|
آشتی با برف ر. آوا
باز برف آمد
و من در گرمی ِ خانه
از پنجرهِ گرم ِ نگاه خود
بر برفی ،
که در بازی ِ بادی سرد
می رقصيد
و زيبايی ِ خود را
بر من لرزنده از سرما, می بخشيد
نگاهم را, لغزاندم
باز برف آمد
و من در گرمی خانه
هوس را
در دل خود آتشين ديدم
و سوپی داغ
بر ا جاق گرمِ خانه ، بار کردم
باز برف آمد
و من در گرمی خانه
به ياد کودکی
بر برف تازيدم
و آدم برفی زيبا
در ذهن زمستانی ، بنا کردم
باز برف آمد
و من در گرمی خانه
به برف پشته بر سبزه, خنديدم
و در کانون گرم ِ خانه ام
با زمستان ، آشتی کردم
باز برف آمد
سفيدی در تن اين آسما ن آمد
***
|