ويديو کليپ فقط از شمال ايران

به نام صبر .... به نام سكوت .... به نام ايران
به نام اشك ... به نام خون ... به نام ايران
باور کن! اين زمانه ی بيداد بگذرد
گزينه ها
هوشنگ ابتهاج(سايه) به روايت
سيمين بهبهانی

کوراشيم (کجا می ريم) ؟
نوروزی از نوع ديگر
همگان نميدانند که گُل زيباست
حافظه ی تاريخی ما
آوای ماندگار
شغال، هلوی من پخته؟
يک بمب ساعتی تو دستم هست
معجزات بازار ، آش خورها و سد البرز
آرسـن مينـاسـيان ، مســيــح گـيــلان
مدال طلای ربوده شده ی من

ساحل نشينان
در جستجوی ميهن
حزب جنگل و حقه های سياسی
نون که پلو نميشه
زندان رشت يا کويت ؟
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو    و   آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر

يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
به نام پروردگار شهسوار
آزاده

شبى ديگر آغاز ميشود ... خسته از كار روزانه وارد خيابانهاى بى سروسامان اين شهر آشفته شدن , خود آغاز تلاشى ديگر در دنيائى وارونه است .
آرام آرام به راه مى افتم , دلم سكوتى را ميطلبد كه انگار سالهاست در جائى نامعلوم گم كرده ام .
فصل پائيز است . سر برميدارم تا درختى پوشيده در خزان رابيابم اما جستجويم بى نتيجه ميماند , جز تابلوهاى عريض و طويل ديگر چيزى پيدا نيست .
بى اختيار جاده پرپيچ و خم چالوس در جلوى چشمان خسته ام جان ميگيرند . برگريزان است .
تمام رنگهاى خلقت , بين آسمان و زمين ميچرخند و ميبارند . پائيز همينجاست .
بازهم ميروم , انگار پشت آن كوهها انتظارى مرا به خود ميخواند .
خسته نميشوم , شوقى پنهان مرا بسوى خود ميكشد , به خانه پدرى نزديك و نزديكتر ميشوم.
قلبم تند ميزند , به گمانم آنجا خبرهائى باشد . در ميزنم , دستهاى پير و مهربانى در را مى گشايند . آغوش گرم او را تجربه ميكنم و كوله بار خستگيهايم را بر پله هاى ورودى حياط جا ميگذارم .
صداى خنده هاى كودكانه , ناب و خالص در گوشهايم ميريزند و عطر دل انگيز بهارنارنج مرا مست ميكند . كمى آنطرفتر , برق آتشى نگاهم را به خود ميخواند , قامتى خميده , صبور و وسواس گونه ذغالها را هم ميزند , آرى ! پيدايش كردم . او مادربزرگ قصه هاى من است , با دستى سيخهاى مالا را روى آتش ميچرخاند و با دستى ديگر روى ماهيها رب نارنج ميريزد . صداى همهمه شاد افراد خانه دلم را غنج ميزند , همه ميخواهند اشبل ماهيهاى گردبيج را از دست عموجان بقاپند . اما قد او بلند تر است .
وارد خانه ميشويم , بخار ديسهاى برنج فضاى اتاق را پر كرده است , بالاى سفره پدربزرگم با تبسمى شيرين همه افراد خانواده اش را زير نظر دارد , انگار خيالش راحت است كه همه را يكجا در كنار خويش ميبيند , چنان گرم و پرعطوفت حاج خانم جانش را صدا ميزند كه گوئى تازه يكديگر را يافته اند , كنار آنها نشستن چه صفائى دارد , بازهم عروسها و دخترها دور هم نشسته اند .
پدرم آرام است و خنده هايش را با برادر تقسيم ميكند , به گمانم اينجا آخر دنياست , همانجائى ست كه ميخواهم تا زنده ام تجربه اش كنم و دوستش بدارم .
انگار شهر من از روى نقشه پر گرفته و اينجا ، جلوى چشمانم جانى ديگر يافته است . زبان فارسى از يادها.... رفته , همه به زبان مادرى من سخن ميگويند.
پل صبور و مقاوم شهسوار , امامزاده مهربان شيرود , خانم گلدسته برامسر , قهوه خانه هاى قلعه گردن , پلاسرتره دوران كودكى , ريسه هاى پياز زير كندوج , نقلدانهاى هفت بيجار , تبريزدارهاى باغ كنار جاده , كاهو سركه شب عيد , كلشهاى روى شانه كارگر اشكورى , با خيلى چيزهاى ديگر , بازهم معنا گرفته اند.
اينجا هيچكس نيست كه نداند چشمه كيله ، غروب كه ميشود ، چقدر ديدنى و زيباست, اينجا همه ميدانند كه
کُچر(1) , تنها كنار توموجارهاى(2) شهسوار خوردنى ميشود .

ناخودآگاه پدرم را نگاه ميكنم , اشك شوق چشمانش را پر كرده است , با ذوقى كودكانه نگاهم ميكند، مادرم لبخندى شيرين بر لب دارد ... , دوباره اينجا ، ميهمانى خانه پدرى برپا شده است ...... هركه را كه آشنايم بوده و آرزوى ديدارش را داشته ام ، مى يابم .
ناگهان صداى وحشتناكى در جانم ميپيچد . به خودم مى آيم . اينجا ديگر كجاست ؟!!!!
آرى ، يادم آمد . اينجا شهر غريب نشينهاى نا آشناست , صداى بوق ماشينها و رنگ تند چراغ قرمزهايش كلافه ام ميكند . ناگهان همه سرخوشيهاى دنياى خيالم را , به جادوگر بيرحم حقيقت ميبازم .
باز هم به خاطر مى آورم كه همه آن چيزها را باخته ام , از تن گرم و آغوش پرمهر پدربزرگ و مادربزرگم تنها دو تكه سنگ سياه باقى مانده است كه نام آنها را در خود گرفته اند .... .
و از سفره بزرگى كه دست كم , چهل لبخند جانانه احاطه اش ميكردند تنها خاطره اى دارم و بس! بغض سنگينى در گلويم جا خوش ميكند.
چه كسى باور ميكند كه من گذشت سالها را در يك ساعت تجربه كردم ؟!
دلم ميخواهد رويايم را براى همه تعريف كنم .... اطمينان دارم كه خيلى ها در اين روزگار غريب ، درست مثل من ، تمام آن خاطرات را در جائى جا گذاشته و دلتنگى غربت را به جان خريده اند ..........
دلم ميخواهد به همه بگويم كه شهر دوست داشتنى ما چقدر تنها شده است و چقدر دلش ميخواهد ما, هركجا كه هستيم به يادش باشيم تا بتواند براى هميشه سرپا بايستد و پذيراى قدمهاى ما باشد.
يادمان بيايد كه دنيا هرچقدر هم كه بزرگ باشد و ما در هر سرزمينى كه باشيم ، تنها يك شهر به نام ماست :
شهر بهارنارنج و مهد آرزوهاى گم شده ما : شهسوار .
*****
1 - کُچر: نوعی غذای فوری با کشمش تف داده و تخم مرغ
2 - توموجار: قطعه کوچکی که در آن بذر برنج را می کارند و خزانه ميکنند تا پس از سبز شدن در شاليزار نشا کنند

نظر شما - Comments
در صورت استفاده از مطالب شماليها منبع را فراموش نفرمائيد