 ويديو کليپ فقط از شمال ايران
ای عشقييه بيچاره
اراده برای تغيير کهنه
گيله دختر
زادروز يک حماسه
آشورپور هم رفت
با گلچين گيلانی دوباره کودک می شويم
بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
بانو و آمله
شاهنامه و ديوان (گُردان) مازندران
مهرگان و مهرپرستی
مرثيه برای بره های معصوم
خاطر پردرد کوهستان
احسان الله خان و واژگونه نمايان
ما آريايی نيستيم
نه برديا دروغين بود و نه انوشيروان دادگر
يک جوک رشتی بگم؟
سوسن تسليمی
آيا خزر می ميرد؟
ببر مازندران
|
http://www.shomaliha.com
آرش کمانگير
سياوش کسرائی
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
يا که سوسوی چراغی گر پيامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کرديم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گويد برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زيباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پيکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبيدن
کار کردن کار کردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهای خشک و تشنه را ديدن
جرعه هايی از سبوی تازه آب پک نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زير سقف اين سفالين بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنيدن
بی تکان گهواره رنگين کمان را
در کنار بان ددين
يا شب برفی
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهای دامنگير و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زيباست
زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هايش در سياهی های کومه جست و جو می کرد
زير لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روييده آزاده
بی دريغ افکنده روی کوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلی خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهای پريشان داشت
زندگی سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهای بندگی پيچان
عشق در بيماری دلمردگی بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه کينهای در بر نمی اندوخت
هيچ دل مهری نمی ورزيد
هيچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هيچ کس در روی ديگر کس نمی خنديد
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيری که در ناپک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر انديشند
نازک انديشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
يافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وين خبر را هر دهانی زير گوشی بازگو می کرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيری می دهد سامان
گر به نزديکی فرود ايد
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادين و کو سر پنجه ايمان ؟
هر دهانی اين خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گويی هر طرف را جست و جو می کرد
پير مرد اندوهگين دستی به ديگر دست می ساييد
از ميان دره های دور گرگی خسته می ناليد
برف روی برف می باريد
باد بالش را به پشت شيشه می ماليد
صبح می آمد پير مرد آرام کرد آغاز
پيش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سياهی دردهان صبح
باد پر می ريخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ايرانيان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يکديگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تير ترکش آزمون تلختان را
اينک آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و کار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در ميان دست می گيرم
و می افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از کين پر از خون را
دل اين بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيکار
در اين کار
دل خلقی است در مشتم
اميد مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند کوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليکن چاره را امروز زور و پهلوانی نيست
رهايی با تن پولاد و نيروی جوانی نيست
در اين ميدان
بر اين پيکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار ديگر کرد
درود ای واپسين صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پک بين سوگند
که آرش جان خود در تير خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمين می داند اين را آسمان ها نيز
که تن بی عيب و جان پک است
نه نيرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش
نفس در سينه های بی تاب می زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابی سهمگين بر چهره می ايد
به هر گام هراس افکن
مرا با ديده خونبار می پايد
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گيرد
به راهم می نشيند راه می بندد
به رويم سرد می خندد
به کوه و دره می ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نيکی و بدی را گاه پيکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگی اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيک اميد خويش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گيردم گه پيش می راند
پيش می ايم
دل و جان را به زيور های انسانی می آرايم
به نيرويی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم کند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه اميد
برآ ای خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ريز کن تا جان شود سيراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنايی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پيشانی به تندرهای سهم انگيز می ساييد
که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايی
که سيمين پايه های روز زرين را به روی شانه می کوبيد
که ابر آتشين را در پناه خويش می گيريد
غرور و سربلندی هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويی اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال کوه ها لغزيد کم کم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسيم صبحدم همراه
کدامين نغمه می ريزد
کدام آهنگ ايا می تواند ساخت
طنين گام های استواری را که سوی نيستی مردانه می رفتند ؟
طنين گامهايی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ريشخند آميز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست يک دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
کودکان با ديدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جويانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گير
باز گرديدند
بی نشان از پيکر آرش
با کمان و ترکشی بی تير
آری آری جان خود در تير کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش
تير آرش را سوارانی که می راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويی فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بی شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پکشان سر زد
ماهتاب
بی نصيب از شبروی هايش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشی که می بينيد
وندرون دره های برف آلودی که می دانيد
رهگذرهايی که شب در راه می مانند
نام آرش را پياپی در دل کهسار می خوانند
و نياز خويش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
می دهد اميد
می نمايد راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان ديری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هيزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
شنبه 23 اسفند 1337
|