : نترسيد ... ما همه با هم ...
و ديگر هيچ ...
ما همه با هم چه ؟
برگشتم ...
نه ...!
باورم نميشود ...
چند تبر ، همزمان بر پيكر سرو فرود آمده بود ... قامتش شكست ... پرواز جغد ، خاموشى مرگى نابهنگام را در مقابل
ديدگانمان به تصوير كشيد ...
آخرين نگاه غم انگيز سمبل آزادى جانمان را سوزاند ... نواى رو به خاموشى اش بغض گلويم را شكست ،
بانگ برآوردم : نترسيد ، ما ، همه با هم هستيم ...
نگاه تلخ و نفرت انگيز هيزم شكنان بر من خيره ماند ... دردى در تنه ام پيچيد ...
آرى ، اينبار آماج حمله تبرها من بودم ...
تا به خود بيايم ، برگهاى لرزانم را ديدم كه ناباورانه بر خاك مى افتادند و شاخه هايم را ديدم كه پس از سالها هماغوشى
تن به جدائى ميسپردند ...
چقدر شنيدن ترانه ماتم شكوفه هاى بهاريم ، محزون و غم انگيز بود ...
حيران ، ميان آسمان و زمين ، مرگ را حس ميكردم و كارى از من ساخته نبود ... براى ماندن دير بود .. خيلى دير ...
اما ناگهان تمام باغ به فرياد درآمد : نترسيد ، ما همه با هم هستيم ...
سياهپوشان ، گيج و منگ ، تبرها را ميچرخاندند و هر بار يكى از دوستانم بر خاك مى افتاد ...
نميدانستيم چه خبر است ... چرا اينهمه نفرت و تلخى ؟ چرا اينهمه شقاوت و سنگدلى ؟
مگر ما به آنها چه كرده بوديم ؟
خطاى ناكرده مان در كدام محكمه به مرگ و نيستى انجاميد ؟
زمين پر از دوستان سى ساله ام بود و هوا پر از قطره هاى باران ...
انگار دل خدا هم به رحم آمده بود ...
ساعتها گذشت ...
آنقدر بريدند و شكستند تا خود از پاى در آمدند ...خنده هاى خوف انگيزشان همه جا را پر ميكرد !
انگار باورشان نبود كه آنهمه استقامت در پيكرهاى جوان ما نهفته باشد ...!
باغمان نابود شده بود ...
روشنى از آسمان رفت و جاى خود را به سياهى شب سپرد ...
چقدر عجيب ، آن شب ، ماه هم در نيامد ...
همه جا صداى ناله درد مى آمد و اندوه وداع ، سنگينى شب را دوچندان ميكرد ...
همه بر آرزوهاى از دست رفته مان مى گريستيم و مى دانستيم كه تا پيش از سپيده كارمان تمام است ...
هرچه بيشتر ميگذشت ، نفسها بريده تر ميشدند و دلها بيتاب تر ...
نيمه شب ميرفت تا باغ همبستگيهايمان را به مدفن روياهاى جوانى بدل سازد و سحر مى آمد بى آنكه ديگر اميدى
در كار باشد ...
عشقهايمان نيمه كاره ماند و محالاتمان براى هميشه محال شدند ...
ديدگانمان را بزور باز مى كرديم تا باز هم يكديگر را تماشا كنيم ... دلمان نمى آمد آخرين نگاه را بر يكديگر بيندازيم ..
چقدر همه چيز جانكاه و غريب بود ...
و ناگهان ...
نورى همه جا را در بر گرفت ...
ولوله اى در باغ افتاد ... آسمان روشن شد ...
ندائى آمد ، جانمان قوت گرفت :
آنها كه تنه هاى شما را بر خاك انداختند ، هرگز نخواهند دانست كه ريشه هايتان براى هميشه در خاك اين باغ خواهند
ماند ... بهار كه بيايد دوباره سبزى را به اين سرزمين جوان باز خواهم گردانيد ...
آرى ، اين مژده پروردگارمان بود ...
تازه يادمان آمد ... آنهائى كه شاخه هاى در هم تنيده ما را از بالا به زير كشيدند هيچگاه نميدانستند كه پيوندى
مقدس در زير خاك اين باغ پر اميد ، ريشه هاى ما را به هم تابانيده است ...
اين راز سر به مهر ما ، بازهم در بهارى ديگر و در خردادى ديگر افشاء خواهد شد و ما دوباره به بار خواهيم نشست ...
آرى ، حقيقت دارد ... سرو هميشه آزاد ، صد بار ديگر هم كه قد بر افرازد ، سبز خواهد بود ...
و اين تقدير زيباى خداوندگار ماست كه آزادى را از ابتداى خلقت در نزد تمامى مخلوقات پاكش به وديعه نهاده و
هيچكس نميتواند بهار و سبز بودن را از درختان جوان بگيرد ...
حتى سياهدلترين هيزم شكنهاى دنيا ...
ما هرگز نخواهيم مرد ... ما تنها به خوابى كوتاه خواهيم رفت و با خاكستر وجودمان هم كه شده ريشه هايمان را به
بارورى خواهيم رسانيد .
به اميد ايرانى سبز و رها ...

نظر شما - Comments
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد